چند تک بیتی ناب

 

 

به ز پافتاده هرگز ، مفکن ز قهر پنجه

که زمانه تیز دستی پی انتقام دارد

(فصیح الزمان رضوانی فسایی)

پدر چو طالع من دید، برسرم زد و گفت :

سرت مباد که رسوای خاندان منی

(میرزاحسین خان)

پیاله بر کفنم بند تا سحرگه حشر

به می ز دل ببرم هول روز رستاخیز

(حافظ)

تا اختلاف و بغض و حسد هست کارمان

این است حال ما و از این نیز بدتراست

(دکتر غلامحسین یوسفی)

تا کی نصیحتم که به خوبان مبند دل

ناصح ترا چه کار ؟ دل من دل تو نیست

(طبیب اصفهانی)

چند تک بیتی ناب

 

 

دیدم آن چشمه ی هستی که جهانش خوانند

آنقدر آب کزان دست توان شست نداشت

(واعظ قزوینی)

 

درون سینه ی ما نیست کینه ی احدی

دلیکه خانه ی عشق است ، نیست جای نفاق

(صحبت لاری)

 

دندان که در دهان نبود خنده بد نماست

دکان بی متاع چرا واکند کسی ؟

(قصاب کاشانی )

 

منکه نازکتر ز گل آزرده می سازد دلم

کی دلم راضی شود با گل بیزارم ترا  !!

(جعفری فسایی " سها")

چند تک بیتی ناب

 

درحق ما هر گروهی را گمانی دیگر است

کس ندانست اینکه ما گنجیم یا ویرانه ایم

(مسعود فرزاد)

 

در غنچه ای هنوز و دل از خلق می بری

ای وای اگر ز غنچه در آیی و گل شوی

(میر غروی کاشانی)

 

دیشب عرق شرم تو آتش به دلم زد

پروانه ندیدیم که از آب بسوزد !

(ابوالبقا طباطبایی)

 

درآن دیار که کس تب برای کس نکند

دگر چگونه توان مرد از برای کسی ؟

(صابرهمدانی)

 

درپیری از هزار جوان زنده دل تریم

صدنوبهار رشک برد بر خزان ما

(نظیری نیشابوری)

مادر

 

مرا در کودکی این گفته بودند

که می باید خدا در آسمان دید

به خواب و چشم کس هرگز نیاید

ولیکن می توانش بیکران دید

به خود گفتم عجب پیچیده رازی ست

یقینش میتوان باچشم جان دید !

بدنبالش تمام عمر گشتم

به جان گفتم کجایش پس توان دید ؟

صدایی هی زدم کای خسته برگرد

که اینجا میتوان او را عیان دید

بلی چشمم به چشم مادر افتاد

همان نوری که چشمم در اوان دید

بخود گفتم کجایی ای خداجو ؟

خدا در چشم مادر می توان دید !!

 

چند تک بیتی ناب

 

حرف حق خوب است ، اما صرفه ای در کار نیست

کرد آخر در جهان منصور را بر دار، حرف

(قصاب کاشانی)

حرف بدگو، باز می دارد زبد گفتن مرا

می کند هموار سوهان ، گرچه خود هموار نیست

(ملا مفرد همدانی)

خنده رسوا می نماید پسته ی بی مغز را

چون نداری مایه ، از لاف سخن خاموش باش

(صائب)

خود را بمن چنانکه نبودی نموده ای

افسوس آنچنانکه نمودی ، بنوده ای

(خواجه حسین بخارایی)

خلد آشیان نوشتن بروی سنگ قبر

پروانه ی ورود بباغ بهشت نیست

(ناشناس)

و اینهم غزل( شاخه ی ندبه) برای شما عزیزان

              

  شاخه‌ي ندبه

شب بود ومن ،كه هق هق‌اش آیينه را شکست

ســنگی نیافت بر ســر من،سـينه را شكست

چشمم بسي  به ســايه‌ي او خـواب كـور ديد

اشــكي دويـــد و،آن شب پیشینه را شكست

در ياد مـــن ،صحيفه‌ي او گُـر گرفتــــه بود

قلبم نشــست و هيــزم پُر كينــه را شكست

جنسش بلـور بــود و؛ نگـــاهش شكسـتني

پلكي وزيـد ، و ايـن تبِ ديرينـــه را شكست

از ابـــرِ داغ ، نــم نـم شـبنم فـرو چكيــــد

كز ســردِ خـود، حرارتِ  سـبزينه را شكست

دستت «سها» به شاخه ي آن نُدبه كوته ‌است

نبض‌ات بريــد و در دلـت آدينــه را شكست

 

