خونبهای تنهایی (از کتاب تب لحظه ها)

              

 خونبهاي تنهايي

بيـا كه قوي نگــا هم، غريـق  دريـايي ست

تو رفتـه اي وهوايـت ، هنوز اينجايي ست

ز شــوق روي تـو، پلكي نمي زنـم  برهـم

چـرا كه درصف مژگان، عبورِ زيبايي ست

بزن ز کـوچِ غريبـت ،به شـهر من سـنگي

كه گـوشِ پنجـره ام ، آشــناي لالايي  ست

مـگو بـه لاله‌ي  دلـخون ،ســرودِ دلتنــگم

كه این نوای حزين ،خونبـهاي تنهايي ست

چو خُـرك آتــش دل ، با زبـانه   مي گـريم

كه اشک ديده يِ ‌من، چشمه‌ساررسوايي ست

بـــه بــاغ نيــلي مويـت، هنـوز پابنـدم

ببين به گــردن من،  شاخه های  يلدايي ست

« سها»‌‌  ز بـاغ ِ سـرودن ، گـل تو  مي بويد

چـراكه يادِ خوش‌ات ، گَرده‌يِ شكوفايي ست

 

و این رباعی از روزبهان فسایی

 

 

دل داغ تو دارد ار نه ، بفروختمی

در دیده تویی ، اگر نه بر دوختمی

جان منزل توست ، ورنه روزی صدبار

در پیش تو چون سپند بر سوختمی

چند تک بیتی ناب

 

 

منی که نام شراب از کتاب می شستم

زمانه کاتب دکان می فروشم کرد

(ناشناس)

**

من به مردن راضی ام پیشم نمی آید اجل

بخت بد بین کز اجل هم ناز می باید کشید

(ناشناس)

**

مارا چو روزگار فراموش کرده ای

جانا شکایت از تو کنم یا ز روزگار ؟

(عمعق بخارایی)

**

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر

من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش

(موبد هندی)

**

مرگ غنی مقدمه ی جنگ وارث است

رحمت برآن کسی که بمرد و کفن نداشت

(صائب)

**

می از سبوی محبت ببوی ، ای عاشق

که ما علاج دل خود از این سبو کردیم

(دکتر قاسم رسا)

**

مخور فریب محبت ، که دوستداران را

به روزگار سیه بختی آزمودم من

(رهی معیری)

مجنون چو خویش را همه لیلی خیال کرد

از غیرت همین به کسی آشنا نشد

(یحیی لاهیجی)

**

ملاحت بیش از این در عالم امکان نمی باشد

خیالت می کند در دیده ی مردم نمک سایی

(ناشناس)

**

گر به جنت همنشین ابلهان باید شدن

کاش دوزخ را خدا یکجا نصیب ما کند

(غلامعلی اردالی «استهبانی» فسایی)

 

 

غزلی زیبا از فصیح الزمان رضوانی فسایی

                                                    

 عالم پريشاني

 نقش روي تو بر بسـت، دست صنعت ماني       

كفر زلـف تو بشكسـت، رونق مســلماني

گفتمـش ازاين عالم، عالمي بوَد خوشـتر؟       

دستزدبه زلـف و گفـت عالم پريشــاني

ساقيـــا بيـا كآمــد، دور بــاده نوشيدن       

« وقت را غنيمت دان آن قدر كه بتــواني»

شد پيالـه ام گـردون آفتــاب تابــان مي        

 بين ز ســـاقي قدرت، اينپيــاله گرداني

 گفتم از لبت در ده بوسـه اي، مـرا گفتــا        

چون دهـم بـه اهريمـن خاتــم سليماني

هر زمان كند منـعم، زاهـد از طريق عشق       

كاش ميشدم ايمن زين فريـب شيــطاني

زاهـدا مسلماني گر به مـردم آزاري سـت       

 كافـري شـرف دارد بر چنــين مسـلماني

  يار و زاهد اي ياران، بر خـلاف  يكديـگر      

 اين گره به زلف آرد ، آن گره به پيشــاني

  كافر و مسلـمانت گر به زلـف و رخ بينند       

كفرودين دهنداز دست ،روزوشب بهآساني

  پيشچشمت ارآهـو ديده واكنـد سهلاست                  

 تربيـت كجـــا دارنــد مــردم بيــاباني

غزلی زیبا از فصیح الزمان رضوانی فسایی

 

