دلسروده ای از خودم با نام (همه جا سنگ است )
همه جا
سنگ است و برهوت
و باد
شروه های سرد فراموشی
می خواند
گویی خزان فصل کاغذها
و یخ بندان خون قلم هاست !
سال هاست
که پر از دلتنگی ام
و نمیدانم در گوش کدام علف سبز
باید دوباره
نام ترا
جوانه زنم !
همه جا
سنگ است و برهوت
و باد
شروه های سرد فراموشی
می خواند
گویی خزان فصل کاغذها
و یخ بندان خون قلم هاست !
سال هاست
که پر از دلتنگی ام
و نمیدانم در گوش کدام علف سبز
باید دوباره
نام ترا
جوانه زنم !
"شاید"
در اذان یک غروب دلگیر
بغضم را
به بال ستاره ها بستم
شاید
پلکی به بینی و بخوانی
که هر روز
چقدر بی تو
دلتنگ ترینم !
موسیقی موج
کمی نزدیک تر به دوری ات
شاید
تا کناره های کارون و اروند
آنجا
که پاروی بلم ات
رقص ماهی را می سراید
و موسیقی موج
مرا به شنیدن آوازت
دعوت می کند
ترا نفس هایی
و بر روی نرمای حریر شن ها
نقاشی کردم
و بوسه گاه بدرود خورشید با رود را
پلکی
در گرگ و میش هوای ساحل
به نظاره نشستم !
تنهایی ام
با صدای پر مرغان دریایی
پر می شد
و چشمک چراغ های خیابان شهرت
امید آمدنت را
در ذهنم تاریک تر می نمود
تکیه زدم پاهایم را
و با سرانگشت شاهدم
روی ساحل
به یادگار نوشتم :
عروس بندر
نیامدی !!
چادر گلدارت
همان که دیروز
از گل های آبشار طلایی خریدی ، سرکن
دستم بگیر
و مرا در فرش انداز کنار حوض بنشان
امروز
باران به امامت گل های ب
نشسته است
می خواهم
پیشنمازم
باران
باشد !!
دریچه ی آفتاب
دریچه را که می گشایی
ابرها
نگاهت را آبپاشی می کنند
و هوا نقاره می زند !
آسمان
رشته مرواریدهایش
به گردن می آویزد
و من
تا دریچه ی آفتاب
شاعر می شوم !!!
همراهم را
من آن نیستم
که بی خیالت باشم
چشمم از نظاره فرو خشکید
و تو همراهم را
چشمکی نزدی !!
تکرار زیبا
...
دریا و موج
چه تکرار زیبایی
و
چین آب
به همدستی ماه
لبخند ترا
می بویید و بر می گشت !!
دخترِ فانوس
نه
تو نفس هاي اطلسيِ نگاهم
تراشه هايِ مخملِ زرد
ريخته بر گيسوانِ آبشارِ يَشم
آخرين خاتونِ سلاله ي آدم
و تطهيرِ بركه ي شعر و غزل !
شكفتي آن روز
در رنگين كماني از گل و تصوير
تا دخترِ فانوس
به اذنِ تو بر بام
و نور و آيينه
باد تكانِ پلك به هم زدنت باشند !
شكفتي
تا پَرچينِ باغ
خراميدنت را
و چلچراغِ نارنج ها
طراوتِ گونه هايت را به نقاشي نشينند !
انگار كه از ديرينه روز
حُسنِ گلو سوزم شدي !
دلم :
از چَكادِ باروَر تو
خوردانه چيد
و نامت
در تلاطمِ انديشه ام
به فرياد در آمد
نه توهرگز
آهن و سنگ
(یا)خط خوردگيِ آخرِ شناسنامه ام
نخواهی شد
تو غروبِ عشقِ من نمي شوي !
|
|
هبوط فرشته
از كدام كهكشان
آمدي
آن شب؟
كه كوك زدم
ململِ نگاهم را
به نقره هاي آسمانت
و نشستم به تماشا، آتشبازي ات را
در گيسوانِ سرخِ ستارگان !
و از پشتِ پرده هاي كدام ساز
گام بر مي داشتي
كه قلبم از نوازشِ صدايِ پايت
مطمئن مي تپيد !
تو هبوطِ فرشته
در ُصفّه ي آدم
و حلاوتِ سايه
در برهوتِ خاك بودي
باورم
از تو تراويدن گرفت
و سلامِ خشكيده بر لبم
از عبورِ پُراپُر تو
سيراب شد !
اما مسافرا
تا كي به پيشوازِ تو
خطوطِ ممتد
و فرسنگ شمارِ جاده ها
منتظرِ چرخه ي آمدنت باشند ؟
و تا چند
اسپند و آب و برگِ سبز
حيرانِ در گاهم ؟!