 

 

 

 

غزلی بنام( آب تشنه) تقدیم به میهمانان وبلاگم

          

   آبِ تشنه

چه خوب شــد نگاه مـن، دوبـاره شد اســیر تو

شــدم نســیم صبحــدم،اســیرِ در مســـیر تو

چه خوب مي شـود اگر، ز خويش هم رهــا شوم

شـوم ز آب تشــنه تر، در آتشـــین كويـــر تو

تـو اي ســـتاره تـا زميــن، طلوع كن سپیده را

كه يك افــق نفس كشــم در اوجِ نــور گيــر تو

هنوز مرغـــک دلـــم ، نکـــرده کــوچ از بـرت

نشسته بي زبــان و پر،  بیاد چـــون حریــر تو

چه سرد وخسته مي‌شوم ، در این سراي بي‌كسي

بيا كه جــان صفــا دهــم ،  به لطف گرمسیر تو

بدون خاطــرت «سها» جســد به دوش مي كشد

خوشا نــوای نیــمه شـب ، حضور سر بزير تو

 

 

 

 

 

 

شیخ ابو محمد روزبهان بن ابی نصر بقلی فسایی (شیخ شطاح)بر گرفته از کتاب پلکان های نقره ای

 

 

شيخ ابومحمّد روزبهان بن ابي نصر، بَقَلي فسايي (شيخ شطّاح)

شيخ روزبهان سال 522 يا530 هجري قمري مصادف با خلافت ابومنصور فضل بن ابوالعباس «المسترشد بالله» و حكمراني سلطان سنجر سلجوقي در ايران و حكومت سلطان محمود بن سلطان محمّد بن ملكشاه در شهـر «فسـاي» فارس متولّد شد. نام پدرش ابونصر و كنيه‌ي او «شيخ ابومحمّد» بود. پرفسور كارل و ارنست در كتاب خود بنام «روزبهان بَقَلي» [ترجمه كورس ديوسالار] مي‌نويسد «نام روزبهان مركّب است از دو جزء: [روزبه + ان]

روزبه، مركّب است از يك اسم (روز) و يك صفت (به)،«به» به معناي خوب و نيك و با هم به معناي « نيك روز و خوشبخت». روزبه معادل بهروز است كه صفت بر موصوف مقدم شده و در پهلوي «وه روچ» آمده است، اين دو كلمه در اعلام (اسماي خاص) نيز به كار رفته است. نام سلمان پارسي را «روزبه بن وهامان» نوشته‌اند. عبدالله بن المقفع «روزبه» نام داشته است. مادران سه موعود زرتشتيان از خاندان وهروچ يا بهروز هستند. «ان» در آخر روزبهان علامت نسبت است، مقايسه كنيد: اردشير بابكان ـ آذرپاد مهر سپندان ـ عبدالله زيادان. پس روزبهان از نگرگاه واژه شناسي به معناي منسوب به روزبه است. ولي در اعلام دوره‌ي اسلامي ‌چنين به نظر مي‌رسد كه اين نام را معادل «روزبه» و عاري از مفهوم نسبت تلقي‌كرده باشند».

«روزبهان داراي القاب زيادي از قبيل: سيدالاقطاب، سلطان العرفا، برهان العلما، قدوه العشاق، سلطان العارفين، قطب المحقّقين، شيخ شطّاح است كه بيشترين شهرت وي همين «شيخ شطّاح» بوده است. گويند لقب شيخ شطّاح به اين جهت بوده كه شيخ در حالت وجد و شوق كلماتي مي‌گفته كه ظاهر آن با شرع منافات داشته است». و « احتمالاً به همين دليل بود كه مؤلف انگليسي (كارل ارنست) براي واژه شطحيات عبارت Words of ecstady (گفتار جذبه اي يا سخنان ناشي از وجد و جذبه) را برگزيده است اما براي شطح روزبهان واژه‌ي Rhetoric بيان فصيحانه و تضمّني است كه مفاهيم در بطن اين كلام رمزگونه نهفته شده است و تنها اهل فن قادر به كشف رمز و درك درونمايه هاي باطني آن هستند.»