آرزو 

همه هست آرزويــم كه ببينم از تو رويي       

چه زيان ترا  ، كه من هم برَسَم به آرزويي

به كسي جمال خود را ننمــوده اي و بينم       

همه جا بهـر زبــاني بود از تو گفتـگويي

غم و درد ورنج و محنت، همه مستعد قتلم      

  تو ببُر سر از تـن من، ببَـر از مـيانه گويي

 به ره تو بسكه نالم، ز غم تو بسـكه مويم       

شده‌ام زناله نايي ، شـده ام ز مويه مويـي

 همه‌خوشدل‌اينكه مطرب بزند به ‌تار چنگي      

من ازآن خوشم‌كه چنگي ‌بزنم به ‌تار مويي

 چه شودكه راه يابد ، سوي‌آب تشنه‌كامي ؟      

 چه شودكه ‌كام ‌جويد زلب تو، كامجويي؟

شوداينكه ازتـرحّم دمي اي سحاب‌ رحمت      

 من ‌خشك ‌‌لب هم ‌آخر ز توتركنم‌ گلويي؟

 بشكست اگر دل من ، به فداي‌چشم مستت      

 سر خُمّ مي سلامت ، شـكند اگر ســبويي

همه موسم تفرّج به چمـن روند و  صحرا       

تو قدم به چشم من نِه بنشين كنار جـويي

 نه به باغ ره دهنـدم كـه گلي به كام بويم       

نه دماغ اينكـه از گل شـنوم به كام بويـي

 ز چه شيخ پاك‌دامن ، سوي‌مسجدم‌ بخواند      

رخ‌شيخ‌ وسجده‌گاهي، سر ما وخاك ‌كويي

 نه وطن‌پرستي از من،  به وطن نموده يادي      

 نه زمن كسي به غربت ، بنموده جستجويي

  بنموده تيــره روزم ، ستـم سياه  چشـمي       

 بنموده مو ســپيدم صنم ســـپيد رويــي

 نظري بسوي «رضـواني» دردمند مســكين        

كه به جز درت اميدش نبود به هيچ سويي

 

چند تک بیتی ناب

 

 

مگر تو جلوه نمودی که ماه کرد غروب ؟

مگر ز بزم تو خاستی که شمع نشست ؟

(فصیح الزمان رضوانی فسایی)

**

خاکساران ره عشق چه صاحب نظرند

کز حقارت به جوی ملک جهان را نخرند

(نعمت فسایی)

مرا به دلق مرقع مبین و خوار مدار

که باده نشئه دهد گرچه در سفال بود

(عتابی تکلو)

**

مهوشان مظهر جمال تواند

بهر آن می کشیم ناز همه

(امیر محمد صالح)

**

مرد را دردی اگر باشد خوش است

درد بی دردی علاجش آتش است

(مجذوب تبریزی)

**

ما غافلیم و خاتمه ی عمر خلق را

بر سنگ قبر با خط خوانا نوشته اند

(صابر همدانی)

**

منحصر شد همه ی دار و ندارم به جنون

در چه ره خرج کنم اینهمه دارایی را ؟

(عارف قزوینی)

 

چند تک بیتی ناب

 

 

نمی کنم گله ای زانکه ابر رحمت دوست

به کشتزار جگر تشنگان نداد نمی

(ناشناس)

**

نیست کس را در جهان آسایشی

هرکه را دیدیم جانی می کند

(سراج الدین قمری)

**

نیشکر بر بند بندخویش خنجر بسته است

تا بدانی هیچ نوشی در جهان بی نیش نیست

(عالی شیرازی)

**

هر لوح مزاری ز اسیران دل خاک

دستی ست بسویت که بیا ، جای تو خالی ست

(واعظ قزوینی)

**

هرچه عریان تر شدم،گردید با من گرمتر

هیچ یار مهربانی بهتر از خورشید نیست

(فرخی یزدی)

**

هرکس که با خیال تو یکدم بسر برد

بوی بهشت از نفسش می توان شنید

(عباس ناسخ)

**

همچو سوزن دائم از پوشش گریزانیم ما

جامه بهر خلق می دوزیم و عریانیم ما

(غنی کشمیری)

**

هم منت روزگار و هم منت خلق ؟

ای مرگ بیا ، که زندگی مارا کشت

(واعظ قزوینی)

 

 

چند تک بیتی ناب

 

 

ناید ز من گناهی و شرمنده ام که تو

پر میل جنگ داری و هیچت بهانه نیست

(خضری قزوینی)

**

نیافتم که به گوشش چه گفت باد صبا

که گل به باغ گریبان درید و هیچ نگفت

(سخنور هندی)

**

نه اشک است اینکه گاه دیدنت از دیده می ریزم

نگه در دیده ام از شرم رویت آب می گردد

(قاسم خان مینجه)

**

نام خدا نبردن از آن به ، که زیر لب

بهر فریب خلق  بگویی ، خدا خدا

(فروغ فرخزاد)

دلسروده ای از خودم (شاید)

 

 

«شاید»

در اذان یک غروب دلگیر

بغضم را

    به بال ستاره ها بستم

شاید

پلکی ببینی و بخوانی

    که هر روز

چقدر بی تو

    دلتنگ ترینم !

چند تک بیتی ناب

 

 

نتیجه ای که دهد راستی تهیدستی ست

الف همیشه برای همین ندارد هیچ

(محمدقلی سلیم)

**

نیکویی با بد نهادان ، عمر ضایع کردن است

کی ز آرایش ،عروس زشت زیبا می شود ؟

(سیار)

**

نباشد پست طبعان را توافق بر سر روزی

برای لقمه ای سگ می درد ، دامان سائل را

(طایی شمیرانی)

**

ندانم از که بپرسم حکایت سر زلفت

که غیر حرف پریشان نمی دهند جوایم

(ابوتراب جلی )

**

نتوان رست ز پاداش مکافات جهان

گرنشد دست پدر، پای پسر می شکند

(ناشناس)

**

نازم وفای اشک که عمری در انتظار

لرزان فتاد و دامن مارا رها نکرد

(ناشناس)

غزلی زیبا از مرحوم سید محمد صادق رفیعی فسایی بنام اشک محبوب

 

 اشک محبوب

چکیـد اشک ز چشمش ، ز گــل گلاب چکید

 و یا کــه ژالـه ی سیمین  ،  بـر آفتـاب چکید

خُم است قلب حـزینش ، دو چشم ساغــر می

زِ خُم به ساغـر می ، رشحــه ی شـراب چکید

عروس اشک ، کــه در هفت پـرده پنهـان بود

بیا کــه پـرده گشا گشته ، بی حجــاب چکید

گــذشت  بردل دریای او،  چـــه طـــوفانی !