بيا
كه آن گل كاغذي
تو را از سرِ ديوار
سرك مي كشد
و سر انگشتِ چشمم
دفترِ بي قراري را
ورق مي زند !
در راه خيس قشم
يك شب
ستاره اي ربود ترا
و بُرد دور دستي از نگاه
در كهكشاني پُر از موجاموج نور
پنهانت كـرد
در جستجوي تو
رنگين كمان را ركاب زدم .
از هر ستاره
آسمان
و ماه گذشتم
و نامت را به يادگار
بر كتيبه ي دروازه ها
حك كردم
يك روز
در جنوب
و در راهِ خيسِ قشم
شهپرِ ابري
كه نوش كرده بود ترا
بر چين زلف آب خورد
و من
بي تو در خليج
بر شكن رقصِ موج ها
براي صدف ها
مـرواريد
گريستم !
زندگی
زندگی
سهم تو و سهم من و سهم همه ست
همه از کوچه ی این باغچه
راهی دارند
از همان کوچه که دیروز ، بهاران آمد
زرد پاییز از آن می گذرد
راه را بر گذر هیچکسی سد نکنیم
بگذاریم
که پاییز هم آماده ی رفتن باشد !!!
من
محبت را از دختر بچه ای آموختم
که در دفترش
چتری را بالای سر خورشید
نقاشی می کرد
تا در خیال کودکانه اش
به او
سایه بانی بخشیده باشد !!
(جعفری «سها »)
«شاید»
در اذان یک غروب دلگیر
بغضم را
به بال ستاره ها بستم
شاید
پلکی ببینی و بخوانی
که هر روز
چقدر بی تو
دلتنگ ترینم !
دارِ سرخ
جانمازِ سبزم
برگي ست
ريشه در عسل سپيد
كه مادرم ، به سينه دارد
در قبّه هايِ نور
و دير سالي ست
سرخ ، به دار مي آويزدم در آن
هر روز !
خسته نباشي ، مادر ! !
آن اسب سبز پوش
گیسوان خورشید
شانه می شد ، با آتش
و لهیب سرد
زبانه داشت
اسارت خیمه ها را
*
چنگی از آفتاب
در دست ماه بود
و زمزم در قنداقه
می بلعید، عطش سرخ را
*
از عمود عاطفه
دست بریده می چکید
ودستان اهرمن
می کاشت خوشه ی خنجر ، بر تارک گل یاس
*
هزار نیزه ی لب تشنه
می دوخت
حریر قبه خون
گرد حجله گاه فرات
*
و یک مشک خشک
وضو می گرفت ، آب را
*
یک دشت لاله ، جام بدوش
باده ی ساقی را ، می زد پلک
*
و یک گل نماز
از رگ های عشق ، جاری بود
*
و آن روز
آن روز که تف برآن بی شرمان باد
در گرگ و میش سرخ
خون خدا را شیهه زد
آن اسب سبز پوش !!!
چه سنگین است
نخوت بی پدران
که فیس شان در دماغ...
و لختی
فرصت سر بالا آوردنشان نباشد !
و از آن شکننده تر
که بایستی
و نظاره گر حضیض شرافتت
از زیر لبه ی کلاهشان
باشی !!
لحظه ها ...
لحظه ها را چشمك مي زنم
و كاكل خاطره ها را
به ياد تو
با سر انگشتِ نوازش
شانه مي كنم !
ديروز
بي شكيبِ آمدنت بودم
و امروز
رفتنت سنگين است
فردا
شايد صبر واژه اي مناسب
و اميد
طلوعِ ديدارهايِ ديگرم باشد !
بهانه چرا ؟
ندیدنم را
بهانه ای نمی خواهی
از این پس
مرده باد " ۰۲۱۳"
جلوس دوباره
به سوی خویش
می خوانی ام ، دوباره
از این تولد مطرود
از این دو روزه ی در تبعید
چقدر ، می میرم هر روز
و کسی نمی داند
که در حضور تو
آب و گِلم به غارت رفت
و روزی ، دیگربار
در جلوس تو
اعاده خواهم شد !
مرا به فانوس کوچه ات ، چشمانی
و تا طلوع ساحل تو
کرانه ای باید ساخت
که اینجا
غریبستان است
و دنیا
فقط بهانه ای ست ! !
جنون تلخ
مردي نخل وار
با نگاهي به آسمان
به سينه مي فشرد ، خيابان را
و مي جَويد ، آفتابِ شهر
مويش
زاده يِ خار پشت
در خمِ چنگال سوتِ باد ،
و دستانش
مي فشرد ، گلوي سبز دخترانِ آب !