و نسبت بَقَلي بدان جهت است كه وي در «فسا» دكاني داشته كه در آن بَقَل (هر گياهي كه زمين بدان سبز شود، تره و بقولات) مي‌فروخته است»

دانشمند و محقّق ارزشمندجناب آقاي دكتر غلامعلي آريا در كتاب روزبهان (شيخ شطاح) از قول استاد معظم غلامحسين نديمي‌ نوشته‌اند: «شيخ ازطايفه ديالمه ساكن فسا بوده است[1] كه از زمان ديلميان مخصوصا در زمان « عضدالدّوله» عده‌ي زيادي از اين طايفه در فسا سكونت كرده بودند. اين طايفه هم بعدها چون ساير اهالي فسا مورد هجوم طوايف شبانكاره[2] و بعضي از امراي سلاجقه قرارگرفتند و چنان كه به نقل از تاريخ «ابن اثير» آمده است «آلب ارسلان داود سلجوقي» از خراسان به فسا مي‌رود، حكمران شهر فرار مي‌كند و او در حدود هزار نفر از رجال ديلم فسايي را از دم تيغ مي‌گذراند».

تحصيلات[3]: «همانطور كه معمول بوده است شيخ نخست قرآن را فرا مي‌گيرد و چنان‌كه در مقدمه‌ي عبهرالعاشقين از قول «ماسينون» آمده وي قرآن را ازحفظ مي‌كند. سپس تفسير قرآن را در دو كتاب تصنيف مي‌نمايد. شيخ فقه و حديث و علوم ظاهري را نيز فرا مي‌گيرد. وي فقه را نزد فقيه «ارشد الدين نيريزي» و چند نفر ديگر مي‌آموزد[4]. سپس در سفري كه به مصر مي‌نمايد «صحيح بخاري» را نزد «حافظ سلفي» در اسكندريه سماع مي‌كند[5]. 

«در سنين سه، هفت و پانزده سالگي سه بار جاذبه‌ي الهي در قلب او خطور كرده، در سن پانزده سالگي خضر نبي باعث بيداري وي گرديده است. بعد از سن 25 سالگي از فسا به شيراز مي‌رود و در رباط «ابومحمّد الجوزك» مسكن مي‌گزيند. سپس در باب «الخداش بن منصور» كه امروزه آن را «درِ شيخ» گويند (در خيابان لطفعلي خان زند فعلي) به رياضت مشغول مي‌شود. شبانه روز 60 ركعت نماز مي‌خواند، شب زنده دار بود، هفت سال در كوه «بموي» شيراز (غار دَراك) مشغول ذكر و عبادت و رياضت بود. در سال 560 هـ. ق. اميرسلغري تكله ابن زنگنه، شيخ را از فسا به شيراز مي‌آورد و مورد لطف قرار مي‌دهد و چند زماني هم شيخ به زيارت بيت الله الحرام و روضه‌ي نبي مي‌رود. شيخ مسلمان سني و پيرو مذهب شافعي بوده است اما فرزندان وي ظاهراً به تشيع مايل مي‌شوند. شيخ سفرهايي به كرمان، عراق عرب، حجاز، شام و مصر داشته و در سفر به عراق و حجاز با شيخ ابوالنجيب سهروردي در سماع «صحن بخاري» در ثغر اسكندريه شريك بوده است و خرقه از شيخ سراج الدين محمود بن عبدالسلام بن احمد بن سالبه پوشيده است. شيخ به مدت پنجاه سال در مسجد جامع عتيق شيراز وعظ و اندرز داشت.

آثار و تأليفات شيخ بيش از يكصد يا بيش از 60 پاره ذكر شده وبيشتر در تفسير و تأويل و حديث و فقه و اعتقاد به تصوّف است كه متأسفانه بسياري از آنها در دسترس نيستند و از مهم‌ترين آثار موجود مي‌توان به تأليفات زير اشاره كرد:

الف: در تفسير و تأويل

1ـ عرايس البيان في حقايق القرآن

2ـ لطائف البيان في تفسير القرآن

قسمتي از تفسير عرايس در حاشيه‌ي كتاب صفوه الصفاي ابن بزار از طرف حضرت قدوه الكاملين وحيد الاوليا (آقا ميرزا احمد تبريزي قدّس سرّه العزيز) در بمبئي به‌ طبع رسيده است. در اين تفسير اقوال جنيد و شبلي و ابوبكر واسطي و بعضي از مشايخ را ذكر نموده و در آخر عقيده‌ي خود را ابراز داشته است. و در لطايف البيان نيز اول اقوال مفسرين و سپس عقيده‌ي خود را آورده است.

