غزلی زیبا و با احساس از سحر زینلی

 

 

دلم که آخر هر التماس می سوزد

به خاطر دل تو بی تماس می سوزد

 

هنوز چشم شما انتظار می گرید

و حجم خاطره ها نا سپاس می سوزد

 

غبار آینه ها هر غروب می ریزد

به صورتم اثر انعکاس می سوزد

 

تلاطم تن من ضرب شست باران خورد

به قالب غزلی بی لباس می سوزد

 

بیاد خنده ی دورت شکسته می رقصم

به قصد قربت بوی تو یاس می سوزد

 

و رد خشک قلم از غرور دستانت

غلاف می شود و آس و پاس می سوزد

 

و دست های مرا روی سینه می گیری

و دردهای دلت بی حواس می سوزد

(سحر زینلی)

 

 

یک دوبیتی زیبا و مردمی از سیدحبیب الله نظاری

 

 

برای تو نگاهی تر نکردند

گلی را قد تو پرپر نکردند

 

دل گنجشک ها ترد است ، صدبار

به مردم گفتم و باور نکردند

یک دوبیتی بسیار زیبا از استاد مریم حقیقت

 

شراب آتش از نوشم بگیری

قرار گریه از دوشم بگیری

منم پیراهن دلتنگی تو

شبی باید در آغوشم بگیری

دوشعر کوتاه ناب از دوست نازنینم استاد جواد نوری(از کتاب کاغذهای تصادفی)

 

روزی تو

تو بر شانه های شعرم خواهی ایستاد

و من

به زمین

ثابت خواهم کرد جاذبه ندارد

 

***

 

امشب

کمی از آسمان بریدم

و به گیسوانت آویختم

ببخش

دلم برای رقص شانه هایت تنگ شده بود

(جواد نوری)

شعری دلچسب و دلنشین از استاد رها علیزاده

 

تمام کوچه پس کوچه های زندگی ام

ختم می شود

به بن بست چشمانت ...

همه ی خطوط قلبم را

 تو اشغال کرده ای !

و مشترک مورد نظر من

دیر زمانی ست

که خارج ازدسترس

مانده ...

چند دوبیتی زیبا و شور انگیز از استاد و دوست ارزشمندم جناب سید ضیا مصباحی جهرمی

 

 

دو چشمی مست و همرنگ عسل داشت

بسی عاشق چو من او در محل داشت

خیابان از عبورش مست می شد

تو گویی خرمنی گل در بغل داشت

 

نگاهی دلربا و مست داری

به چشمت  ، عالمی پابست داری

زبانم لال ، با این ناز و رفتار

تو در کار خدا هم دست داری !

 

شرابی خوش ، شبی در ساغرم ریخت

چه مستی ها از آن می، در سرم ریخت

گره واکرد از گیسو ، پس آنگه

همه شور جهان ، در بسترم ریخت

 

بسر شور جنون داری ، دل من

غمی از حد فزون داری ، دل من

نشد عشقی خریدارت ، دریغا

چه بختی واژگون داری ، دل من

 

هنوز عطرت درون خانه ، جاری ست

به سینه یاد خوبت ، یادگاری ست

به هرجا بنگرم ، بینم دو چشمت

تو گویی خانه ام آیینه کاری ست

 

(استاد سید ضیا مصباحی جهرمی )

 

 

استوای لبخندت

در امتداد استوای لبخـــــــــــــــــــندهایت،

خون تغزل جاریست...

و من...ناسروده ترین غزل جهان؛

دیرزمانیست به دنبال قافیه ای

همردیف سپیدی دندانهایت می گردم!!!

                                           رهــــا

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:تقدیم به "استاد جواد جعفری فسایی"،

برگ سبزی به جبران لطف های بی کرانتان

چند دوبیتی ناب و صمیمی از بابا طاهر

 

 

بیته گلشن به چشمم گلخن آیو

واته گلخن به چشمم گلشن آیو

گلم ته گلبنم ته گلشنم ته

که واته مرده را جان بر تن آیو

(------------)

 

بوره بلبل بنالیم از سر سوز

بوره آه سحر از مو بیاموز

تو از بهر گلی ده روز نالی

مو از بهر دلارامم شو و روز

(------------)

 

قدح بر گیرم و سیر گلان شم

به طرف سبزه و آب روان شم

دو سه جامی زنم با شادمانی

وایم مست و به سیر لالیان شم

(--------------)

 

گلی که خوم بدادم پیچ و تابش

به اشک دیدگانم دادم آبش

در این گلشن خدایا کی روا بی ؟

گل از مو دیگری گیره گلابش

(-------------)

 

اگه جسمم بسوزی سوته خواهم

اگه چشمم بدوزی دوته خواهم

اگه باغم بری تا گل بچینم

گلی همرنگ و همبوی ته خواهم

(-----------)

 

فلک در قصد آزارم چرایی ؟

گلم گر نیستی ، خارم چرایی ؟

ته که باری ز دوشم بر نداری

میون بار ، سربارم چرایی ؟

(------------)

 

شعر زیبای دیگری از جلیل صفربیگی

 

بعد از سلام عرض شود خدمت شما

ما نیز آدمیـــــــــــــم بلا نسبت شما

بانوی من زیاد مزاحـــم نمی شوم

یکعمر داده است دلم زحمت شما

باور کنید باز همین چند لحظه پیش

با عشق باز بود سر صحبت شما

اما!هنوز هم که هنوز است به دلم

سر می زند زنی به قد و قامت شما

انگار سال هاست که کوچیده ای وما

بر دوش می کشیم غم غربت شما

ما درد خویش را به خدا هم نگفته ایم

تا نشکنیم پیش کسی حرمت شما

من بیش از این مزاحم وقتت نمی شوم

بانـــو خــــــــــدا زیاد کند عزت شما

جلیل صفر بیگی

شعری زیبا و امروزی از جلیل صفر بیگی

 
 
اين سيب را چگونـــــه دهــــــانی نچيده است

اين سيب را که اين همه سرخ و رسيده است

سيبی کــــــه عکس عادت و قانون جاذبه

سوی خودش تمام زمين را کشيده است

بی شک کليد روضه ی رضوان به دست اوست

آن باغبـــان کــــــه ميوه چنين پروريــــده است

بازار سيب سخت کســـــــاد است حيرتا!

اين سيب را خدا ز چه باغی خريده است

اين کيست اين که در تب سيبی چنين قشنگ

دست و دل از تمــــــام عـزيــــــزان بريده است

اين مرد اين که در پی يک ميوه ی حلال

از عرش تا به فرش خدا را دويده است

آری منم که در تب سيبی چنين قشنگ

اينگونـــــه رنگ سبز سرودم پريده است.

(جلیل صفر بیگی)



 

غزلی زیبا از شادروان حسین منزوی

 

 

سرما، اگر غلاف کند تازیانه را
غرق شکوفه می کنی ای عشق! خانه را


با سرخ گل بگوی که تیغی به من دهد
تیغی چنان که بگسلد این تازیانه را


هر میوه باغ و باغ بهاری شود اگر
تأئید تو به بار رساند جوانه را


کوچکترین نسیم ات اگر یاری ام کند
طی می کنم خزان بزرگ زمانه را


با اشکم آب دادم و با نورت آفتاب
وقتی دلم به یاد تو افشاند دانه را


ای عشق! ما که با تو کناری گرفته ایم
سر سبز و پر شکوفه بدار این کرانه را


با دست خود به شاخه ببندش وگرنه باز
توفان ز جای می کند این آشیانه را


عشق! ای بهار مستتر! ای آنکه در چمن
هر گل نشانه ای ست، توی بی نشانه را


من هم غزلسرای بهارم چو بلبلان
با گل اگرچه زمزمه کردم ترانه را


من عاشق خود توام ای عشق و هر زمان
نامی زنانه بر تو نهادم بهانه را...

(حسین منزوی)



 

شعر زیبا و ماندگاری از فریدون توللی

 

بلم آرام چون قويي سبكبال
به نرمي بر سر كارون همي رفت
به نخلستان ساحل قرص خورشيــــد
ز دامان افق بيرون همي رفت

 

شفق بازي كنان در جنبش آب
شكوه ديگر و راز دگر داشت
به دشتي پر شقايق باد سرمست
تو پنداري كه پاورچين گذر داشت

 

جوان پارو زنان بر سينه ي موج
بلم مي راند و جانش در بلم بود
صدا سر داده غمگين در ره باد
گرفتار دل و بيمار غم بود

 

دو زلفونت بود تار ربابم
چه مي خواهي از اين حال خرابم
تو كه با مو سر ياري نداري
چرا هر نيمه شو آيي به خوابم

 

درون قايق از باد شبانگاه
دو زلفي نرم نرمك تاب مي خورد
زني خم گشته از قايق بر امواج
سر انگشتش به چين آب مي خورد

 

صدا چون بوي گل در جنبش آب
به آرامي به هر سو پخش مي گشت
جوان مي خواند سرشار از غمي گرم
پس دستي نوازش بخش مي گشت

 

تو كه نوشم نئي نيشم چرايي
تو كه يارم نئي پيشم چرايي
تو كه مرهم نئي ريش دلم را
نمك پاش دل ريشم چرايي

 

خموشي بود و زن در پرتو شام
رخي چون رنگ شب نيلوفري داشت
ز آزار جوان دل شاد و خرسند
سري با او، دلي با ديگري داشت

 

ز ديگر سوي كارون زورقي خرد
سبك بر موج لغزان پيش مي راند
چراغي كورسو مي زد به نيزار
صدايي سوزناك از دور مي خواند

 

نسيمي اين پيام آورد و بگذشت:
چه خوش بي مهربوني هر دو سربي
جوان ناليد زير لب به افسوس
كه يك سر مهربوني، درد سر بي

به نخلستان ساحل قرص خورشيــــد
ز دامان افق بيرون همي رفت

 

شفق بازي كنان در جنبش آب
شكوه ديگر و راز دگر داشت
به دشتي پر شقايق باد سرمست
تو پنداري كه پاورچين گذر داشت

 

جوان پارو زنان بر سينه ي موج
بلم مي راند و جانش در بلم بود
صدا سر داده غمگين در ره باد
گرفتار دل و بيمار غم بود

 

دو زلفونت بود تار ربابم
چه مي خواهي از اين حال خرابم
تو كه با مو سر ياري نداري
چرا هر نيمه شو آيي به خوابم

 

درون قايق از باد شبانگاه
دو زلفي نرم نرمك تاب مي خورد
زني خم گشته از قايق بر امواج
سر انگشتش به چين آب مي خورد

 

صدا چون بوي گل در جنبش آب
به آرامي به هر سو پخش مي گشت
جوان مي خواند سرشار از غمي گرم
پس دستي نوازش بخش مي گشت

 

تو كه نوشم نئي نيشم چرايي
تو كه يارم نئي پيشم چرايي
تو كه مرهم نئي ريش دلم را
نمك پاش دل ريشم چرايي

 