کــه موج سرزد و ،  صد گوهر خوشاب چکید

دو نرگسش چـو به هم  بر فشرده از غـم و درد

مگو کـه اشک، کــه بَـرسیم ،زرِّ نــاب چکید

 بیـا کــه دامــن پاکش ،  ستاره  بـــاران شد

 که هـــر ستاره هـم از ، روی مــاهتاب چکید

 اگــر به تـربت «صادق» قـدم نهـی ای دوست

 بـریــز اشک و ، بگــو در رهِ ثــواب چکیـد

تک بیتی های ناب

 

 

ما شیشه ایم و باک نداریم از شکست

شیشه هر آنچه می شکند تیزتر شود

(ناصر موسوی)

مگر به دامن گل سر نهاده ای شب دوش

که آید از نفس غنچه بوی آغوشت

(رهی معیری)

**

من ز بی تابی شام سر زلفش دیدم

که دو خورشید به یک چاک گریبان دارد

(شهر آشوب)

**

مانند شانه هرکه دو روی است و صد زبان

برفرق خویش جای دهندش به سروری

(ابن یمین)

**

مانع جود کریمان کی شود حرف لئیم

مشت خاشاکی کجا سد ره دریا شود

(ناشناس)

**

مرا گر تو بگذاری ای نفس طالع

بسی پادشاهی کنم در گدایی

(ناشناس)

**

می رود با دگران و به قفا می نگرد

تا به بیند که به سویش نگرانم یا نه

(میرزا ابوالقاسم متولی )

**

مسلح برده از میدان سبق را

بجز از توپ مشنو حرف حق را

(پرتو شیرازی)

**

نعمت روی زمین قسمت پر رویان است

خون دل می خورد آنکس که حیائی دارد

(ناشناس)

ناله دامن به چراغ دل پرداغم زد

باد نگذاشت چراغان کنم این صحرا را

(ناشناس)

تک بیتی های ناب

 

 

هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز

معلومم شدکه هیچ معلوم نشد

(امام فخرازی)

**

هزار نقش بر آرد زمانه و نبود

یکی چنانکه در آیینه ی تصور ماست

(انوری ابیوردی)

همه مسافر و من در عجب ز طایفه ای

برآن کسی که به مقصد رسیده می گریند !

(ابن یمین)

**

هزار منتم از روزگار بر جان است

به شکر آنکه مرا زاهل روزگار نکرد

(شانی تکلو)

**

هیچکس منکر جمال تو نیست

نیست حاجت سند برون آری

(اشراق اصفهانی)

همین دلیل بر آسایش عدم دارم

که باز آمدن کس نمی شود زآنجا

(عزیز نیشابوری)

**

هر گل که ز خاک ما بروید

عاشق شود ار کسی ببوید

(کمال خجندی)

**

یاد آن گلشن که گل هرچند می چیدم از آن

وقت بیرون آمدن حسرت به دامن داشتم

(فضلی چربادقانی)

**

یک تن آسوده در جهان دیدم

آنهم آسوده اش تخلص بود

(ناشناس)

غزلی زیبا از شاعری ناشناس

 

 

قسمت اين بود که من با تو معاصر باشم
تا در اين قصه ي پر حادثه حاضر باشم

حکم پيشاني ام اين بود که تو گم شوي و
من به دنبال تو يک عمر مسافر باشم

تو پري باشي و تا آنسوي دريا بروي
من به سوداي تو يک مرغ مهاجر باشم

قسمت اين بود ، چرا از تو شکايت بکنم ؟!
يا در اين قصه به دنبال مقصر باشم ؟

شايد اينگونه خدا خواست مرا زجر دهد
تا برازنده ي اسم خوش شاعر باشم

شايد ابليس تو را شيطنت آموخت که من
در پس پرده ي ايمان به تو کافر باشم

دردم اين است که بايد پس از اين قسمتها
سالها منتظر قسمت آخر باشم !!

تک بیتی های ناب

 

 

مرا به ساده دلی های من توان بخشید

خطا نموده ام و چشم آفرین دارم

(ناشناس)

**

هر غنچه که گل گشت دگر غنچه نگردد

الا لب یارم که گهی غنچه و گه گل

(ناشناس)

هر زمان گفتم ترا ، گفتی که فردا خواهم آمد

گوئیا دفترچه ی تقویم تو فردا ندارد

یاد داری بامدادی وعده ام بر بام دادی

این کدامین بامداد است این که بام ما ندارد

(ناشناس)

**

هزار گمشده را در نماز می یابی

چرا به فکر خود ای بی خبر نمی افتی ؟!

(صائب تبریزی)

هیچ نقشی در جهان شادم نکرد

مرز استغنای انسان ها کجاست ؟

(پناهی سمنانی)

**

هرگز مباد کز پی دنیا دعا کنیم

نتوان برای هر دو جهان التماس کرد

(قاضی محمد معصوم)

**

هزار صورت اگر نقش می کنم به ضمیر

چو نیک می نگرم ، کرده ام ترا تصویر

(خسروی کرمانشاهی)

**

هرجا حکایتی شود از کشتگان عشق

ای راویان دهر ، ز ما هم حکایتی

(سخای اصفهانی)

**

هر سر که ز عشق با خبر نیست

هان بر سر سنگ زن که سر نیست

(محمد ناصرخان)

**

هست اسباب جهان قدر ضرورت کافی

تشنه را از لب دریا قدحی آب بس است

(مرتضی قلی بیگ)