ب: در حديث

1ـ كتاب مكنون الحديث

2ـ كتاب حقايق الاخبار

ج: در فقه

كتاب الموشّح في المذاهب الاربعه و ترجيح قول الشافعي بالدليل.

مؤلف تحفه العرفان مي‌نويسد: «شيخ در فقه كتابي تصنيف فرموده است بنام موشح مذاهب بر چهار امام كه اعلام اسلامند».

د: در اصول

1ـ كتاب العقايد

2ـ كتاب الارشاد

همچنين به نقل از تحفه العرفان كتابي معتبر در اصول تأليف نموده است بنام (الرّشاد)

هـ : در تصوف

1ـ كتاب مشرب الارواح

2ـ كتاب منطق الاسرار ببيان الانوار

3ـ شرح الطواسين

4ـ شرح الشطحيات فارسي

شيخ روزبهان شرح شطحيات را بر شطحيات عرفا و از جمله بر كتاب (الطواسين) منسوب به حسن بن منصور حلاج نوشته است. بخش شرح طواسين در سال 1913 هـ . ق توسط لوئي ماسيتون مستشرق فرانسوي در پاريس به طبع رسيده است[6]. عبارت روزبهان در ابتداي اين شرح چنين است: «متفرقات كلام حسين بن منصور را قدس الله روحه شرح داديم. طواسينش را بزبان شطّاحان بغرايب نكت عبارت كنيم. انشاءالله زيرا كه از فصيلات رسومي‌بس عجايب است و علومي‌‌بس غرايب و فقناالله لشرحها و ايدنا لكشفها المسترشدين الصادقين بمنه وجوده».

نام كتاب به عربي منطق الاسرار است و ترجمه‌ي آن به فارسي «شرح شطحيّات » نام دارد و طواسين بخشي از كتاب شرح شطحيّات مي‌باشد.

5ـ كتاب لوامع التوحيد

6ـ كتاب مسالك التوحيد

7ـ كتاب كشف الاسرار و مكاشفات الانوار

طرايق الحقايق، مجمع الفصحاء فارسنامه‌ي ناصري، كتاب الانوار في كشف الاسرار نوشته‌اند.

آغاز كتاب به اين شرح است:

الحمدلله الذي ليس في وجوده هو اجس الشك و الظنون

8ـ كتاب شرح الجب و الاستاد في مقامات اهل الانوار يا كتاب «الاغانه»

آغازكتاب: الحمدلله الذي تقدس بجلاله عن تسبه الحدثان

 

9ـ كتاب سيرالارواح:

اين كتاب به زبان عربي است. مقدمه كتاب سيرالارواح چنين آغاز مي‌شود:

الحمدلله الذي اخرج ارواح العارفين من كتم القدم اما بعد.

فان بعضي اخواني سألني ان اذكرشيئا من بعث الارواح فذكرت مايتهيا لي فاقول لما اطلع الله جل جلاله من مشرق القدم و تجلّي بعلم العدم لم يرشيئا غير نفسه فتعجب من جماله و تقاضي صفاته من صفاته تكون احبابه حتي استمتعوا بوصاله و فرحوا ببقائه فاراد خلق ارواح انبيائه و اوليائه كما قال عزاسمه: (كنت كنزا مخفيا فاجببت ان اعرف)

10ـ رساله الانس في روح القدس

11ـ غلطات السالكين

12ـ العرفان في خلق الانسان

13ـ تحفه المحبين

14ـ سلوه العاشقين

15ـ عبهر العاشقين

16ـ سلوه القلوب

17ـ ديوان المعارف

18ـ منهج السالكين

19ـ مقاييس السماع

20ـ رساله القدس

21ـ صفوه مشارب العشق

ماسيتون رساله الانس في روح القدس را همان القدس مي‌داند.

آغاز رساله قدسيه:

شاهان عشق را رايت سعادت و معرفت در عالم مشاهدات افراشته باد. اما بعد. آنها كه از اطلس معدن حقيقت بودند در غيبيه غيب پنهان شدند، خواستم تا از مقام مشايخ عشق فصلي دو سه بنويسم تا مريدان را موعظتي باشد و پيروان را تذكرتي باشد. تأمّل كردم در اصول احوال اين قوم كه قانون آن به چند نوع است و معلوم اين چنين شد كه مدار طريقت سالكان حق بر دوازده علم است چنانكه در ابواب نبشته شد و الله الهادي.