خموشي بود و زن در پرتو شام
رخي چون رنگ شب نيلوفري داشت
ز آزار جوان دل شاد و خرسند
سري با او، دلي با ديگري داشت

 

ز ديگر سوي كارون زورقي خرد
سبك بر موج لغزان پيش مي راند
چراغي كورسو مي زد به نيزار
صدايي سوزناك از دور مي خواند

 

نسيمي اين پيام آورد و بگذشت:
چه خوش بي مهربوني هر دو سربي
جوان ناليد زير لب به افسوس
كه يك سر مهربوني، درد سر بي

    • فريدون توللي

شعر زیبایی از محمد علی بهمنی

 

اينجا براي از تو نوشتن هوا كم است
 
دنيا براي از تو نوشتن مرا كماست
اكسير من نه اينكه مرا شعر تازه نيست
 
من از تو مي نويسم و اين كيميا كماست
دريا و من چه قدر شبيهيم گرچه باز
من سخت بيقرارم و او بيقرار نيست
 
با او چه خوب مي شود از حال خويش گفت
 
دريا كه از اهالي اين روزگارنيست
امشب ولي هواي جنون موج ميزند
دريا سرش به هيچ سري سازگار نيست
 
اي كاشاز تو هيچ نمي گفتمش ببين
دريا هم اينچنين كه منم بردبار نيست

                                                        "محمد علی بهمنی"

غزلی از هوشنگ ابتهاج (سایه)

 

حکایت از چه کنم سینه سینه درد اینجاست
هزار شعله ی سوزان و آه سرد اینجاست

نگاه کن که ز هر بیشه در قفس شیری ست
بلوچ و کرد و لر و ترک و گیله مرد اینجاست

بیا که مسئله بودن و نبودن نیست
حدیث عهد و وفا می رود نبرد اینجاست

بهار آن سوی دیوار ماند و یاد خوشش
هنوز با غم این برگ های زرد اینجاست

به روزگار شبی بی سحر نخواهد ماند
چو چشم باز کنی صبح شب نورد اینجاست

جدایی از زن و فرزند سایه جان ! سهل است
تو را ز خویش جدا می کنند ، درد اینجاست

 

 از : هوشنگ ابتهاج ( ه . الف . سایه )

غزلی از شادروان رهی معیری

پرده ی نیلی

رفتیم و پای بر سر دنیا گذاشتیم

کار جهان، به اهل جهان واگذاشتیم

چون آهوی رمیده، ز وحشت سرای شهر

رفتیم و سر به دامن صحرا گذاشتیم

ما را به آفتاب فلک هم نیاز نیست

این شوخ دیده را، به مسیحا گذاشتیم

ما را بس است جلوه گه شاهدان قدس

«دنیا، برای مردم دنیا گذاشتیم»

در جستجوی یار دلازار کس نبود

این رسم تازه را، به جهان ما گذاشتیم

ایمن ز دشمنیم که با دشمنیم دوست

بنیان زندگی، به مدارا گذاشتیم

از ما به روزگار، حدیث وفا بس است

نگذاشتیم گر اثری، یا گذاشتیم

بودیم شمع محفل روشندلان، رهی

رفتیم و داغ خویش به دل ها گذاشتیم

چند شعر کوتاه دیگر از شادروان طاهره صفار زاده

 

۴

هر شب زنی به جنگ آینه می خیزد

با تکه سنگ های جواهر

اما صداقت آیینه

حرف شکست را

در نورهای اشک فریاد می کند !

 

۵

در مزرعه

دستان پینه بسته

اوراد گنگ عدالت را

پرواز می دهند

 

۶

وقتی مسافر آغوش روسپی

با گام های تند

رو می کند به شهر نجابت

در پای پنجره

برق نگاه بدرقه ای پر نمی زند !!

چند شعر کوتاه از شادروان طاهره صفارزاده( از کتاب طنین بیداری)

 ۱

 

قورباغه ها

در باغ کوچک همسایه

خوابشان را تعریف می کنند

بیداری من

با هیچ کلمه ای تسکین پیدا نمی کند

 

۲

نجوای بچه های محله

و حرف نان

آرامش مردابی تل خاکروبه را

آواره می کند

 

۳

روزی بر این درخت

ریسمانی می روید

با میوه های سخت

بر روی این درخت

سرهای خواب رفته

فانوس می شوند

 

شعرزیبایی از استاد سها علیزاده با نام شاعری رها

 

خسته ام...

خسته از تمام عاشقانه هایی که؛

یک خط در میان بوی "تو" را می دهند!

می خواهم دور بریزم؛

تمام فعل های را

که شناسه هایش دوم شخص مفرد است!!

تمام ضمیر هایی را

که مرجعشان ناگزیر به"تو" بر می گردد!

راستی!

اینجا خیالت روز و شب سر گردان است،

        می خواهم دارش بزنم!

می دانی؟!

فکر میکنم تاریخ عشقت گذشته؛

دوست داشتن تو"کفران عشق" است!

دیگر بس است،

می خواهم زندگی کنم بی آن ک

        "در بند" باشم!!!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:دیشب فصل حضورت را از تقویمم پاره کردم،

سالی که بی "تو" بگذرد چه فرقی میک

       سه فصل داشته باشد یا چهار؟!

                                                                "رهــــــا"

 

غزلی زیبا ازناصر حامدی (تقدیم به شمایانی که عاشق غزل های نابید)

 

رسیده ای و اناری رسیده در چشمت

خدا تمام دلم را کشیده در چشمت

 

رسیده ای و نگاهت بلند و بارانی

نشسته چین هزاران قصیده در چشمت

 

نمی شود که به ناز تو مبتلا نشود

کسی که هرچه نیاز است دیده در چشمت

 

مبارک است خدا هرچه دلفریبی را

ردیف کرده و با ذوق چیده در چشمت

 

خدا نخواست نگاهت به دیگری برسد

به این بهانه مرا آفرید در چشمت

غزل با حالی از ناصر فیض بنام(چه قدر خسته ای)

 

چقدر خسته ای...

چه فکر می کنی ای مظهر نجابت ها

تویی که نیستی از جنس طبق عادت ها

 

اگر به دیدن عریانی ات شکسته شدیم

هلا که نشکند آیینه ی صداقت ها

 

تو نیمه ی منی اما نه مثل من تاریک

منم که گم شده ام در هجوم ظلمت ها

 

رهام کن که بمیرم ، رها شوم از رنج

تو هم برو به سلامت به سمت راحت ها

 

رهام کن که بمیرم ، بمیرم از این عشق

اگرچه بی تو مرا می کشند حسرت ها

 

رهام کن که به مرگ آشنا تراست از عشق

کسی که گم شده در ازدحام غربت ها

غزلی دلنشین ازکریم رجب زاده

 

غریب آمده بودی

کسی که بود و نبود تو بود ، من بودم

برای روح پری واره ی تو تن بودم

 

غریب آمده بودی اگر چه یادت نیست

کسی نبود ببیند ، من ات وطن بودم

 

نیامدی و نیامد نسیمی از کویت

چقدر منتظر بوی پیرهن بودم

 

هزار بار جدا از تو مرگ را دیدم

هزار مرتبه انگار در کفن بودم

 

قسم به خون اناری که مانده از فرهاد

تبارنامه ی خونین کوه کن بودم

 

شما رامیهمان شعری از عزیز ارزشمندم جناب استاد محمد حسین تقوایی می نمایم

بهشت قرب...

وقتی که رأفت تو فراگیر می شود

آلوده در حریم تو تطهیر می شود

دیوانه می شود دل و زنجیر می شود

عمری به پای سفره نمک گیر می شود

افتاده باز مرغ دل من به دامتان

این ذره راه یافت به این بار عامتان

...........

هر قامتی که قامت دلجو نمی شود

هر یوسفی که یوسف مه رو نمی شود

هر چهره ای که عکس هوالهو نمی شود

(هر پادشه که ضامن آهو نمی شود)

اینجا به روی بال ملک پا گذاشتیم

دل را در آستان شما جا گذاشتیم

.............

دل را ز قید و بند غم آزاد می کنی؟

با یک اشاره ات دلم آباد می کنی؟

در گوشه دلم حرم ایجاد می کنی؟

من را دخیل پنجره فولاد می کنی؟

آقا! بهشت قرب تو را کم نمی دهم

پای ضریح را به دو عالم نمی دهم

...........

مهمان آستان تو در شهر مشهدم

آقای من! اگر چه گنه کارم و بدم

اما بدون دعوتت اینجا نیامدم

حاشا به لطف و رأفت تو گر کنی ردم

از کوثر ولایت تو مست می شوم

پای ضریح ناز تو پابست می شوم

...........

شمس الشموس! ضامن آهو! اباالحسن!

بر آستان لطف تو چشم امید من

یک بار هم کرم کن و من را صدا بزن

یادم بده در آتش عشق تو سوختن

این جذبه های شوق مرا تا کجا کشد؟

سلطان که دیده غیر تو ناز گدا کشد؟

............

آقای من! به غیر توأم کس حبیب نیست

بیمار عشق هستم و جز تو طبیب نیست

می خوانمت؛ که غیر تو نعم المجیب نیست

گویند تو غریبی و گویم غریب نیست؛

غربت کجا و این حرم و بارگاه تو؟

این سیل زائران که همه خاک راه تو؟

...........

آقا! دوباره در حرم و آستانتان

مهلت نمی دهد به من این اشک بی امان

مرغ دلم ز مشهد آقای مهربان

پر زد دوباره سوی حرم های بی نشان

با پای دل؛ به چشم تر و سوز سینه ام

پای ضریح ناز تو؛ اما مدینه ام

............

مظلوم تر ز فاطمه!آقای بی حرم!

ای آستان رحمت و ای قبله کرم

آورده پیش تو کرم و لطف و جود؛ کم

من روضه خوان غربت و بی تابی توأم

گفتی غمی چو ماتم و سوز حسین نیست

روزی به روزگار چو روز حسین نیست

..............

در عرش و فرش زلزله و انقلاب شد

خنجر به دست آمد و در اضطراب شد

وارد به قتلگاه به هول و شتاب شد

" والشمر جالسٌ..." دل زینب کباب شد

با روضه های حضرت ارباب بی کفن

پای ضریح ناز توأم یا ابا ا

غزلی از بهمن صالحی (از کتاب باغ کاغذی)

 

 

شیفتگی

تنت جزیره ی سبزی به وسعت رویاست

دریغ ، فاصله ام با تو ، با تو دریاهاست

تو آن ستاره ی موعود این بیابانی

که هر شب از افق آرزوی من پیداست

تو آن جوانی نابی که شعله ی نفست

به قلب مرده ی من گر رسد، دم عیساست

رخ تو را به چه تشبیه می توانم کرد

به لاله ای که نهان در تخیل صحراست

زلال چشم تو آیینه ی سپیداران

شمیم موی تو سرمستی صنوبرهاست

صدای گام تو در جان من چه مهرآهنگ

طنین نام تو در گوش من چه شوق افزاست

بیا در آینه ام حسن خود مضاعف کن

دلم ز پاک ترین برکه های عشق و صفاست

مگر به عشق برم التجا ز وحشت مرگ

که پادزهر من این کیمیای بی همتاست

شبی به کوچه ی تاریک خواب های من آی

که جز به خواب ، وصالت نه در تصور ماست

وجود من همه چون شمع ، نذر معبد عشق

اگر که مهر توام هدیه ای ز سوی خداست

به بزم یاد تو رقصد دلم ز شور و نشاط

حقیقتی ست که با عشق ، زندگی زیباست

 

شعر زیبایی از یحیی دولت آبادی بنام ( آه فرزند !)