**

هرآنکه گفت به گل نسبتی ست روی تو را

فزود قدر گل و کاست آبروی تو را

(صدقی هراتی)

**

هم بزم غیر گشت که هجران طلب شوم

می گیردم به مرگ که راضی به تب شوم

(قاضی یحیی)

**

همه روی زمین را در غمت از گریه تر کردم

غنیمت بود پیش از گریه گر خاکی به سر کردم

(عاشق اصفهانی)

غزلی ازشادروان پژمان بختیاری

 

 

دیوانه ی محبت جانانه ام هنوز

دست از دلم بدار ، که دیوانه ام هنوز

عمری به گرد شمع جمال تو گشته ام

آتش ندیده دامن پروانه ام هنوز

افسانه ای ز راز محبت بگو که من

کودک مزاج و طالب افسانه ام هنوز

زین خانه رم مکن که ز آهووشان شهر

کس جز تو ره نیافته در خانه ام هنوز

در نور وصل غرقم و گویی نیافته ست

شمعی ز روزن تو به کاشانه ام هنوز

گر عاقلم شمرده رقیب از حسد ، مرنج

دیوانه ام ، به موی تو ، دیوانه ام هنوز

ساز من (1) از کتاب تب لحظه ها

                    

  ساز من "۱"

ساز مـن ،   امشب، شبِ ماهِ كسي ست

چشــم  من يك جا، سر راه كسي است

يوسـفم، هــم‌بســترِآيينــــه هاست

کوچه ســارم ، راهِ گهـگاهِ كسـي است

من نمي خوانم به سازت ،شعر خويش

چون لبم قفل است و همراه كسي است

آه اگـراز شــــور، ماهـــورم زنــي !

امشـب این خلوت كمينگاه  كسي است

ساعتي مــا را «سها» ، تنهـــا گـــذار

كاين دلم امشـب  هواخواه كسي است

 

 

شعری از حسین پناهی

 

 

رخش ، گاری کشی می کند

رستم ، کناره پیاده رو سیگار می فروشد

سهراب ، ته جوب به خود می پیچد

گُردآفرید ، از خانه زد بیرون

مردان خیابانی  ، برای تهمینه بوق می زنند

ابوالقاسم ، برای شبکه ی سه ... سریال می سازد

وای ...

موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند !!

شعری از جلیل صفر بیگی

 

 

لنگه های چوبی در حیاطمان

گرچه کهنه اند و جیر جیر می کنند

محکم اند

خوش به حالشان

که لنگه ی هم اند ....

شعر(عجب صبری خدا دارد)از معینی کرمانشاهی

 

عجب صبري خدا دارد !

 

اگر من جاي او بودم

همان يك لحظه اول

كه اول ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان

جهان را با همه زيبايي و زشتي

بروي يكدگر ويرانه ميكردم .

 

عجب صبري خدا دارد !

 

اگر من جاي او بودم

كه در همسايه صدها گرسته ، چند بزمي گرم عيش و نوش ميديدم

نخستين نعره ی مستانه را اموش آندم

بر لب پيمانه ميكردم

 

عجب صبري خدا دارد !

 

اگر من جاي او بودم

كه مي ديدم يكي عريان و لرزان، ديگري پوشيده از صد جامه ی رنگين

زمين و آسمان را

واژگون ، مستانه ميكردم

 

 

عجب صبري خدا دارد !

 

اگر من جاي او بودم

نه طاعت ميپذيرفتم

نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگر ها نيز كرده

پارع پاره در كف زاهد نمايان

سبحه صد دانه ميكردم

 

 

عجب صبري خدا دارد !

 

اگر من جاي او بودم

براي خاطر تنها يكي مجنون  صحرا گرد بي سامان

هزاران ليلي نازآفرين را كو بكو

آواره و ديوانه ميكردم

 

عجب صبري خدا دارد !

 

اگر من جاي او بودم

بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان

سراپاي وجود بي وفا معشوق را

پروانه ميكردم

 

عجب صبري خدا دارد !

 

اگر من جاي او بودم

بعرش كبريايي ، با همه صبر خدايي

تا كه ميديدم عزيز نابجايي ، ناز بر يك ناروا گرديده خواري ميفروشد

گردش اين چرخ را

وارونه بي صبرانه مي كردم

 

عجب صبري خدا دارد !

 

اگر من جاي او بودم

كه ميديدم مشوش عارف و عامي زبرق فتنه اين علم عالم سوز مردم كُش

بجز انديشه عشق و وفا، معدوم هر فكري

در اين دنياي پر افسانه ميكردم

 

عجب صبري خدا دارد !

 

اگر من جاي او بودم

 

همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و ، تاب تماشاي تمام زشت كاريهاي اين مخلوق را دارد

وگرنه من به جاي او چو بودم

يكنفس كي عادلانه سازشي

با جاهل و فرزانه ميكردم

 

عجب صبري خدا دارد !    عجب صبري خدا دارد !

 

 

شعری با برگردان انگلیسی (از کتاب بوی دست های تو)

 

چشم انتظار

 

   چه صبح مي كنند

   تراشه هاي الماسِ چشمانت

   كبودِباورم را  !

 

   و چه هوسناك

   گونه هاي دختر آفتاب  !

 

   كاش هميشه صبح باشد

   و كوليِ نگاهم

   در بِدرِ

 

  چشم هاي تو .

 

Awaiting

 

 What a dawn ; to be made

by the diamond chips of your eyes

out of my belief darkness !