باب اول در علم توحيد

باب دوم در علم و معرفت

باب سوم در علم حال

باب چهارم در علم معاملت

باب پنجم در علم مكاشفت

باب ششم در علم خطاب

باب هفتم در علم سماع

باب هشتم در علم وجد

باب نهم در علم معرفت روح

باب دهم در علم معرفت عقل

باب يازدهم در علم معرفت قلب

باب دوازدهم در علم معرفت نفس

بلغني الله و اياكم مقام العلماء و الربانين و سادات العارفين بفضله و رحمته و الصوه علي رسوله و آله و اصحابه يا ارحم الراحمين و سلم تسلميا كثيرا.

شيخ روزبهان علاوه بر اين همه وسعت و درجات عالي علمي‌شعر را نيز نيكو مي‌سروده و از آنجا كه مسلك او عشق به خدا و حقيقت بوده است تار و پود اشعار خود را از دل بيرون كشيده و به زبان دل بيان كرده است.

تمثـال رخ ترا بچـين بــردســـتند                                                       آنجا كه مصـوران چابك دستند

در پيـش مثـال رخ تــو بنشســتند                                                       انگشت گـزيدند و قلم بشكستند

شيخ در آخر زندگي به درد مفاصل و فالج دچار مي‌شود[7]. ليكن درد بدني در روحيه‌ي وي مؤثر نشد بلكه شوق وي را به فكر و ذكر افزون كرد تا اين كه يكي از مريدانش از مصر روغن بَلَسان (درختچه‌اي ازتيره سدابيان كه از شيرابه آن روغن دارويي گيرند + نام تمامي‌گياهاني كه صمغ دهند ) خالص براي معالجه‌ي وي مي‌آورد، شيخ مي‌گويد « خدات جزاي نيتت را بدهاد. از در خانقاه بيرون رو. آنجا سگي است كركين، بر پهلو خسبيده، آن روغن را بر وي بمال و بدان‌كه درد روزبهان به هيچ روغن دنياوي به نشود، آن بنديست از بندهاي عشق بر پاي وي نهاده تا آنگاه كه به سعادت ديدار وي برسد[8]» سرانجام شيخ پس از هشتاد و چهار سال عمر در اثر بيماري در نيمه‌ي محرم سال 606 هـ .ق (مطابق با 1209ميلادي و تقريبا 589 خورشيدي) در شيراز در رباط خويش درگذشت و «سيد قاضي شرف الدين» بر او نماز گزارد و «شيخ ابوالحسن كردويه» وي را تلقين و در محلي كه هم اكنون به «درشيخ» (در خيابان لطفعلي خان زند) معروف است به خاك سپرده شد.

در پايان نمونه كـارهايي از رباعيّـات، دوبيتـي‌ها، غزليّات، قطعـات، قصـائد و مثنويّات شيخ را زيب اين دفتر مي‌كنيم:

نمونه هايي از رباعيات:

«مـن خود صنمــا سوختـه خرمن بودم                          وز عشــق تـو من كشيــده دامن بـودم

تـــو نيــــز بيــــامدي به آزردن مــن[9]                           در شهر مگر دست خوشت من بودم؟!

 □

در جستــن جــام جم جهـــان پيمـودم                           روزي ننشـستـــم  و  شبــي  نغنــــودم

ز استــاد چو وصـف جـام جم بشنودم                             خود جام جهان نمـــاي جم من بودم»[10]

 □

خــود را به حيَل در فكنـم مست آنجـا                          تا بنگرم آن جــان جهــان هست آنجـا

يا پــاي رســـاندم به مقصــود و مـــراد                          يا ســر بنهـم همچــو دل از دست آنجا

 □

بـا دل گفتــم دلا، ز ســـوداش هنـــوز                           وه مي‌بخـري عشـوه‌ي فـرداش هنـوز؟!