 

مادری پیر و پریشان احوال

عمر او بود فزون از پنجاه

زن بی شوهر و از حاصل عمر

یک پسر داشت شرور و خودخواه

روز و شب در پی اوباشی خویش

بی خبر از شرف و عزت و جاه

دیده بود او ببر مادر پیر

یک گره بسته ی زر، گاه بگاه

شبی آمد که ستاند آن زر

بکند صرف عمل های تباه

مادر از دادن زر کرد ابا

گفت: رو ، رو که گناهست ، گناه

این ذخیره ست مرا ای فرزند

بهر دامادی ات انشاء الله

حمله آورد پسر تا گیرد

آن گره بسته ی زر خواه مخواه

مادر از جور پسر شیون کرد

بود از چاره چو دستش کوتاه

پسر افشرد گلوی مادر

سخت چندانکه رخش گشت سیاه

نیمه جان پیکر مادر بگرفت

بر سر دوش و بیفتاد براه

برد در چاه عمیقی افکند

کز جنایت نشود کس آگاه

شد سرازیر پس از واقعه او

تا کند در ته آن چاه ، نگاه

از ته چاه ، بگوشش آمد

ناله ی زار و حزینی ناگاه

آخرین گفته ی مادر این بود

آه ، فرزند ! نیفتی در چاه

 

غزلی صمیمی و دوست داشتنی از صادق سرمد

 

 

مرغ پریده

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد

چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد

پر و بال ما بریدند و درقفس گشودند

چه رها چه بسته ، مرغی که پرش بریده باشد

من از آن یکی گزیدم که بجز یکی ندیدم

که میان جمله خوبان به صفت گزیده باشد

عجب از حبیبم آید که ملول می نماید

نکند که از رقیبان سخنی شنیده باش

اگر از کسی رسیده ست بدی بما، بماند

به کسی مباد از ما که بدی رسیده باشد

 

شعری از فروغ فرخزاد

 

 

دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت

ای دختر بهار حسد می برم به تو

عطر و گل و ترانه و سرمستی تو را

باهرچه طالبی بخدا می خرم ز تو

برشاخ لخت و عور درختی ُ شکوفه ای

باناز می گشود دو چشمان بسته را

مرغی میان سبزه زهم باز می نمود

آن بال های کوچک زیبای خسته را

خورشید خنده کرد و ز انوار خنده اش

برچهر روز ُُ روشنی دلکشی دوید

موجی سبک خزیدو نسیمی به گوش او

رازی سرود و موج به نرمی رمید از او

خندید باغبان که سر انجام شد بهار

دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم

 

 

غزلی بکر و دوست داشتنی از رویا باقری

 

گرچه گاهی حال من مانند گیسوهای توست

چشمه ی آرامشم پایین ابروهای توست

 

خنده کن تا جای خون درمن عسل جاری کنی

بهترین محصول ها مخصوص کندوهای توست

 

فتنه ها افتاده بین روسری های سرت

خون به پا کردی، ببین! دعوا سرموهای توست

 

کار دنیا را بنازم که پر از وارونگی ست

یک پلنگ مدعی در دام آهوهای توست

 

فتح خواهم کرد روزی سرزمینت را اگر

لشکری آماده پشت برج و باروهای توست

 

شهر را دارد به هم می ریزد امشب ، جمع کن

سینه چاکی را که مست از زخم چاقوهای توست

 

کوک کن ، بردار سازت را ، برقصان وبرقص

زندگی آهنگ زیبای النگوهای توست

 

خوش به حال من که می میرم برایت اینهمه

مرگ امکانی به سمت نوشداروهای توست

 

غزل با احساسی از یک شاعر ناشناس

 

 

شاید کسی مانند باران غم ندارد

اما دل من نیز دست کم ندارد

این دفتر آشفتگی ، یعنی دل من

جز واژه های درهم و برهم ندارد

راز دلش را با کدامین چاه گوید

آن کس که غیر از خویشتن محرم ندارد

دست کریم ابرهای گریه ، حتی

چشمی هوای گریه ی نم نم ندارد

حرفی بزن ، شعری بخوان با اشک هایت

شعر نگاهت واژه ای مبهم ندارد

شعری بگویم یا نگویم بعد از این ها

دیگر برایم هیچ فرقی هم ندارد

شعری از احمد شاملو

 

 

روزگار غریبی ست نازنین

دهانت را می بویند

مبادا که گفته باشی دوستت دارم

دلت را می بویند

روزگار غریبی ست نازنین

و عشق را کنار تیرک راه بند

تازیانه می زنند

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

در این بن بست کج و پیچ سرما

آتش را

به سوخت بار سرود و شعر

فروزان می دارند !

شعری از فروغ فرخزاد

 

 

پرنده گفت  :

چه بویی !  چه آفتابی !

آه بهار آمده است

و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت

پرنده از لب ایوان پرید ، مثل پیامی پرید و رفت

پرنده ی کوچک

پرنده ی کوچک فکر نمی کرد

پرنده روزنامه نمی خواند

پرنده قرض نداشت

پرنده آدم را نمی شناخت

پرنده روی هوا

و بر فراز چراغ های خطر

در ارتفاع بی خبری می پرید

و لحظه های آبی را

دیوانه وار تجربه می کرد

پرنده آه فقط یک پرنده بود ...

غزلی از محمد علی بهمنی

 

 

پر می کشم از پنجره ی خواب تو تا تو

هر شب من و دیدار  ، دراین پنجره با تو

از خستگی روز همین خواب پر از راز

کافی ست مرا ، ای همه ی خواسته ها تو

دیشب من و تو بسته ی این خاک نبودیم

من یکسره آتش ، همه ذرات هوا تو

پژواک خودم بودم و خود را نشنیدم

ای هرچه صدا ، هرچه صدا ، هرچه صدا تو

آزادگی و شیفتگی مرز ندارد

حتی شده ای از خودت آزاد و رها تو

یا مرگ و یا شعبده باران سیاست ؟

دیگر نه و هرگز نه ، که با مرگ که با تو

وقتی همه جا از غزل من سخنی هست

یعنی همه جا تو ، همه جا تو ، همه جا تو

پاسخ بده از این همه مخلوق ،چرا من ؟

تا شرح دهم ، از همه مخلوق ، چرا تو  !

 

دو غزل پر احساس از شاعران  ناشناس

 

 

تماشایی ترین تصویر دنیا می شوی گاهی

دلم می پاشد از هم، بسکه زیبا می شوی گاهی

حضور گاهگاهت بازی خورشید با ابر است

که پنهان می شوی گاهی و پیدا می شوی گاهی

بما تا می رسی کج می کنی پکباره راهت را

ز ناچاری ست گر ، همصحبت ما می شوی گاهی

دلت پاک است ، اما با تمام سادگی هایت

به قصد عاشق آزاری ، معما می شوی گاهی

ترا از سرخی سیب غزل هایم گریزی نیست

تو هم مانند حوا زود اغوا می شوی گاهی

(ناشناس

**

دوست دارم بروم ، سر بسرم نگذارید

گریه ام را به حساب سفرم نگذارید

دوست دارم که به پا بوسی باران بروم

آسمان گفته که پا، روی پرم نگذارید

اینقدر آینه ها را ، به رخ من نکشید

اینقدر داغ جنون ، بر جگرم نگذارید

چشم آبی تر از آیینه ، گرفتارم کرد

بس کنید ای همه دل ، دور و برم نگذارید

آخرین حرف من این است ، زمینی نشوید

فقط از حال زمین، بی خبرم نگذارید

(ناشناس)

 

دلسروده ی بسیار زیبایی از مریم حقیقت جهرمی

 

 

۳۳عدد مقدسیست 

 

 


رخصت از عشق گرفته ست که پرپرباشد

ونصیبش شده دور تو کبوتر باشد

شاعران وارث دردند پس ازچشمانت

باید اندوه تو را شعر،مکرر باشد

ده شب آئینه به تکثیر شکستن برسد

تا که نوبت بشود عشق،مقدر باشد

چه کسی دیده که دیوار ترک بردارد

از دل کعبه کسی ساقی کوثر باشد

چه کسی دیده که ده خم برسد دست غدیر

چه کسی دیده که ده حادثه خیبر باشد

چه کسی دیده که آتش زدن بوته ی یاس

شرم میخ وغم تاریخی یک در باشد

چه کسی دیده که مظلوم غریبی هر شب

سر به چاه ِ غم ِ مظلومه ی دیگر باشد

چه کسی دیده که ده کاسه ی سیر از شیر آه

مرهم زخم عدالت شده،حیدر باشد

چه کسی دیده که تابوت کسی غصب شود

قصه ی تیر وکفن،خنجر وپیکر باشد

چه کسی دیده زمین تشنه شود،تب بکند

داغی ظهر عطش،حادثه پرور باشد

چه کسی دیده که شش ماهه، خدایی بشود

راه معراج کسی سرخی حنجر باشد

چه کسی دیده که ده بار علم گریه کند

دست آب آور یک ماه شناور باشد

چه کسی دیده که ده بار گل یاس کبود

کمرش خم شده از داغ ومادر باشد

چه کسی دیده که گودال بلرزد در خویش

نبُرد تیغ وگلو تشنه ی خنجر باشد

چه کسی دیده که مظلومیت ده خورشید

بر سر نیزه ی خون ذکرپیمبر باشد

چه کسی دیده اسارت بکشد دختر صبر

خون جگر از غم طفلان برادر باشد

چه کسی دیده که سجاد به تب گریه کند

داغدار دل آشفته ی خواهر باشد

چه کسی دیده که باقر بشود سینه ی علم

وهنوز از غم آن هجر مکدر باشد

چه کسی دیده که ده آینه صادق بشود

ششمین پرتو یک نور ِ سراسر باشد

چه کسی دیده که ده طور به موسی برسد

ید بیضایی یک عشق که ساغر باشد

چه کسی دیده کسی ضامن آهوبشود

هشتمین ماه غریب الغربا تر باشد

چه کسی دیده جواد وغم انگور وپدر

چه کسی دیده که چشمان پسر تر باشد

چه کسی دیده که نه ماه به نیمه برسد(۱)

حضرت عشق بتابد ،گل باور باشد

از لب باد صبا مشک فشان خواهد شد

نفسی را که کسی از تو معطر باشد

چشم یقوب به پیراهنت افتاده وبعد

یوسف آواره ی چاه است که دلبر باشد

روی زیبای تو را دیده جهان وخورشید

در خودش سوخته ای کاش منور باشد

بس که عبد تو عظیم است به ری خیره شده ست(۲)