 

And how fanciful are

the cheeks of  the daughter of the sun  !

 

I wish it were always morning

and my gipsy look

were wandering of your eyes .

 

 

دار سرخ ( از کتاب قنوت باد)

 

دارِ سرخ

 

جانمازِ سبزم

برگي ست

ريشه در عسل سپيد

كه مادرم ، به سينه دارد

در قبّه هايِ نور

و دير سالي ست

سرخ ، به دار مي آويزدم در آن

هر روز !

 

خسته نباشي ،    مادر ! !

 

حکمت 60 نهج البلاغه (از کتاب جرس فریاد می دارد جلد 1)

 

 

حکمت 60-ضرورت كنترل زبان (اخلاقي ، تربيتي )

َو قَالَ ع :  اللِّسَانُ سَبُعٌ إِنْ خُلِّيَ عَنْهُ عَقَرَ.

Amirul Momineen (A.S.) said : The

 tongue is a beast : if it is let loose ,

it would devour .

و درود خدا بر او، فرمود: زبان تربيت نشده، درنده‏اى

 است که اگر رهايش کنى مى‏گزد.

شعر «  سها  »

زبان ز شیر غضبناک هم  درنده  تر  است

درد  جهان  به  درنگی ، گرش  رها سازی

 

 

حکمت 61 نهج البلاغه (از کتاب جرس فریاد می دارد جلد 1)

 

حكمت 61-شيريني آزار زن  

 (اخلاقي )

وَ قَالَ ع :  الْمَرْأَةُ عَقْرَبٌ حُلْوَةُ اللَّسْبَةِ.

Amirul Momineen (A.S.) said : Woman

 is a scorpion whose grip is sweet .

و درود خدا بر او، فرمود: نيش زن شيرين است.

شعر  «  سها  »

 حکیمی می سرود این بیت  گل بیز

که زن نیش است  و انکارش  خطا نیست

درست است  آنکه طعم نیش زهر است

ولی  نیش  زن  از این  مایه ها    نیست

 

حکمت 62 نهج البلاغه (از کتاب جرس فریاد می دارد جلد 1)

 

 

حكمت 62-روشِ پاسخ دادن به ستايش ها و نيكي ها

( اخلاقي ، اجتماعي )

وَ قَالَ ع : إِذَا حُيِّيتَ بِتَحِيَّةٍ فَحَيِّ بِأَحْسَنَ مِنْهَا ،

وَ إِذَا أُسْدِيَتْ إِلَيْكَ يَدٌ فَكَافِئْهَا بِمَا يُرْبِي

عَلَيْهَا، وَ الْفَضْلُ مَعَ ذَلِكَ لِلْبَادِئِ.

Amirul Momineen(A.S.) said :If you are

accosted  with greeting  ,   give better

greetings  in  return  .    If a hand of

help  is   extended  to  you   , do a

better favour in return, although

the credit would remain with

the commencer .

و درود خدا بر او ، فرمود : چون توراستودند، بهترازآنان

ستايش کن، وچون به تواحسان کردند، بيشترازآن

ببخش. به هر حال پاداش بيشتر از آنِ

 آغاز کننده است.

شعر  «  سها  »

لطف ها  کردی  و احسان  تو  مدیونم  کرد

 تا به  کی  پس  بدهم  دین و بدهکاری را !

 

حکمت 63 نهج البلاغه (از کتاب جرس فریاد می دارد جلد 1 )

 

حكمت 63-ارزش شفاعت (اخلاقي  ، اجتماعي )

وَ قَالَ ع : الشَّفِيعُ جَنَاحُ الطَّالِبِ.

Amirul Momineen (A .S.) said : The

interceder is the wing of the seeker .

و درود خدا بر او، فرمود: شفاعت کننده چونان

بال و پر در خواست کننده است.

شعر «  سها »

بر اوج شا خه ي طوبا   نظر توانم  داشت

اگر به بال شفاعت    ، دهي  تو   پروازم

 

حکمت64 (از کتاب جرس فریاد می دارد جلد 1)

 

 

حكمت 64-غفلت دنيا پرستان (اخلاقي )

 وَ قَالَ ع :  أَهْلُ الدُّنْيَا كَرَكْبٍ يُسَارُ بِهِمْ وَ هُمْ نِيَامٌ.

Amirul Momineen (A .S. ) said :  The

people of the world are like travellers

who are being carried while  they are

asleep .

و درود خدا بر او، فرمود: اهل دنيا سوارانى در

 خواب مانده‏اند که آنان را مى‏رانند.

شعر «  سها  »

کسی  که  کار  جهانش  به  خواب    بسپارد

به  گرد قافله  با اضطراب  خواهد رفت

  وگر بکوشد  و بی  پیر   کاروان  ،  راند

 

شعر آزادی از شهریار

 

 

پرستوی من

پروازت را چگونه باور کنم

وقتی پیمان من و تو

       با هم پر کشیدن بود !!

شعری از مهدی اخوان ثالث

 

 

من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

به بینیم آسمان هرکجا

                 آیا همین رنگ است ؟

شعری از شاملو

 

 

مگر می شود هفت سالگی تا هفتاد سالگی

                                    مدام جریمه شد ؟

نه !! هرگز جریمه هایم را کامل ننوشتم

ولی همیشه حرص معلم را کامل در می آوردم

چرا که من ۲۵۰۰ سال "عقده" را به دوش می کشم

آری !