خــود سيـــر نگشتي زجفــاهاش هنوز                          دل گفت: مرا چه ديده اي؟ باش هنوز

 □     

گر بــا تـو وفـــا كنــم نمي‌دارد ســود                           ور بــا تـــو جفـــا كنم بيــــازاري زود

ماننــد لبــــان تـــو همـي ‌بايــــد بــود                          باريك و نزار و خامش و خون آلـود»[11]

 □

«گـــر تاب بر آن زلف نگــون اندازي                           زهّــــاد زصـومعـــــه بــرون انـــدازي

ور عكس جمــال خود به ‌روم انـدازي                        بت‌هـا بـه سجود ســرنگــون انـــدازي

  □

دل داغ تـــو دارد ارنـــه بفــــروختمي‌                         در ديــده تــويي اگــر نـه بـر دوختمي

جان منزل توست، ورنـه روزي صـدبار                          در پيش تـو چـون سپنـد بر سوختمي»[12]

 □

«تا چنـــد سخــــن تراشي ورنـده زني                           تا كي بـه هــدف تيــــر پراكنــده زني

گر يك سبــق از علم خمـــوشي داني                           بسيار بدين گفت و شنــــو خنــده زني

 □

 

تا در پي لذات هــــوي خــواهي شــد                            انصــــاف بده كه بينـــوا خواهي شــد

ديدي كه چــه كردي از كجا مي‌آيي؟                           بنگر كه چه مي‌كني‌كجا خـواهي‌شد»[13]

نمونه هايي از دوبيتي هاي شيخ:

«اگــر آهي كشـم صحـــرا بسوزم                       جهــان را جملــه ســرتا پـا بسوزم

بســوزم عالـم ار كـــارم نســازي                          چه فرمايي بســازم يا بســـوزم؟!»[14]

 

«رخ معشوق خواهي جان برافشان                      غبـــار مستي از دامـــان بـرافشـان

سـر و ســامان نگنجد در ره عشق                      قلم بركش سر و سامان برافشـان»[15]

نمونه هايي از غزليّات شيخ:

«چون فروشد زورق از درياي اخضـر نيم شب     

شد جهان ماننده[16]، چون درياي عنبــر نيم شب

ســـر نهــادند از تحيّــر خلق بـر بالين خــواب                

من ز خــواب غــافلان بــرداشتم سـر نيم شب

بارگـاه عشق را چــون ديــدم از اغيـــار پاك              

حجره‌ي خـــاص فلك را كــوفتم در نيم شب

درگشــادندم كه تنهــا[17] بــودم و دل ســـوخته               

طالب و عـــاشق چــو ابــراهيم آزر نيم شـب[18]

چون درون اندر شدم ديدم جهاني را چو خود      

چشم‌ها پر اشك و رخ برگوهر و زر نيم شب

صــدهزاران عيسي و موسي و ابــراهيم و نوح       

بر سـر از خــاك تحيّــر كرده افســر نيم شب

اي بســا ســــرّ قدم كاندر سحـــرگه مي‌زننـد             

ارغنـــون عاشقـــان در ســـرّآزر نيـــم شب»[19]

«دوش بـــا يــار در سفــــر بودم             بــرش از شــام تــا سحـــر بودم

در وصــــال جـــلال خلـوت  او                  از گـــل ســـرخ تـــازه تـر بودم

از فــروغ جمـــال او همــه  شب                با رخي همچـو مــاه و خـور بودم

بوســه باران شـده در آن مجلس               زآنكـه مــن با سمــاع و زر  بودم

لب او بـــود نقــل مجلـس مـــن                  زان لب لعـــل بـاده خـــور بودم

همچــو پروانه  سوختم صــد بار                   چـون شــدم نيست زنـده تر بودم

نــاوك تـــر كشش پيـــاپي بود                     من در آن بــزم پــر خطـــر بودم

شكّــــري  داد  از  لـب  لعلـــش                  من كــه بــودم كه بـا شكـر بودم

داستـــان غمـش نگفتـــم دوش                    گــويي آنجــا همــه سحـر بودم

عاشقــان پيش او ستـــاده بدنــد                   من در آن كوكبـــه قمـــر بـودم

همه شب وصل بود و  فصل نبود                     گرچه آن شب به رهگذر بودم»[20]

 

قطعه:

«بيا تا دست از اين عالـم بداريم                    بيا تا پـــاي دل از گِـل بــرآريم

بيا تا بردبـــاري پيشــــه ســازيم                     بيا تا تخـــم نيكــويي بكـــاريم

بيا تا  از غـــم  دوران  از  آن در                       چو ابـــر نوبهـــاري خون بباريم

بيا تا همچو مردان در ره دوست                    سراندازي كنيم و سر نخـاريم»[21]

 

چند تك بيت (مفردات) از شيخ:

«من نديـــدم ســــلامتي زخسـان                 گر تو ديـــدي ســـلام ما، برســان»