چشم عالم که دمی صاحب منبر باشد

جاهلان نور تو را تاب ندارند عزیز

کرکسان دوست ندارند صنوبر باشد

سامرا دلهره دارد نکند بعد از این

قفس درد شود،دور تو عسکر باشد

شب داغ است پر از زمزمه ی تلخ وداع

گوش مسموم زمین کاش کمی کر باشد

*
چه کسی دیده پس ازچارده آئینه خدا

دل تاریک بدان باز مقرر باشد

منفجر شد حرم پاک تو اما خورشید

نور بارید به خاک تو که منجر باشد

دل من هم که کلافی به خریداری توست(۳)

رخصت از عشق گرفته است کبوتر باشد

۱-اشاره به سن امام هادی علیه السلام

۲-حضرت عبدالعظیم حسنی(شاه عبدالعظیم شهر ری)از شاگردان امام هادی علیه السلام

۳-اشاره به داستان پیرزن خریدار که یوسف را به بهای یک کلاف نخ میخواست

غزلی زیبا از فاضل نظری

 

فواره وار، سربه هوايي و  سربه زير
چون تلخي شراب، دل آزار و دلپذير

 

 

ماهی تویی و آب؛ من و تنگ؛ روزگار
من در حصار تُنگ و تو در مشت من اسير

 

پلک مرا برای تماشای خود ببند
ای ردپای گمشده ی  باد در کویر

 

ای مرگ می رسی به من اما چقدر زود
ای عشق می رسم به تو اما چقدر دیر

 

مرداب زندگي همه را غرق مي كند
اي عشق همّتي كن و دست مرا بگير

 

چشم انتظار حادثه اي ناگهان مباش
با مرگ زندگي كن و با زندگي بمير

فاضل نظری

غزلی از حسین منزوی

 

مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من
که جز ملال نصیبی نمیبرید از من

زمین سوخته ام نا امید و بی برکت
که جز مراتع نفرت نمی چرید از من

عجب که راه نفس بسته اید بر من و باز
در انتظار نفس های دیگرید از من

خزان به قیمت جان جار می زنید اما
بهار را به پشیزی نمی خرید از من

شما هر اینه ، ایینه اید و من همه آه
عجیب نیست کز اینسان مکدّرید از من

نه در تبرّی من نیز بیم رسوایی است
به لب مباد که نامی بیاورید از من

اگر فرو بنشیند ز خون من عطشی
چه جای واهمه تیغ از شما ورید از من

چه پیک لایق پیغمبری به سوی شماست ؟
شما که قاصد صد شانه بر سرید از من

برایتان چه بگویم زیاده بانوی من
شما که با غم من آشناترید از من

غزلی زیبا و صمیمی از ناصر بقایی

حرفی بزن

 

حرفی بزن بگو د بگو دوست داری ام

با این سکوت ، دل نگران می گذاری ام


پاسخ بده پیام مرا حال من بد است

چیزی بگو که از نگرانی در آری ام


دریای من! اگرچه به پایت نمی رسم 

اما هنوز رودم و سوی تو جاری ام


من سالهاست ابری ام ای نوبهار من

کی جلوه می کنی به دلم تا بباری ام


گاهی چنان بدم که ببینی اگر مرا *

دارم یقین به خاطره ها می سپاری ام

غزل زیبایی از رویا باقری نازنین

 

 

بگذار زمان روی زمین بند نباشد

حافظ پی اعطای سمرقند نباشد

بگذار که ابلیس در این معرکه یک بار

مطرود ز درگاه خداوند نباشد

بگذار گناه هوس آدم و حوا

بر گردن آن سیب که چیدند نباشد

مجنون به بیابان زد و لیلا ...ولی ای کاش

این قصه همان قصه که گفتند نباشد

ای کاش عذاب نرسیدن به نگاهت

آن وعده ی نادیده که دادند نباشد

یک بار تو در قصه ی پر پیچ و خم ما

آن کس که مسافر شد و دل کند نباشد

آشوب ، همان حس غریبی ست که دارم

وقتی که به لب های تو لبخند نباشد

در تک تک رگ های تنم عشق تو جاری ست

در تک تک رگ های تو هرچند نباشد

من می روم و هیچ مهم نیست که یک عمر

زنجیر نگاه تو که پا بند نباشد

وقتی که قرار است کنار تو نباشم

بگذار زمان روی زمین بند نباشد

(رویا باقری نازنین)

شعری از مهدی اخوان ثالث

 

 

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟

از کجا ، وز که خبر آوردی ؟

خوش خبر باشی ، اما ، اما

گرد بام و در من

بی ثمر می گردی

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری ، نه ز دیار و دیاری ، باری

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

برو آنجا که ترا منتظرند

قاصدک !

در دل من همه کورند و کرند

دست بردار از این در وطن خویش غریب

قاصد تجربه های همه تلخ

با دلم می گوید

که دروغی تو ، دروغ

که فریبی تو ، فریب

قاصدک !  هان ، ولی.... آخر .... ای وای !

راستی آیا رفتی با باد  ؟

با توام ، آی کجا رفتی ؟ آی ....!

راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟

مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟

در اجاقی ، طمع شعله نمی بندم - خردک شرری هست هنوز

قاصدک !

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گریند

(مهدی اخوان ثالث )

غزلی زیبا و امروزی از جواد زهتاب

 

این داغ تازه ای­ ست بر آن کهنه داغ ها

بالا بلند ! رفتی از این کوچه باغ ها

وقتی نگاه می کنم از جای جای شهر

داغ تو روشن است به جای چراغ ها

پایان قصه­ ها همه تلخ است ، بعد از این

گم می­کنند خانه­ ی خود را کلاغ ها

وقتی بهار می رسد از راه ، آه ، آه

جایت چه خالی است در این کوچه باغ ها

آه ای چنار پیر در این فصل یخ زده

گُل از گُل­ ات شکفت ، ولی در اجاق ها

(جواد زهتاب)

غزلی زیبا از بیدل دهلوی

 

چو من به دامگه عبرت او فتاده‌ کمی

قفس شکسته ی بی بال ، دانه در عدمی

نفس به‌کسوت سیماب مضطرم دارد

نه آشنای راحت و ، نه اتفاق رمی

مپرس از خط تسلیم مکتب نیرنگ

چو سایه صفحه سیه‌ کرده‌ایم بی‌رقمی

به صد هزار تردد درین قلمرو یاس

نیافتیم چو امید قابل ستمی

چو ابر بر عرق سعی بسته‌ام محمل

کشد غبار من ای کاش از انفعال نمی

به خاک راه تو یعنی سر فتاده ی من

هنوز فرصت نازی ست ، رنجه‌کن قدمی

نی‌ام به مشق خیالت‌ ،کم از چراغ خموش

بلغزش مژه من هم شکسته‌ام قلمی

عروج همتم امشب خیال قامت‌کیست ؟

ز خود برآمدنی ، می‌زند به دل علمی

کجا روم‌که برآرم سراز خط تسلیم

به‌ کنج زانوم آفاق ، خورده است خمی

قناعتم چقدر دستگاه نعمت داشت

که سیرم از همه عالم ، بخوردن قسمی

درین ستمکده حیران نشسته‌ام (بیدل)

چو تار ساز ضعیفی  ،به ناله متهمی

یک دوبیتی ناب از مرتضی قلی زاده بابک

 

 

دل از اول به آخر فکر می کرد

به گوش عقل دائم ذکر می کرد

که یک غنچه ز لب هایش بچینم

همیشه فکرهای بکر می کرد

غزلی زیبا از بیدل دهلوی

 

در محیطی‌کز فلک  ، طرح حباب انداخته

کشتی ما را تحیر،  در سراب انداخته

با دو عالم شوق بال بسملی آسوده‌ایم

عشق بر چندین تپش ، از ما نقاب انداخته

بر شکست شیشه ی  دل های ما رحمی نداشت

آنکه در طاق خم آن زلف ،  تاب انداخته

تاکجاها بایدم  ، صید خموشی زیستن ؟

در غبار سرمه چشمش  ، دام خواب انداخته

نقشی از آیینه ی  کیفیت ما گل نکرد

دفتر ما را خجالت ،  در چه آب انداخته ؟

هستی ما را سراغ از ، جلوه ی  دلدار پرس

این کتان ،  آیینه پیش ماهتاب انداخته

غیر شور ما و من ،  بر هم زنی دیگر نداشت

عیش این بزمم ،  نمک ها در شراب انداخته

گر نباشد حرص عالم ، بحر مواج غناست

تشنگی ما را  ، به توفان سراب انداخته

رخت همت تا نبیند داغ اندوه تری

سایه ی ما خویش را ، در آفتاب انداخته

ای خیال اندیش مژگان ،  اندکی مژگان بمال

می‌فشارد چشم من ،  رخت در آب انداخته

ما و عنقا تا کجا خواهیم ، بحث شبهه‌کرد

لفظ ما بیحاصلی  ، دور از کتاب انداخته

یک نگه‌کم نیست (بیدل)  ، فرصت عمرشرار

آسمان ، طرح درنگم ، در شتاب انداخته

غزلی از بیدل دهلوی

 

هر چند نیست بی‌سبب از غم‌گریستن

باید ز شرم دیدهٔ بی نم‌ گریستن

تاکی به رنگ طفل مزاجان روزگار

بر بیش شاد بودن و بر کم گریستن

عیش و غم تو تابع رسم است‌، ورنه چیست

در عید خنده و به محرم گریستن

آنجاکه صبح گریهٔ شادی‌ست شبنمش

آموخته‌ست خندهٔ ما هم گریستن

سامان گریه هم به‌ کف گریه دادن است

یعنی به چشم اشک چو شبنم گریستن

در عرصهٔ وفا عرق شرم همت است

از زخم تازه در پی مرهم گریستن

زین‌ دشت اگر خیال نگاهت گذر کند

در دیدهٔ غزال شود رم گریستن

شاید گلی ز عالم دیدار بشکفد

تا چشم دارم آینه خواهم گریستن

یک ذره زین بساط ندارد سراغ امن

باید چو ابر بر همه عالم گریستن

بیدل اگر چه نیست جهان جای خنده لیک

نتوان به پیش مردم بی‌غم گریستن

 

غزلی از یک شاعر ناشناس دیگر

 

 

در من بپیچ ، شکل همین گردبادها

با من برقص ، ظهر و شب و بامدادها

تنهاترین مسافر این شهر خسته ام

نا باورانه رفته ام آری ، ز یادها

سیمرغ و بیستون و تب تیشه در غزل

هی شعله می کشد درونم  نمادها

آه ای خدای معجزه ی شاعرانه ام

خط می زنند بی تو تنم را مدادها !