من فرزند خلف عقده های اجدادم هستم

 

یک دوبیتی زیبا از شادروان سید حسن حسینی

 

 

نه ازمهر و نه از کین می نویسم

نه از کفر و نه از دین می نویسم

دلم خون است ، می دانی برادر؟

دلم خون است از این می نویسم

 

شعری از شادروان حمید مصدق

 

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه

                                سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده ازدست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سال هاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چرا باغچه ی کوچک ما

                    سیب نداشت

شعر آزادی از شهریار

 

پرستوی من

پروازت را چگونه باور کنم

وقتی پیمان من و تو

       با هم پر کشیدن بود !!

ناشناس

 

به دریا که می نگرم

جوش جاری بودن

             پیدا می کنم

باید بروم

تا دریا راهی نیست

اما.....

تا دریا شدن

      راه بسیار است

غزلی بس عارفانه عاشقانه از سعدی(مرا خود با تو سری در میان هست)

 

 

مرا خود با تو سری در میان هست

وگرنه روی زیبا در جهان هست

وجودی دارم از مهرت گدازان

وجودم رفت و مهرت همچنان هست

مبر ظن کز سرم سودای عشقت

رود تا بر زمینم استخوان هست

اگر پیشم نشینی ، دل نشانی

وگر غایب شوی در دل نشان هست

به گفتن راست ناید شرح حسنت

ولیکن گفت خواهم ، تا زبان هست

ندانم قامت است آن یا قیامت !

که می گوید ، چنین سرو روان هست ؟!

توان گفتن به مه مانی ، ولی ماه

نپندارم چنین شیرین دهان هست

بجز پیشت نخواهم سر نهادن

اگر بالین نباشد ، آسمان هست

برو "سعدی" که کوی وصل جانان

نه بازاری ست ، کانجا قدر جان هست

 

شعرزندگی از شاعری نا شناس

 

 

زندگی

      دفتری از خاطره هاست

یک نفر در دل شب

یک نفر در دل خاک

یک نفر همدم خوشبختی هاست

یک نفر همسفر سختی هاست

چشم تا باز کنیم

    عمرمان می گذرد

ما همه همسفر و رهگذریم

آنچه باقی ست

     فقط خوبی هاست

 

 

غزل زیبا از سید مهدی نژاد هاشمی

 

از دست تو امشب شده فکرم متلاشی

آرام نگیرم ، مگر از من شده باشی

چشمان تو معمار غزلهای بدیل است

بدنیست مرا جنس نگاهت بتراشی

جنجال به پا کرده ای و متن خبر ها....

محتاج نباشند از این پس به حواشی ....

نفرین نکن از دور مرا جان عزیزت ...

درد است نمک بر جگر پاره بپاشی

یک نیمه پر از دردم و یک نیمه پر از غم....

سخت است تو هم روح و تنم را بخراشی

مجموعه ای از درد و غم  و رنج و عذابم ...

مجموعه ای از اینکه تو باشی و نباشی

غزلی زیبا و امروزی از سید مهدی نژاد هاشمی

 

شعر امیرالمومنین علی(ع)

تا صبح رفتی و همه شب را قدم زدی

آتش گرفت صبح و تو از عشق دم زدی

با یک نگاه ساده به پشت سر ِ خودت ...

قامت نبسته عرش خدا را به هم زدی

در جا نماز سبز عبادت چه دیده ای ...!

بر تار و پود دل تب و تاب عدم زدی ...؟

دنیا نیاز بود و هواخواه ِ ماندنت

بی التفات بودی و در را به هم زدی

درخاک و خون نشستی و با فرق نیمه باز

پلکی برای آتش جانها به هم زدی

دنیا بدون تو قفسی تنگ می شود

رنگ غروب بر دل هر صبح دم زدی

تا کور سوی تازه ی تقدیر بشکفد ...

با خون سرخ خویش افق را قلم زدی ...

 

غزلی تازه از میثم بازیار

 

 

غزلی عاشورایی از میثم بازیار

آتش گرفت چادرش و زلف و موش سوخت

خورشید روی نیزه دلش در خروش سوخت

از خیمه های گر گرفته و فریاد کودکان

چشم تمام اهل حرم رو بروش سوخت

لب تشنه روی دست پدر ، شوق آب داشت

تا بوسه زد به تیر عدو و گلوش سوخت

لب تشنه تر نکرد، لبش را به آب رود

زین رو فرات تا به ابد آبروش سوخت

این گوشواره یادگار پدر بود و مهر او

یک نا نجیب و سیلی و صورت و گوش سوخت

یک جرعه آب مشک تهی ، با دو دست خرد

آخر چگونه تاب بیارد ، عموش سوخت

پشتت شکست ، از غم ساقی کربلا

خورشید روی نیزه غریب و خموش سوخت

قرآن به روی نیزه تلاوت نمود و بعد

شدخیره بر رقیه و با جنب و جوش سوخت

آتش گرفت باغ و قناری به خون فتاد

پیچید توی شهر گلی گلفروش سوخت

 

 

چندرباعی عاشورایی از سعید اکبری

 

 

سعید اکبری فرزند محمد متولد ۲۰/۱۱/۱۳۶۴ 

روستای میانده فسا دانشجوی کارشناسی ارشد

کامپیوتر

بی رنگی آب و گرمی "ما" داری

آیینه ی گریه ای ، تماشا داری

هرچند زگونه ام به خاک افتادی !