□   □  

اگر خلوت همي‌خواهي ز نا اهلان بِبُر صحبت   

كه از دام زبون گيران به عُزلت رسته شد عنقا»[22]

 

آرامگاه شیخ روزبهان فسایی واقع در خیابان لطفعلی خان زند (درب شیخ) ـ شیراز

منابع و مآخذ

1ـ فارسنامه‌ي ناصري: ج2،ص 1167    

2ـ تذكره العارفين (تأليف هادي عرفاني فسايي) از ص 55 تا 63

3ـ آتشكده: نشريه‌ي انجمن ادب دبيرستان حكمت فسا، از ص 55 تا 61

4ـ سيماي فسا: ويژه نامه‌ي هفته‌ي فرهنگ شماره هاي 1ـ2ـ3، ص 9 و10 به قلم محمّدحسين بهراميان

5ـ يادداشت‌هاي موجود در اداره‌ي فرهنگ‌و ارشاداسلامي‌فسا وكتابخانه‌ي‌شخصي نگارنده

6ـ روزبهان يا شطاح فارس (تأليف غلامحسين نديمي)

7ـ روزبهان (شيخ شطاح) تأليف دكتر غلامعلي آريا (فسايي) ص 17،27،28

8ـ تذكره‌ي هزار مزار (عيسي بن جنيد شيرازي) از ص 289تا294

9ـ گنجينه‌ي سخن: تأليف دكتر ذبيح اله صفا، از ص 111 تا 113

10ـ ريحانه الادب (علامه محمّد علي مدرس تبريزي) ص 324

11ـ چهارصد شاعر برگزيده‌ي پارسي‌گوي (ميرابوطالب رضوي‌نژاد صومعه‌سرايي)ص101

12ـ روزبهان بقلي (نوشته پرفسوركارل و ارنست، ترجمه كورس ديوسالار) از ص14 تا 28

13ـ آثار عجم (فرصت شيرازي) ص 770 و 771

14ـ آثار جعفري (حاجي محمّدجعفر حسيني خورموجي) ص 58

 


1) شطاح فارس، تحفه العرفان، روح الجنان ( روزبهان نامه) مقدمه‌ي عبهرالعاشقين و كارنامه‌ي بزرگان

2 )اين طايفه در زمان سلجوقيان در فارس خاوري حكومت داشته و اين قسمت را مرتب مورد هجوم خود قرار مي‌داده‌اند.

3 ) ازكتاب روزبهان شيخ شطاح (تأليف دكتر غلامعلي آريا فسايي ) ص 22

4) مقدمه‌ي عبهر العاشقين، شطاح فارس

5) نفحات الانس، شدالازاد، شطاح فارس، مقدمه‌ي عبهرالعاشقين

1)قرار است اين كتاب كه جزء كتب (گنجينه نوشته هاي ايراني) به تصحيح آقاي «هنري كربين و جناب آقاي معين استاد محترم دانشگاه تهران است در انستيتوي ايران ـ فرانسه به چاپ برسد» پرفسور لوئي ماسيتون فرانسوي ايران شناس نامي‌كه از استادان و شخصيت‌هاي بزرگ علمي‌است در تاريخ 12 آبان 1341 شمسي در سن 79 سالگي در گذشته است. اكثر كتاب‌هاي شخ روزبهان در كتابخانه‌ي اين محقّق بزرگ موجود است و چند جلد آن را مبادرت به چاب نموده است. در احوالات شيخ و ساير عرفاي بزرگ ايراني مطالعات عميق و بررسي هاي دقيق نموده است.

 

1 ) تحفه العرفان، شد لازار، هزار مزار، نفحات الانس، مقدمه‌ي عبهرالعاشقين

2 ) مقدمه‌ي عبهرالعاشقين و تحه العرفان با تغييراتي

1 ) نسخة خانقاه: تو نيز چو دامنم كشيدي در پاي

2) روزبهان يا شطّاح فارسي، غلامحسين نديمي، ‌صفحات 73-71

3 ) روزبهان (شيخ شطاح)، دكتر غلامعلي آريا، صفحات 128-122

4) ريحانه الادب، علامه محمّدعلي مدرس تبريزي، صفحه 324

1) آتشكده نشريه انجمن ادب دبيرستان حكمت فسا صفحه59

2 ) (فارسنامه‌ي ناصري،همچنين مقدمه‌ي عبهرالعاشقين، رياض العارفين، مجمع الفصحا، طرايق الحقايق)

3 ) (از كتاب نجم الدين كبري تأليف منوجهر محسني ص 49)

4) نسخه‌ي دانش پژوه: مانند

5) نسخه‌ي دانش پژوه: درگشاندم به تنها

6) نسخه‌ي خانقاه: از عيون عاشقان در سر آن سر....