خوش کرده ام تمام دلم را به عشق تو

زخمی نزن به پیکر این اعتمادها

لب گریه های منجمدم را نظاره کن

پس کی ؟ بگو نمی رسی آیا به دادها ؟

باید برای آمدن تو دعا کنم

تا لحظه ی اجابت این ان یکادها

با اینهمه تو دوری و آری نمانده است

چیزی به غیر خاطره در ذهن بادها

 

دو رباعی جالب از سرکار خانم بهزادی

 

 

تصویر تو و ترنم سازی که ...

صدخاطره و صدای آوازی که ...

هر بار بنان می شنوم می گویم

شاید تو همان الهه نازی که ... ؟

**

بر سطح زلال آب در پاشی کرد

لبخند زد و سلام بر کاشی کرد

فواره که بی قرار شد با قلمش

صد دایره روی آب نقاشی کرد

 

و این رباعی از روزبهان فسایی

 

 

دل داغ تو دارد ار نه ، بفروختمی

در دیده تویی ، اگر نه بر دوختمی

جان منزل توست ، ورنه روزی صدبار

در پیش تو چون سپند بر سوختمی

غزلی زیبا از فصیح الزمان رضوانی فسایی

                                                    

 عالم پريشاني

 نقش روي تو بر بسـت، دست صنعت ماني       

كفر زلـف تو بشكسـت، رونق مســلماني

گفتمـش ازاين عالم، عالمي بوَد خوشـتر؟       

دستزدبه زلـف و گفـت عالم پريشــاني

ساقيـــا بيـا كآمــد، دور بــاده نوشيدن       

« وقت را غنيمت دان آن قدر كه بتــواني»

شد پيالـه ام گـردون آفتــاب تابــان مي        

 بين ز ســـاقي قدرت، اينپيــاله گرداني

 گفتم از لبت در ده بوسـه اي، مـرا گفتــا        

چون دهـم بـه اهريمـن خاتــم سليماني

هر زمان كند منـعم، زاهـد از طريق عشق       

كاش ميشدم ايمن زين فريـب شيــطاني

زاهـدا مسلماني گر به مـردم آزاري سـت       

 كافـري شـرف دارد بر چنــين مسـلماني

  يار و زاهد اي ياران، بر خـلاف  يكديـگر      

 اين گره به زلف آرد ، آن گره به پيشــاني

  كافر و مسلـمانت گر به زلـف و رخ بينند       

كفرودين دهنداز دست ،روزوشب بهآساني

  پيشچشمت ارآهـو ديده واكنـد سهلاست                  

 تربيـت كجـــا دارنــد مــردم بيــاباني

غزلی زیبا از فصیح الزمان رضوانی فسایی

 

آرزو 

همه هست آرزويــم كه ببينم از تو رويي       

چه زيان ترا  ، كه من هم برَسَم به آرزويي

به كسي جمال خود را ننمــوده اي و بينم       

همه جا بهـر زبــاني بود از تو گفتـگويي

غم و درد ورنج و محنت، همه مستعد قتلم      

  تو ببُر سر از تـن من، ببَـر از مـيانه گويي

 به ره تو بسكه نالم، ز غم تو بسـكه مويم       

شده‌ام زناله نايي ، شـده ام ز مويه مويـي

 همه‌خوشدل‌اينكه مطرب بزند به ‌تار چنگي      

من ازآن خوشم‌كه چنگي ‌بزنم به ‌تار مويي

 چه شودكه راه يابد ، سوي‌آب تشنه‌كامي ؟      

 چه شودكه ‌كام ‌جويد زلب تو، كامجويي؟

شوداينكه ازتـرحّم دمي اي سحاب‌ رحمت      

 من ‌خشك ‌‌لب هم ‌آخر ز توتركنم‌ گلويي؟

 بشكست اگر دل من ، به فداي‌چشم مستت      

 سر خُمّ مي سلامت ، شـكند اگر ســبويي

همه موسم تفرّج به چمـن روند و  صحرا       

تو قدم به چشم من نِه بنشين كنار جـويي

 نه به باغ ره دهنـدم كـه گلي به كام بويم       

نه دماغ اينكـه از گل شـنوم به كام بويـي

 ز چه شيخ پاك‌دامن ، سوي‌مسجدم‌ بخواند      

رخ‌شيخ‌ وسجده‌گاهي، سر ما وخاك ‌كويي

 نه وطن‌پرستي از من،  به وطن نموده يادي      

 نه زمن كسي به غربت ، بنموده جستجويي

  بنموده تيــره روزم ، ستـم سياه  چشـمي       

 بنموده مو ســپيدم صنم ســـپيد رويــي

 نظري بسوي «رضـواني» دردمند مســكين        

كه به جز درت اميدش نبود به هيچ سويي

 

غزلی زیبا از مرحوم سید محمد صادق رفیعی فسایی بنام اشک محبوب

 

 اشک محبوب

چکیـد اشک ز چشمش ، ز گــل گلاب چکید

 و یا کــه ژالـه ی سیمین  ،  بـر آفتـاب چکید

خُم است قلب حـزینش ، دو چشم ساغــر می

زِ خُم به ساغـر می ، رشحــه ی شـراب چکید

عروس اشک ، کــه در هفت پـرده پنهـان بود

بیا کــه پـرده گشا گشته ، بی حجــاب چکید

گــذشت  بردل دریای او،  چـــه طـــوفانی !

کــه موج سرزد و ،  صد گوهر خوشاب چکید

دو نرگسش چـو به هم  بر فشرده از غـم و درد

مگو کـه اشک، کــه بَـرسیم ،زرِّ نــاب چکید

 بیـا کــه دامــن پاکش ،  ستاره  بـــاران شد

 که هـــر ستاره هـم از ، روی مــاهتاب چکید

 اگــر به تـربت «صادق» قـدم نهـی ای دوست

 بـریــز اشک و ، بگــو در رهِ ثــواب چکیـد

غزلی زیبا از شاعری ناشناس

 

 

قسمت اين بود که من با تو معاصر باشم
تا در اين قصه ي پر حادثه حاضر باشم

حکم پيشاني ام اين بود که تو گم شوي و
من به دنبال تو يک عمر مسافر باشم

تو پري باشي و تا آنسوي دريا بروي
من به سوداي تو يک مرغ مهاجر باشم

قسمت اين بود ، چرا از تو شکايت بکنم ؟!
يا در اين قصه به دنبال مقصر باشم ؟

شايد اينگونه خدا خواست مرا زجر دهد
تا برازنده ي اسم خوش شاعر باشم

شايد ابليس تو را شيطنت آموخت که من
در پس پرده ي ايمان به تو کافر باشم

دردم اين است که بايد پس از اين قسمتها
سالها منتظر قسمت آخر باشم !!

غزلی ازشادروان پژمان بختیاری

 

 

دیوانه ی محبت جانانه ام هنوز

دست از دلم بدار ، که دیوانه ام هنوز

عمری به گرد شمع جمال تو گشته ام

آتش ندیده دامن پروانه ام هنوز

افسانه ای ز راز محبت بگو که من

کودک مزاج و طالب افسانه ام هنوز

زین خانه رم مکن که ز آهووشان شهر

کس جز تو ره نیافته در خانه ام هنوز

در نور وصل غرقم و گویی نیافته ست

شمعی ز روزن تو به کاشانه ام هنوز

گر عاقلم شمرده رقیب از حسد ، مرنج

دیوانه ام ، به موی تو ، دیوانه ام هنوز

شعری از حسین پناهی

 

 

رخش ، گاری کشی می کند

رستم ، کناره پیاده رو سیگار می فروشد

سهراب ، ته جوب به خود می پیچد

گُردآفرید ، از خانه زد بیرون

مردان خیابانی  ، برای تهمینه بوق می زنند

ابوالقاسم ، برای شبکه ی سه ... سریال می سازد

وای ...

موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند !!

شعری از جلیل صفر بیگی

 

 

لنگه های چوبی در حیاطمان

گرچه کهنه اند و جیر جیر می کنند

محکم اند

خوش به حالشان

که لنگه ی هم اند ....

شعر(عجب صبری خدا دارد)از معینی کرمانشاهی

 

عجب صبري خدا دارد !

 

اگر من جاي او بودم

همان يك لحظه اول

كه اول ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان

جهان را با همه زيبايي و زشتي

بروي يكدگر ويرانه ميكردم .

 

عجب صبري خدا دارد !

 

اگر من جاي او بودم

كه در همسايه صدها گرسته ، چند بزمي گرم عيش و نوش ميديدم

نخستين نعره ی مستانه را اموش آندم

بر لب پيمانه ميكردم

 

عجب صبري خدا دارد !

 

اگر من جاي او بودم

كه مي ديدم يكي عريان و لرزان، ديگري پوشيده از صد جامه ی رنگين

زمين و آسمان را

واژگون ، مستانه ميكردم

 

 

عجب صبري خدا دارد !

 

اگر من جاي او بودم

نه طاعت ميپذيرفتم

نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگر ها نيز كرده

پارع پاره در كف زاهد نمايان

سبحه صد دانه ميكردم

 

 

عجب صبري خدا دارد !

 

اگر من جاي او بودم

براي خاطر تنها يكي مجنون  صحرا گرد بي سامان

هزاران ليلي نازآفرين را كو بكو

آواره و ديوانه ميكردم

 

عجب صبري خدا دارد !

 

اگر من جاي او بودم

بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان

سراپاي وجود بي وفا معشوق را

پروانه ميكردم

 

عجب صبري خدا دارد !

 

اگر من جاي او بودم

بعرش كبريايي ، با همه صبر خدايي

تا كه ميديدم عزيز نابجايي ، ناز بر يك ناروا گرديده خواري ميفروشد

گردش اين چرخ را

وارونه بي صبرانه مي كردم

 

عجب صبري خدا دارد !

 

اگر من جاي او بودم

كه ميديدم مشوش عارف و عامي زبرق فتنه اين علم عالم سوز مردم كُش

بجز انديشه عشق و وفا، معدوم هر فكري

در اين دنياي پر افسانه ميكردم

 

عجب صبري خدا دارد !

 

اگر من جاي او بودم

 

همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و ، تاب تماشاي تمام زشت كاريهاي اين مخلوق را دارد

وگرنه من به جاي او چو بودم

يكنفس كي عادلانه سازشي

با جاهل و فرزانه ميكردم

 

عجب صبري خدا دارد !    عجب صبري خدا دارد !

 

 

شعر آزادی از شهریار

 

 

پرستوی من

پروازت را چگونه باور کنم

وقتی پیمان من و تو

       با هم پر کشیدن بود !!

شعری از مهدی اخوان ثالث

 

 

من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

به بینیم آسمان هرکجا

                 آیا همین رنگ است ؟

شعری از شاملو

 

 

مگر می شود هفت سالگی تا هفتاد سالگی

                                    مدام جریمه شد ؟

نه !! هرگز جریمه هایم را کامل ننوشتم

ولی همیشه حرص معلم را کامل در می آوردم

چرا که من ۲۵۰۰ سال "عقده" را به دوش می کشم

آری !