بود ، زخميِ حمّام هاي پير
وجيبش ، پُر از آب نبات هاي جنونِ تلخ !
چه تلخِ شيريني !
كه دانه اي از آن
به هيچ كس
نخواهد داد !
تیک تاک
دیروز
برآستان حضرت ایّوب
بوسه زدم
و در حاشیه ی لوحه ی موروثی اش
به یادگار نوشتم:
صبورترین عقاب
ساعت من است
که ثانیه های دوری است
به شکار عمرم
نشسته است !
آواز سكوت
لانه ها
در بادند
و بي پروازها
در پرواز !
چه سخت مي شود ،
نسرودن
وچه سهمگين
فصول را گُم كردن
افسوس
كه بال مي شكند
وآواز
در سكوت مي مانَد !
در
در جستجوی........
قاتلان شقایق را
به من
نشان دهید
تا
انگشت عسل
به دیوار کشم !
برای هیچ
برای هیچ
چرا
این همه آب را
به ریسمان می بندیم !
و برای نان
این همه
آب بی افسار می خوریم ؟!
شميم خواب
از شميم پرسيدم :
با چه كسي
در تهِ يك پيراهن بودي ؟
خنديد
كه گل !
... ؟!
اشكش
مرا نمي سوخت !
در گريه اش
آب كرده بود !!
چشمه ی طلوع
آغاز کردی مرا
که پایان بودم
و نوشتی مرا با سبز
تا جوانه زنم
در رگه های جاری صبح
بشکفم
در شکوفائی بهارانت
و صبح شوم
در کرانه های نقره ای چشمانت
تو ای ماه پوش چشمه ی طلوع
و باغ اطلسی در خورشید
بستی پیچک نگاهم را به نور
و دست خیالم را به شعر
آمدی که نوازشگر زخم های سکوتم
و پنجره ای صبور
در لحظات بی قراری ام باشی
بگذار نگاهت کنم
سر مست و لبریز
اشباع و خیال انگیز
بگذار
و بگذار
به وسعت نگاهت دلی بسازم
تا برای ورود به آن
کوچک نشوی !
نان من کجاست ؟
نان من کجاست
هن و هن وهن
و در سنگلاخ زرد گندم
سفره اش :
می کشید نان را ..... آه ! !
و همخوانی نفس هایش
گم بود
در نفیر چرخ های گاری اش
و دست هایش:
لیسیده بود
مزه ی صد رنگ سطل ها !
و عینک اش :
شب اعدام مگس های نالایق
بینی اش :
مطبخ شکم باره های مخلوق بی هنر
می راند بار خویش .... به پیش
و پنداری این ورد
در گردش خشک جیر جیر !
هن و هن و هن
نان من کجاست ؟
نان من کجاست ؟
چراغانی
تراشه های نقره ای صبح
آمدن خورشید را
چراغانی می کنند !
بیا
خنده ی آفتابگردانها را
باور کنیم !!
قلم و رقاصه
چه بی ارزش است
هنر نوشتن
اگر به ارزیابی بی هنران
سر در آورد !
و به قول " رندی :
خاک بر سر قلم "
که به افاده ی یک رقاصه هم
نمی ارزد !!
نگاهم کن
چه خوب می فهمند
بی همزبان ها
زبان هم را
در آتشبازی
نگاه و احساس !
کاش می آمدی
و نگاهی کنی
که در برودت این قحطستان
من آدم برفی عمری
بی همزبانی ام !!

در آشیانه ی سیمرغ
آن ها نديده اند
و افسانه اي بيش نيست
زال
با لباسِ خاكستري هنوز
در آشيانه ي سيمرغ
و در بلندايِ جمجمه ي اشرفِ تاريخ
بالِ جهان را
هدف گرفته است
رستم
در كوله بارِ اوست
و كوه قاف
چندان
دور نيست !!

گوش و آتش (از کتاب قنوت باد : آماده ی چاپ
تا صبح
همه ي ستارگان
يك يك سوختند !
مگر
الف قامتانِ مژگانت
در گوش آن ها
چه گفته بود؟!
کتاب جلد چرمی
او رفت وقوری اش هنوز
مرا چه بی چای
داغ می کند !
بر آن کتابِ جلد چرمی اش هنوز
سایه ی دستان او
جاری اَست
دیگر امیر حمزه
عاشق مهرنگار نیست
و مویم چقدر
بیاد اجاقش
خاکستری
شده است !!

باران بی ابر
از تهاجم کدام نامردمی
بر گونه هایت
سیل آمد ؟!
که چنین خانه بر انداز است
بارانِ
بی ابرت !