ای اشک به روی چشم ما جا داری

***

چشمم به دلت که نیمه جان می افتد

چون لال دوباره از زبان می افتد

حالا که لبی به انتظارت گرم است

تأخیر مکن که که از دهان می افتد

***

هفتاد و دو چشمه تشنه آب آوردند

هفتاد و دو نیزه ، آفتاب آوردند

هفتاد و دو گل برای خوشبویی شهر

ازباغ خدا سیب گلاب آوردند

**

یادت نرود خلاف کردن بلدیم

دور سرمان طواف کردن بلدیم

ما مثل همه دلاوران کوفی

شمشیر که نه ، غلاف کردن بلدیم

دوبیتی های عاشورایی محمررضا زارعی صدر آبادی

 

 

دوبیتی های عاشورایی محمدرضا زارعی

دبیر بازنشسته ی آموزش و پرورش فسا

 

بیا تا رنگ عاشورا بگیریم

عزا با هیئت زهرا (س) بگیریم

نمایشگاه زخم و نیزه برپاست

بیا تا از حسین امضا بگیریم

*

عطش افتاده در باغ گل یاس

گلویم می فشارد بغض احساس

خودم دیدم که "عمه " زیر لب گفت

عطش ، قنداقه ، اصغر ، آب ، عباس

دوبیتی های زیبایی از محمدرضا زارعی

 

 

دو بیتی های زیبایی از دوست شاعرم محمدرضا زارعی 

 دبیر بازنشسته ی آموزش و پرورش فسا

 

شرار چشم جادویش تشم زد

گرند کور گیسویش تشم زد

مزار من لب ساحل به بندید

که جزر و مد ابرویش تشم زد

*

تو فروردین ، مو مرداد  آفریدند

ترا شیرین، مو فرهاد آفریدند

سکوت و گوشه گیری سهم من شد

مرا از جنس فریاد آفریدند

*

به دستم تیشه ی فرهاد دادی

چه شیرین خاطراتم ، باد دادی

مو فروردین شدم بیمار چشمت

ولی تو نسخه ی مرداد دادی

*

قسم بر آیه های سوره ی عشق

به غربت غربت و دلشوره ی عشق

چنان از آتش دل گر گرفتم

که خاکستر شدم در کوره ی عشق

*

خزون اومد گل پژمرده دارم

تن لرزون ، دل افسرده دارم

ز بسکه سردی از یارون چشیدم

دو بیتی های سرما خورده دارم

*

گر فتم نبض نی در زیر و بم بود

به روی سینه  اش زخم ستم بود

دُ دوُ دوُ دوُ،دُ دوُ دوُ دوُِ ، دُ دوُ دوُ

برای حجم دردش ناله کم بود

 

 

 

آن اسب سبز پوش (تقدیم به سالار شهیدان کربلا حسین بن علی "ع" ازکتاب آماده ی چاپ "قنوت باد)

 

 

آن اسب سبز پوش

گیسوان خورشید

شانه می شد ، با آتش

و لهیب سرد

زبانه داشت

اسارت خیمه ها را

*

چنگی از آفتاب

در دست ماه بود

و زمزم در قنداقه

می بلعید، عطش سرخ را

*

از عمود عاطفه

دست بریده می چکید

ودستان اهرمن

می کاشت خوشه ی خنجر ، بر تارک گل یاس

*

هزار نیزه ی لب تشنه

می دوخت

حریر قبه خون

گرد حجله گاه فرات

*

و یک مشک خشک

وضو می گرفت ، آب را

*

یک دشت لاله ، جام بدوش

باده ی ساقی را ، می زد پلک

*

و یک گل نماز

از رگ های عشق ، جاری بود

*

و آن روز

آن روز که تف برآن بی شرمان باد

در گرگ و میش سرخ

خون خدا را شیهه زد

آن اسب سبز پوش !!!

غزلی عاشورایی از حسین سنگری

 

راه افتاده تمام غم دنیا با تو

گره خورده ست به خون، قصّه ی فردا با تو

مطلع سرخ غزل های جهانی شده ای

مطلع شعر، چه زیبا شده امّا با تو

شب اشک ست و تماشاست اگر بگذارند

اشک، با من، به سر نیزه تماشا با تو

صوت قرآن تو از حنجره ی باران ست

بارش ابر غمت با من و معنا با تو

آسمان طفل یتیمی شده بر دوش زمین

آمده از کرم و لطف تو بالا با تو

گَر جهان پُر شود از یوسف مصری هرگز -

با کسی راه نیاید دلم الّا با تو

تو که باشی همه ی گمشده ها پیدایند

هر چه گم گشته در اینجا، شده پیدا با تو

جلوه کرده ست خدا روی زمین در نقش ِ -

فصل سرخی که رقم خورده در اینجا با تو

قرن ها می گذرد، داغ تو تازه ست هنوز

راه افتاده تمام غم دنیا با تو

 

چند شعر عاشورایی از استاد دکترمحمد مهدی سیار زاهد شهری(برگرفته از وبلاگ میثم بازیار)

 

 

همین که نام مرا میبرند میگریم

چارپاره ای برای بانو ام البنین(س)

 

دوباره گفتم: دیگر سفارشت نکنم

دوباره گفتم: جان تو و حسین، پسر!

دوباره گفتم و گفتی: "به روی چشم عزیز!"

فدای چشمت، چشم تو بی بلا مادر

 

مدام بر لب من "ان یکاد" و "چارقل" است

که چشم بد ز رخت دور بهتر از جانم!

بدون خُود و زره نشنوم به صف زده ای

اگرچه من هم "جوشن کبیر" میخوانم

...