من فرزند خلف عقده های اجدادم هستم

 

یک دوبیتی زیبا از شادروان سید حسن حسینی

 

 

نه ازمهر و نه از کین می نویسم

نه از کفر و نه از دین می نویسم

دلم خون است ، می دانی برادر؟

دلم خون است از این می نویسم

 

شعری از شادروان حمید مصدق

 

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه

                                سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده ازدست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سال هاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چرا باغچه ی کوچک ما

                    سیب نداشت

شعر آزادی از شهریار

 

پرستوی من

پروازت را چگونه باور کنم

وقتی پیمان من و تو

       با هم پر کشیدن بود !!

ناشناس

 

به دریا که می نگرم

جوش جاری بودن

             پیدا می کنم

باید بروم

تا دریا راهی نیست

اما.....

تا دریا شدن

      راه بسیار است

غزلی بس عارفانه عاشقانه از سعدی(مرا خود با تو سری در میان هست)

 

 

مرا خود با تو سری در میان هست

وگرنه روی زیبا در جهان هست

وجودی دارم از مهرت گدازان

وجودم رفت و مهرت همچنان هست

مبر ظن کز سرم سودای عشقت

رود تا بر زمینم استخوان هست

اگر پیشم نشینی ، دل نشانی

وگر غایب شوی در دل نشان هست

به گفتن راست ناید شرح حسنت

ولیکن گفت خواهم ، تا زبان هست

ندانم قامت است آن یا قیامت !

که می گوید ، چنین سرو روان هست ؟!

توان گفتن به مه مانی ، ولی ماه

نپندارم چنین شیرین دهان هست

بجز پیشت نخواهم سر نهادن

اگر بالین نباشد ، آسمان هست

برو "سعدی" که کوی وصل جانان

نه بازاری ست ، کانجا قدر جان هست

 

شعرزندگی از شاعری نا شناس

 

 

زندگی

      دفتری از خاطره هاست

یک نفر در دل شب

یک نفر در دل خاک

یک نفر همدم خوشبختی هاست

یک نفر همسفر سختی هاست

چشم تا باز کنیم

    عمرمان می گذرد

ما همه همسفر و رهگذریم

آنچه باقی ست

     فقط خوبی هاست

 

 

غزل زیبا از سید مهدی نژاد هاشمی

 

از دست تو امشب شده فکرم متلاشی

آرام نگیرم ، مگر از من شده باشی

چشمان تو معمار غزلهای بدیل است

بدنیست مرا جنس نگاهت بتراشی

جنجال به پا کرده ای و متن خبر ها....

محتاج نباشند از این پس به حواشی ....

نفرین نکن از دور مرا جان عزیزت ...

درد است نمک بر جگر پاره بپاشی

یک نیمه پر از دردم و یک نیمه پر از غم....

سخت است تو هم روح و تنم را بخراشی

مجموعه ای از درد و غم  و رنج و عذابم ...

مجموعه ای از اینکه تو باشی و نباشی

غزلی زیبا و امروزی از سید مهدی نژاد هاشمی

 

شعر امیرالمومنین علی(ع)

تا صبح رفتی و همه شب را قدم زدی

آتش گرفت صبح و تو از عشق دم زدی

با یک نگاه ساده به پشت سر ِ خودت ...

قامت نبسته عرش خدا را به هم زدی

در جا نماز سبز عبادت چه دیده ای ...!

بر تار و پود دل تب و تاب عدم زدی ...؟

دنیا نیاز بود و هواخواه ِ ماندنت

بی التفات بودی و در را به هم زدی

درخاک و خون نشستی و با فرق نیمه باز

پلکی برای آتش جانها به هم زدی

دنیا بدون تو قفسی تنگ می شود

رنگ غروب بر دل هر صبح دم زدی

تا کور سوی تازه ی تقدیر بشکفد ...

با خون سرخ خویش افق را قلم زدی ...

 

غزلی عاشورایی از حسین سنگری

 

راه افتاده تمام غم دنیا با تو

گره خورده ست به خون، قصّه ی فردا با تو

مطلع سرخ غزل های جهانی شده ای

مطلع شعر، چه زیبا شده امّا با تو

شب اشک ست و تماشاست اگر بگذارند

اشک، با من، به سر نیزه تماشا با تو

صوت قرآن تو از حنجره ی باران ست

بارش ابر غمت با من و معنا با تو

آسمان طفل یتیمی شده بر دوش زمین

آمده از کرم و لطف تو بالا با تو

گَر جهان پُر شود از یوسف مصری هرگز -

با کسی راه نیاید دلم الّا با تو

تو که باشی همه ی گمشده ها پیدایند

هر چه گم گشته در اینجا، شده پیدا با تو

جلوه کرده ست خدا روی زمین در نقش ِ -

فصل سرخی که رقم خورده در اینجا با تو

قرن ها می گذرد، داغ تو تازه ست هنوز

راه افتاده تمام غم دنیا با تو

 

مرثیه دوازده بندی محتشم کاشانی(درمصیبت حسین بن علی "ع" )

 

بنداول

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

باز این چه نوحه و چه عزا وچه ماتم است

باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین

بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است

این صبح تیره باز دمید ازکجا ، براو

کارجهان و خلق جهان جمله درهم است

گویا طلوع می کند از مغرب آفتاب

کاشوب درتمامی ذرات عالم است

گرخوانمش قیامت دنیا ، بعید نیست

این رستخیز عالم که نامش محرم است

دربارگاه قدس که جای ملال نیست

سرهای قدسیان ، همه بر زانوی غم است

جن و ملک برآدمیان نوحه می کنند

گویا عزای اشرف اولاد آدم است

خورشید آسمان و زمین نور مشرقین

پرورده ی کنار رسول خدا حسین

بند دوم

کشتی شکست خورده ی طوفان کربلا

درخاک و خون تپیده ی میدان کربلا

گرچشم روزگار بر او زار می گریست

خون می گذشت از سرایوان کربلا

نگرفت دست دهر گلابی به غیر اشک

زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا

از آب هم مضایقه کردند کوفیان

خوش داشتند حرمت مهمان کربلا

بودند دیو و دد، همه سیراب و می مکید

خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا

زان تشنگان هنوز به عیّوق می رسد

فریاد العطش ز بیابان کربلا

آه از دمی که لشکر اعدا نکرده شرم

کردند رو به خیمه ی سلطان کربلا

آندم فلک برآتش غیرت سپند شد

کزخوفِ خصم ، درحرم افغان بلند شد

بند سوم

کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی

وین خرگه بلند ستون ، بی ستون شدی

کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه

سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی

کاش آن زمان زآه جگرسوز اهلبیت

یک شعله برق خرمن گردونِ دون شدی

کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک

جان جهانیان همه از تن برون شدی

کاش آن زمان که کشتی آل نبی شکست

عالم تمام غرقه ی دریای خون شدی

آن انتقام گرنفتادی به روز حشر

با این عمل معامله ی دهر چون شدی

آل نبی چو دست تظلّم برآورند

ارکان عرش را به تلاطم درآورند

بند چهارم

برخوان غم چو عالمیان را صلا زدند

اول صلا به سلسله ی انبیا زدند

نوبت بر اولیا که رسید آسمان تپید

زآن ضربتی که بر سر شیر خدا زدند

بس آتشی ز اخگر الماس ریزه ها

افروختند و در حسن مجتبی زدند

وآنگه سرادقی که ملَک محرمش نبود

کندند از مدینه و در کربلا زدند

وز تیشه ی ستیزه در آن دشت، کوفیان

بس نخل ها ز گلشن آل عبا زدند

پس ضربتی کزآن جگر مصطفی درید

بر حلق تشنه ی خلف مرتضی زدند

اهل حرم دریده گریبان ، گشوده مو

فریاد بر درِ حرمِ کبریا زدند

روح الامین نهاده به زانو ، سرِ حجاب

تاریک شد ز دیدن آن چشم آفتاب

بند پنجم

چون خون ز حلق تشنه ی او بر زمین رسید

جوش از زمین به ذُروَه ی عرش برین رسید

نزدیک شد که خانه ی ایمان شود خراب

ازبس شکست ها که به ارکان دین رسید

نخل بلند او چو خسان بر زمین زدند

طوفان به آسمان ز غبار زمین رسید

باد آن غبار چون به مزار نبی رساند

گرد از مدینه بر فلکِ هفتمین رسید

یکباره جامه در خم گردون به نیل زد

چون این خبر به عیسیِ گردون نشین رسید

پُرشد فلک ز غلغله چون نوبت خروش

از انبیا به حضرت روح الامین رسید

کرد این خیال وهم غلطکار کان غبار

تا دامنِ جلالِ جهان آفرین رسید

هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال

او در دل است و هیچ دلی نیست بی ملال

بند ششم

ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند

یکباره بر جریده ی رحمت قلم زنند

ترسم کز این گناه ، شیعیان روز حشر

دارند شرم کز گنه خلق دم زنند

دست عتاب حق به درآید زآستین

چون اهلبیت دست در اهل ستم زنند

آه از دمی که باکفن خون چکان ز خاک

آل علی چو شعله ی آتش علم زنند

فریاد از آن زمان که جوانان اهلبیت

گلگون کفن به عرصه ی محشر قدم زنند

جمعی که زد بهم صفشان شور کربلا

درحشر صف زنان ، صف محشر به هم زنند

از صاحب حرم، چه توقع کنند باز

آن ناکسان که تیغ به صید حرم زنند

پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل

شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل

بند هفتم

روزی که شد به نیزه ، سرِ آن بزرگوار

خورشید سر برهنه برآمد ز کوهسار

موجی به جنبش آمد و بر خاست کوه کوه

ابری به غرّش آمد و بگریست زار زار

گفتی تمام زلزله شد خاک مطمئن

گفتی فتاد از حرکت چرخ بی قرار

عرش آن زمان به لرزه در آمدکه چرخ پیر

افتاد در گمان که قیامت شد آشکار

آن خیمه ای که گیسوی حورش طناب بود

شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار

جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل

گشتند بی عِماری و محمل شتر سوار

با اینکه سر زد این عمل از امّت نبی

روح الامین ز روح نبی گشت شرمسار

وآنگه ز کوفه خیل ِالَم رو به شام کرد

نوعی که عقل گفت قیامت قیام کرد

بند هشتم

بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد

شور و نُشور ، واهمه را در گمان فتاد

هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند

هم گریه بر ملائک هفت آسمان فتاد

هرجا که بود ، آهویی از دشت پا کشید

هرجا که بود ، طایری از آستان فتاد

شد وحشتی که شور قیامت ز یاد رفت

چون چشم اهلبیت برآن کشتگان فتاد

هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد

بر زخم های کاری تیر و سنان فتاد

ناگاه چشم دختر زهرا درآن میان

بر پیکر شریف امام زمان فتاد

بی اختیار نعره ی هذا حسین ، از او

سرزد چنانکه آتش از او در جهان فتاد

پس با زبان پر گله آن بضعة الرسول

رو بر مدینه کرد که یا ایّها الرسول

بند نهم

این کشته ی فتاده به هامون حسین توست

وین صید دست و پا زده در خون حسین توست

این نخل تر، کزآتش جانسوز تشنگی

دود از زمین رسانده به گردون حسین توست

این ماهی فتاده به دریای خون ،که هست

زخم از ستاره بر تن اش افزون ، حسین توست

این غرقه ی محیطِ شهادت که روی دشت

از موج خون او شده گلگون ، حسین توست

این خشک لب فتاده ی دور از لب فرات

کز خون او زمین شده جیحون ، حسین توست

این شاه کم سپاه که با خیل اشک و آه

خرگاه زین جهان زده بیرون ، حسین توست

این قالب طپان که چنین مانده بر زمین

شاه شهید ناشده مدفون ، حسین توست

چون روی در بقیع به زهرا خطاب کرد

وحش زمین و مرغ هوا را کباب کرد

بند دهم

کای مونس شکسته دلان حال ما ببین

مارا غریب و بی کس وبی آشنا ببین

اولاد خویش را که شفیعان محشرند

در ورطه ی عقوبت اهل جفا ببین

درخلد بر حجاب دو کون آستین فشان

وندر جهان مصیبت ما بر ملا ببین

نی نی درآ چو ابر خروشان به کربلا

طغیان سیل فتنه و موج بلا ببین

تنهای کشتگان ، همه در خاک و خون نگر

سرهای سروران ، همه بر نیزه ها ببین

آن سر که بود بر سر دوش نبی ، مدام

یک نیزه اش ز دوش مخالف جدا ببین

آن تن که بود پرورشش در کنار تو

غلطان به خاک معرکه ی کربلا ببین

یا بضعة الرسول ز ابن زیاد داد

کاو خاک اهلبیت رسالت به باد داد

بند یازدهم

خاموش محتشم که دل سنگ آب شد

بنیاد صبر و خانه ی طاقت خراب شد

خاموش محتشم که از این حرف سوزناک

مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد

خاموش محتشم که از این شعر خون چکان

در دیده اشک مستمعان خون ناب شد

خاموش محتشم که از این نظم گریه خیز

روی زمین به اشک جگرگون خضاب شد

خاموش محتشم که فلک بس که خون گریست

دریا هزار مرتبه گلگون حباب شد

خاموش محتشم که به سوز تو آفتاب

از آه سردِ ماتمیان ماهتاب شد

خاموش محتشم که ز ذکر غم حسین

جبریل را ز روی پیمبر حجاب شد

تا چرخ سِفله بود خطایی چنین نکرد

بر هیچ آفریده جفایی چنین نکرد

بند دوازدهم

ای چرخ ، غافلی که چه بیداد کرده ای

وز کین چها دراین ، ستم آباد کرده ای

بر طعنت این بس است که بر عترت رسول

بیداد کرده خصم و تو امداد کرده ای

ای زاده ی زیاد نکرده ست هیچگه

نمرود این عمل ، که تو شدّاد کرده ای

کام یزید داده ای از کشتن حسین

بنگر کرا به قتل که دلشاد کرده ای

بهر خسی که بار درخت شقاوت است

در باغ دین چه با گل و شمشاد کرده ای

با دشمنان دین نتوان کرد آنچه تو

با مصطفی و حیدر و اولاد کرده ای

حلقی که سوده لعل لب خود نبی برآن

آزرده اش به خنجر فولاد کرده ای

ترسم ترا دمی که به محشر درآورند

از آتش تو دود به محشر در آورند

 

 

 

 

 

 

 

 

شعری از قاآنی شیرازی درمصیبت حضرت ابا عبدالله الحسین(ع)

 

 

با تسلیت ایام سوگواری حسین بن علی (ع)

به شعری از قاآنی شیرازی(شاعر قرن سیزده

هجری قمری ) توجه فرمایید .

بارد چه ؟ خون ، که ؟ دیده ، چسان ؟ روز و شب ، چرا ؟

از غم ، کدام غم ؟ غم سلطان اولیا

نامش که بد ؟ حسین ، ز نژاد که ؟ از علی

مامش که بود ؟ فاطمه  ، جدش که ؟ مصطفی

چون شد ؟ شهید ، شد به کجا ؟ دشت ماریه

کی ؟ عاشر محرم ، پنهان ؟ نه بر ملا

شب کشته شد ؟ نه روز ، چه هنگام ؟ وقت ظهر

شد از گلو بریده سرش ؟ نی نی از قفا

سیراب کشته شد ؟ نه ، کس آبش نداد ؟ داد

که ؟ شمر ، از چه چشمه ؟ ز سرچشمه ی فنا

مظلوم شد شهید ؟ بلی  ، جرم داشت ؟ نه

کارش چه بد ؟ هدایت ، یارش که بد ؟ خدا

این ظلم را که کرد ؟ یزید ، این یزید کیست ؟

ز اولاد هند ، از چه کس ؟ از نطفه ی زنا

خود کرد این عمل ؟ نه ، فرستاد نامه ای

نزد که ؟ نزد زاده ی مرجانه ی دغا

ابن زیاد ، زاده ی مرجانه بد ؟ نعم

از گفته ی یزید تخلف نکرد ؟ لا

این نا بکار کشت حسین را به دست خویش ؟

نه او روانه کرد سپه سوی کربلا

میر سپه که بد ؟ عمر سعد ، او برید

حلق عزیز فاطمه ؟ نه ، شمر بی حیا

خنجر برید حنجر او را ؟  نکرد شرم ؟

کرد ، از چه پس برید ؟ نپذیرفت ازاو قضا

بهر چه ؟ بهر آنکه شود خلق را شفیع

شرط شفاعتش چه بود ؟ نوحه و بکا

کس کشته شد هم از پسرانش ؟ بلی دو تن

دیگر که ؟ نه برادر ، دیگر که ؟ اقربا

دیگر پسر نداشت ؟ چرا داشت ، آن که بود ؟

سجاد ، چون بد او ؟ به غم و رنج مبتلا

ماند او به کربلای پدر ؟ نی ، به شام رفت

با عز و احتشام ؟ نه با ذلت و عنا

تنها ؟ نه ، با زنان حرم ، نامشان چه بود ؟

زینب ، سکینه ، فاطمه ، کلثوم بینوا

بر تن لباس داشت ؟  بلی ، گرد رهگذار

بر سر عمامه داشت ؟ بلی ، چوب اشقیا

بیمار بد ؟ بلی ، چه دوا داشت ؟ اشک چشم

بعد از دوا ، غذاش چه بد ؟ خون دل غذا

کس بود همرهش ؟ بلی ، اطفال بی پدر

دیگر که بود ؟ تب ، که نمی گشت از او جدا

از زینب و زنان چه بجا مانده بد ؟ دو چیز

طوق ستم به گردن و خلخال غم به پا

گبر این ستم کند ؟ نه ، یهود و مجوس ؟ نه

هندو ؟ نه ، بت پرست ؟ نه ، فریاد از این جفا

قا انی است قایل این شعرها ؟ بلی

خواهد چه ؟ رحمت ، از که ؟ زحق در صف جزا

غزلی دیگر

 

 

رفتی و در رکاب تو رفت آبروی گل

چون سایه در قفای تو افتاد بوی گل

نازم دم مسیح گران است بر دلم

این خار را نگر که گرفته ست خوی گل

آبی نزد بر آتش بلبل در این بهار

خالی ست از گلاب ِ مروّت سبوی گل

از گلشنی که دست تهی می رود نسیم

پُر کرده ام چو غنچه گریبان ز بوی گل

شرم رمیده را نتوان رامِ حسن کرد

رنگ پریده باز نیامد به روی گل

کردم نهفته در دل صدپاره راز عشق

غافل که بیش می شود از برگ ، بوی گل

صائب تلاش قرب نکویان نمی کنم

چشمِ تر است حاصل شبنم ز روی گل

(صائب)

 

 

 

غزلی از صائب

 

 

ز گل فزود مرا خار ، خارِ خنده ی تو

که نیست خنده ی گل در شمارِ خنده ی تو

مرا ز سیر گلستان نصیب خمیازه ست

که نشکفد قدح گل ، خمار خنده ی تو

شده ست گل عبث از برگ سر بسر ناخن

گره گشایی دل هاست کار خنده ی تو

گشود لب به شکر خند غنچه ی تصویر

نشد که گل کند از لب ، بهار خنده ی تو

در آی از درم ای صبح آرزومندان

که سوخت شمع من از انتظار خنده ی تو

دهان غنچه به لب مُهر دارد از شبنم

زبس خجل شده در روزگار خنده ی تو

(صائب)

 

قسمت سروده ی محمدزضا ترکی

 

 

قسمت

خدا می خواست در چشمان من زیباترین باشی

شرابی در نگاهت ریخت تا گیراترین باشی

نمی گنجید روح سرکشت در تنگنای تن

دلت را وسعتی بخشید تا دریاترین باشی

ترا شاعر ترا عاشق پدیدآورد و قسمت بود

که در شمسی ترین منظومه مولاناترین باشی

مقدر بود خاکستر شود زهد دروغینم

ترا آموخت همچون شعله بی پرواترین باشی

خدا تنهای تنها بود و در تنهایی پاکش

ترا تنها پدید آورد تا تنهاترین باشی

خدا وقتی ترا می آفریداز جنس لیلاها

گمان هرگز نمی بردم که واویلاترین باشی

 

پیشنماز (از سروده های استاد محمد حسین بهرامیان )

 

 

پیشنماز
قبله کمی متمایل به چپ

آمد درست زیر شبستان گل نشست
دربین آن جماعت مغرور شب پرست
یک تکه آفتاب نه یک تکه از بهشت...
حالا درست پشت سر من نشسته است
این بیت مطلع غزلی عاشقانه نیست
این سومین ردیف نمازی خیالی است
گلدسته اذان و من های های های
الله اکبر و انا فی کل واد ... مست
سبحان من یمیت و یحیی و لا اله
الا هو الذی اخذ العهد فی الست
(یک پرده باز پشت همین بیت می کشیم)
او فکر می کنیم در این پرده مانده است
...................................................
سارا سلام...اشهد ان لا اله... تو
با چشمهای سرمه ای...ان لا اله ...مست
دل می بری که...حی علی ...های های های
هر جا که هست پرتو روی حبیب هست
بالا بلند!عقد تو را با لبان من
آن شب مگر فرشته ای از آسمان نبست
باران جل جل شب خرداد توی پارک
مهرت همان شب..اشهدان..دردلم نشست
آن شب کبو .. (کبو).. کبوتری از بامتان پرید
نم نم نما (نما) نماز تو در بغض من شکست
سبحان من یمیت و یحیـــــــــــــی و لا اله
الا هو الـــــــــــــذی اخذ العهــــد فی الست
سبحان رب هر چه دلم را ز من برید
سبحان رب هر چه دلم را ز من گســــست
سبحان ربی الــ... من و سارا .. بحمده
سبحان ربی الــ ... من و سارا دلش شکست
سبحان ربی الــ... من و سارا به هم رسیــ...
سبحان تا به کی من و او دست روی دست؟
زخمم دوباره وا شد و ایاک نستعین
تا اهدنا الــ ... سرای تو راهی نمانده است
مغضوب این جماعت پر های و هو شدم
افتادم از بهشــــــــــــت بر این ارتفاع پست