شنیده ام که خودت یک تنه سپاه شدی

شنیده ام که علم بر زمین نمی افتاد

شنیده ام که به آب فرات لب نزدی

فدای تشنگی ات ...شیر من حلالت باد

 

بگو چه شد لب آن رود، رود تشنه من!

بگو چه شد لب آن رود، ماه کامل من!

بگو که در غم تو رود رود گریه کنم

کدام دست تو را چید میوه دل من!

 

بگو بگو که به چشمت چه چشم زخم رسید؟

که بود تیر بر آن ابروی کمانی زد؟

بگو بگو که بدانم چه آمده به سرت

بگو بگو که بدانم چه بر سرم آمد

...

همین که نام مرا میبرند میگریم

از این به بعد من و آه و چشم تر شده ای

چه نام مرثیه واری ست "مادر پسران"

برای مادر تنهای بی پسر شده ای

 

چند شعر عاشورایی دیگر

 

سیب سرخی سر نیزه ست...

 

زود بیدار شدم تا سر ساعت برسم

 

باید امروز به غوغای قیامت برسم

 

من به "قد قامت" یاران نرسیدم، ای کاش

لا اقل رکعت آخر به جماعت برسم

 

آه ،مادر! مگر از من چه گناهی سر زد

که دعا کردی و گفتی به سلامت برسم؟

 

طمع بوسه مدار از لبم ای چشمه که من

نذر دارم لب تشنه به زیارت برسم

 

سیب سرخی سر نیزه ست...دعا کن من نیز

اینچنین کال نمانم به شهادت برسم

 

نماز شام غریبان...

ما را نمانده است دگر وقت گفتگو

تا درد خویش با تو بگوییم مو به مو

 

از خار،گرچه گرد حرم پاک کرده ای

تا شام و کوفه راه درازی است پیش رو...

 

خون گوشواره ها زده بر گوشهایمان

صد بغض مانده جای گلوبند در گلو

 

تنها گذاشتیم تنت را و می رویم

اما سر تو همسفر ماست کو به کو

 

بی تاب نیستیم...خداحافظت پدر!

بی آب نیستیم ...خداحافظت عمو!

 

 ای کاش...

ای کاش ماجرای بیابان دروغ بود

این حرف های مرثیه خوانان دروغ بود!

 

ای کاش این روایت پرغم سند نداشت

بر نیزه ها نشاندن قرآن دروغ بود

 

ای کاش گرگ  تاخته بر یوسف حجاز

مانند گرگ  قصه کنعان دروغ بود!

 

حیف از شکوفه ها و دریغ از بهار...کاش

برجان باغ داغ زمستان دروغ بود...

 

 

 

یک رباعی عاشورایی از شاعر جوان شهرم (میثم بازیار) تقدیم به ساحت مقدس اباعبدالله الحسین(ع)

 

 

بر دست گرفت جسم گلگونش را

شش ماهه بی قرار ومحزونش را

تا عرش گواه این مصیبت باشد

پاشید به هفت آسمان خونش را

غزلی  از شاعر توانمند شهرم (میثم بازیار)

 
سلام

 

حال وروزم بد است وقتي كه چشمهاي مرا نمي فهمي

بي خيال نگاه من شده اي يا صداي مرا نمي فهمي

 

استغاثه.دعا ندارد سود تازگي ها غريبه ات شده ام

آسمان من وتو نيست يكي تو خداي مرا نمي فهمي

 

هيچ فرقي نميكند وقتي دستهاي تو محرمم نشده است

گرمي وسردي دو دستانم چون هواي مرا نمي فهمي

 

خنده يا گريه هر دوتاش يكي ست در لغت نامه دلت وقتي

فرق مابين مجلس شادي يا عزاي مرا نمي فهمي

 

از خدا خواستم جدا باشد تا ابد سرنوشتمان از هم

عشق يعني گذشت يعني درد تو دعاي مرا نمي فهمي

غزلی دیگراز میثم بازیار (شاعر جوان و با احساس شهر و دیارم)

 

 

نذرمهربانی آقا امام رضا...........

 

سلام شاه خراسان رئوف مانده غریب

عزیزومونس دلهای بی تو رانده غریب

کبوترانه دلم شوق مشهدت دارد

هوای چرخ زدن دورگنبدت دارد

چقدرتوی خیالات مشهدی بشوم؟

بدون طی کمالات مشهدی بشوم

چقدر نامه به دستان زائرت بدهم؟

سفارش دل خود به مسافرت بدهم

چقدر مانده بخوانی به خود مریضت را

شفادهی دل مجروح ریز ریزت را

چقدرمانده لبم تر شود زجام شما؟

سلام داداه به گوشم رسد سلام شما

به من که عشق تودارم جواز دیدن بخش

به من اجازه گرد تو پر کشیدن بخش

خودت بخواه که هرساله زائرت باشم

تو راکه حضرت عشقی مسافرت باشم

شفیع شاعر خود شو به لطف یا هو ها

مرا ببخش به چشمان بجه آهوها

مراببخش وکنار خودت مقیمم کن

درون باغ پراز مهر خود سهیمم کن

وبعد جان حقیر مرابگیر ازمن

بگیرجان مرا حضرت امیر از من

شما که شاه خراسانی وامام منی

شما تمامی عالم شماتمام منی

تو پشتوانه من در جهان دیگر باش

مرا که سخت غریبم پدر ومادر باش

بخواه نا که رضایم رضایتان باشد

همیشه کفتر دل درهوایتان باشد

دوباره زائر صحن وسرایتان باشم

غریبه ای که شده آشنایتان باشم...........

 

التماس دعا.....