***
(یک پرده باز بین من و او کشیده اند
سارا گمانم آن طرف پرده مانده است)


 

 


 




 

محمد آصف رحمانی

 

 

آفتاب آینه ی ماست اگر بگذارند

صبح پشت در فرداست اگر بگذارند

خشکسالی به سرآمد نفس تازه خوش است

وقت نوشیدن دریاست اگر بگذارند

همزبانی گره از مشکل ما نگشاید

همدلی حل معماست اگر بگذارند

تا به کی داغ سکوت لب مردم باقی ست

فصل جوشیدن غوغاست اگر بگذارند

خسته ام خسته از اوضاع ملال آورشهر

فرصت دامن صحراست اگر بگذارند

بی تکلف به شما شعر سرودم ، مردم

حرف ما حرف دل ماست اگر بگذارند

می کشم دیده به خاک قدم همتشان

اهل قدرت قدم راست اگر بگذارند

گرچه تنگ است فضا خون قلم در جوش است

ما نگفتیم هویداست اگر بگذارند

عشق آزاده ی من باز نما پنجره را

دیدن روی تو زیباست اگر بگذارند

بعد از آن غربت تلخی که تحمل کردیم

جاده ی گمشده پیداست اگر بگذارند

چهره بگشای تو ای شاهد آزادی و عشق

دیده مشتاق تماشاست اگر بگذارند

زاده ی شهر سیه موی جلالی هستیم

عاشقی باب دل ماست اگر بگذارند

 

 

دکتر مهدی حمیدی شیرازی

 

 

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به کنجی

رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

درآن گوشه چندان غزل خواند آن شب

که خود در میان غزل ها بمیرد

گروهی برآنند کاین مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد کانجا بمیرد

شب مرگ از بیم آنجا شتابد

که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قوئی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آغوش در برآمد

شبی هم درآغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی، آغوش وا کن

که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

یوسف افشین

 

 

انگار که من گرگم و او آهو بود

حساس و گریزان و کمی ترسو بود

می آمد و می رفت و نگاهم می کرد

باور بکنید شیطنت از او بود !

ایرج زبردست

 

 

برایم وصله ی جانی عزیزم

و حتی بهتر از آنی عزیزم

شبی گفتی بیا از ما گذر کن

مگر دروازه قرآنی عزیزم !!

عماد خراسانی

 

 

حال که رسوا شده ام می روی ؟

واله وشیدا شده ام می روی ؟

حال که غیر از تو ندارم کسی

این همه تنها شده ام می روی؟

حال که چون پیکر سوزان شمع

شعله سراپا شده ام می روی ؟

حال که در بزم خراباتیان

همدم صهبا شده ام می روی ؟

حال که در وادی عشق و جنون

لاله ی صحرا شده ام می روی ؟

حال که نا دیده خریدار آن

گوهر یکتا شده ام می روی ؟

حال که در بحر تماشای تو

غرق تمنا شده ام می روی ؟

اینهمه رسوا تو مرا خواستی

حال که رسوا شده ام  می روی ؟

 

مولانا

 

آمده ام که سر نهم ُ عشق ترا به سر برم

ور تو بگویی ام که نی ، نی شکنم ، شکر برم

آمده ام چو عقل و جان از همه دیده ها نهان

تا سوی جان و دیدگان ،مشعله ی نظر برم

آمده ام که ره زنم ، بر سر گنج شه زنم

آمده ام که زر برم، زر نبرم ، خبر برم

گرشکند دل مرا ، جان بدهم به دل شکن

گر ز سرم کله برد من ز میان  کمر برم

اوست نشسته در نظر، من به کجا نظر کنم ؟

دوست گرفته شهر دل ، من به کجا سفر برم ؟

آنکه ز زخم تیر او ، کوه شکاف می کند

پیش گشاد تیر او وای اگر سپر برم

در هوس خیال او همچو خیال گشته ام

وز سر رشک نام او ، نام رخ قمر برم

 

طبیب اصفهانی

 

 

غمت در نهانخانه ی دل نشیند

به نازی که لیلی به محمل نشیند

مرنجان دلم را که این مرغ وحشی

ز بامی که برخاست مشکل نشیند

خلد گر به پا خاری ، آسان برآید

چه سازم به خاری که بر دل نشیند

پی محملش آنچنان زار گریم

که از گریه ام ناقه  در گل نشیند

بنازم به بزم محبت که آنجا

گدایی به شاهی برابر نشیند

محمد علی بهمنی (28)

 

 

خلاصه تر بکن ای مرگ داستانم را

که خسته تر نکنم گوش دوستانم را

تمام طول شب از شوق گریه می کردم

چگونه شرح دهم حال توآمانم را ؟

چقدر دوره کنم خویش را ؟  برای خدا

به روز بعد میانداز امتحانم را

برای سوختن من جرقه ای کافی ست

به اشتباه مباد آن که دودمانم را

چنان بسوز که دودم به چسم کس نرود

به گریه باز میانداز آسمانم را

خسیس نیستم اما : به اهل ذوق ببخش

غزل غزل ، همه ی یاد و یادمانم را

به شیوه ای که خلاف آمدی در آن باشد

شبیه بوسه گرفتن- بگیر جانم را

تو مرگ نیستی -آغاز تازه ها هستی

بیا که با تو بیاغازم آن جهانم را

 

محمد علی بهمنی (4)

 

 

مرا ببر به "منم" آن منی که خالق آنی

همان منی که غزل خوب می سرود زمانی

رسیده ام به "خودم" مثل سایه ام که ندارم

بجز نشانی من در ضمیر خویش نشانی

میان "من" و "خودم یک هبوط فاصله دارم

به بعد پیری و گم گشته ای به نام جوانی

رسیده ام به صف جسم های جان شده - حیفا

که جسم جان شده را نیست شورخانه تکانی

به خود رسیدن هم ، نوعی توقف است و سوال است

چرا به پاسخ من لال مانده اند معانی ؟

به من رسیدنم - اما : رسیدنی ست که تنها

تو می توانی و باید مرا به من برسانی

محمد علی بهمنی (8)

 

 

دلخوشم با غزلی تازه ، همینم کافی ست

تو مرا باز رساندی به یقینم کافی ست

قانعم ، بیشتر از این چه بخواهم از تو

گاه گاهی که کنارت بنشینم کافی ست

گله ای نیست ، من و فاصله ها همزادیم

گاهی از دور تورا خوب به بینم کافی ست

آسمانی ! تو درآن گستره ُ خورشیدی کن

من همین قدر که گرم است زمینم کافی ست

من همین قدر که با حال و هوایت - گهگاه

برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست

فکر کردن به تو یعنی غزلی شورانگیز

که همین شوق مرا ، خوب ترینم ! کافی ست

 

 

محمد علی بهمنی (14)از کتاب من زنده ام هنوز وغزل فکر می کنم

 

 

هنوز هیچ کس ام پر نکرده به میزان

منی که پرشدنی نیستم ، به خاک بریزان

خلاف لاف من ای قاف عشق ، بانوی اول!

به اشتباه مکن هدیه ام برای کنیزان

هوایی تو و آن لحظه های مرز ستیزم

واز حصار خود -این رفته تا همیشه گریزان

تو دشمنی کن و مگذار در سکوت بپوسم

تو دوستی کن و برخویشتن مرا بستیزان

نیازمند هجومی به غارت توام - اما

چگونه جان ببرم از شکست ، آی عزیزان

هنوز هیچ کس ام پر نکرده به میزان

منی که پر شدنی نیستم ، به خاک بریزان

یک رباعی از ابو سعید ابوالخیر و یک رباعی از خودم

 

 

کی حال فتاده هرزه گردی داند

بی درد کجا لذت دردی داند

نامرد به چیزی نخرد مردان را

مردی باید ، که قدر مردی داند

(ابوسعید ابوالخیر)

*****

برخیز برادرم ، که همدرد کم است

بی درد بسی و مرد با درد کم است

آن روز ، که دشنه قلب هابیل شکافت

بنوشت به خون ، که در جهان مرد کم است

جعفری فسایی (سها)

پروین اعتصامی

 

 

کودکی کوزه ای شکست و گریست

که مرا پای خانه رفتن نیست

چه کنم ، اوستاد اگر پرسد

کوزه ی آب ازوست ، از من نیست

زین شکسته شدن ، دلم بشکست

کار ایّام جز شکستن نیست

چه کنم ، گر طلب کند تاوان

خجلت و شرم ، کم ز مردن نیست

اکبر اکسیر

 

 

بهزیستی نوشته بود

شیر مادر ، مهر مادر ، جانشین ندارد

شیر مادر نخورده ، مهر مادر پرداخت شد

پدر یک گاو خرید

و من بزرگ شدم

اما ، هیچ کس حقیقت مرا نشناخت

حز معلم عزیز ریاضی ام

که همیشه می گفت

گوساله ، یتمرگ !

مسلم محبی

 

 

بی روسری بیا که دقیقاً به بینمت

اما به گونه ای که فقط من به بینمت

با تو نمی شود که سر جنگ وکینه داشت

حتی اگر که در صف دشمن به بینمت

نزدیک تر شدی به من از من به من که من

حس کردنی تر از رگ گردن به بینمت

مثل لزوم نور برای درخت ها

هر صبح لازم است که حتماً به بینمت

حس می کنم دو دل شده ای ، لحظه ای مباد

در شک بین ماندن و رفتن به بینمت !

 

امید صباغ نو

 

در استکان من غزلی تازه دم بریز

مشتی زغال بر سر قلیان غم بریز

هی پُک بزن به سردی لب های خسته ام

از آتش دلت ، سرِ خاکسترم بریز

گیرایی نگاه تو در حدّ الکل است

در پیک چشم های ترم عشوه کم بریز

وقتی غرور مُرد غزل توی دست توست

با این سلاح نظم جهان را به هم بریز

بانو ، تبر به دست بگیر ، انقلاب کن

هر چه بت است بشکن و جایش صنم بریز

لطفاً اگر کلافه شدی ، از حضور من

بر استوای شرجی لب هات سم بریز...!

اقبال لاهوری

 

 

ساحل افتاده گفت ،"گرچه بسی زیستم

هیچ نه معلوم شد ، آه که من کیستم"

موج ز خود رفته ای ، تیز خرامید و گفت

هستم اگر می روم ، گر نروم نیستم

 

و این رباعی

 

ای آب ندیده ، آبی شده ها

بی جبهه و جنگ انقلابی شده ها

مدیون شب حمله ی جان بازانید

ای بر سر سفره آفتابی شده ها