7) (تحفه العرفان ص129)

1) روزبهان (شيخ شطاح)،دكتر غلامعلي آريا،صفحات 134 و137

2) ازجنگ خطّي كركي به نقل از روزبهان نامه ص 47

3) روزبهان (شيخ شطاح)، دكتر غلامعلي آريا، صفحات 158

 

در راه خیس قشم (از کتاب قنوت باد)

در راه خيس قشم 

يك شب

ستاره اي ربود ترا

و بُرد دور دستي از نگاه

در كهكشاني پُر از موجاموج نور

پنهانت كـرد

در جستجوي تو

رنگين كمان را ركاب زدم .

از هر ستاره

آسمان

و ماه گذشتم

و نامت را به يادگار

بر كتيبه ي دروازه ها

حك كردم

يك روز

در جنوب

و در راهِ خيسِ قشم

شهپرِ ابري

كه نوش كرده بود ترا

بر چين زلف آب خورد  

 

و من

بي تو در خليج

بر شكن رقصِ موج ها

براي صدف ها

مـرواريد

گريستم  !

 

 

 

 

 

 

 

غزلی از خودم تقدیم به دوستان سخن سنجم

               دولت آزادگي

پرنــده ها چه خـوش و، بي فسـانه مي ميرند

ز قیــد هســتي خــود، بـا تـــرانه مي ميرند

نه مســـت بـــودن و نه بيمـــناك فـــردایي

در اوج خلــوت خــود، بي نشــانه مي ميرند

نشـــان زنـــده دلان ،در ديـار بي نامي است

قلنــــدارنِ جهـــان  زيــــركــانه  مي ميرند

به مُهـــر دولــت آزادگـي ،  چـنین  نقش است

كه ســروها همـــه بـر بـام خــانه مي ميرند

بيـــا و در ســـفر عشــق رنگ مجنـون باش

كه سرخوشـــانِ جنـون، عاشـقانه مي ميرند

«سها» ستاره وشان نيست  نورشان  خامـوش

درون آتـــش خـــود، بــا زبــانه  مي ميرند

 

 

 

حکمت 35 نهج البلاغه (از کتاب جرس فریاد می دارد جلد 1)

 

حكمت 35-ضرورت موقعيت شناسي(اخلاقي ، اجتماعي )

 

وَ قَالَ ع : مََنْ أَسْرَعَ إِلَى النَّاسِ بِمَا يَكْرَهُونَ،

قَالُوا فِيهِ بِمَا لَا يَعْلَمُونَ.

Amirul Momineen (A.S.) said: If someone

is quick in saying about people what they

dislike , they speak about him what

they have no knowledge of .

 

و درود خدا بر او، فرمود:(اگر)کسى درانجام کارى که مردم

خوش ندارند، شتاب کند در باره ي او چيزى خواهند

گفت که از آن اطّلاعى ندارد.

شعر « سها »

تو كه زيبا ترين خلق خدایی

به عزّت كوش و راه رستگاري

اگر خواهي نگويندت ، چناني

مكن در عرف مردم ، زشتكاري

حکمت 36 نهج البلاغه (از کتاب جرس فریاد می دارد جلد 1)

 

حكمت 36 -آرزوهاي طولاني و بزهكاري( اخلاقي )

وَ قَالَ ع: مَنْ أَطَالَ الْأَمَلَ أَسَاءَ الْعَمَلَ.

Amirul Momineen (A.S.) said:  Who

ever prolongs his desire ruins his

actions .

و درود خدا بر او: فرمود: کسى که آرزوهايش طولانى

است کردارش نيز ناپسند است.

 

شعر « سها»

 كسي كه دامنه ي آرزوش، طولاني ست

 فريب خورده ي کردار نا پسند   شود

حکمت 37 نهج البلاغه (از کتاب جرس فریاد می دارد جلد 1)

 

حكمت 37 -ضرورت ترك آداب جاهلي( اخلاقي ، سياسي ، تربيتي )

 

وََ  قَالَ ع : وَ قَدْ لَقِيَـهُ عِنْـدَ مَسِيرِهِ إِلَى الشَّامِ دَهَاقِينُ  الْأَنْبَارِ،

فَتَرَجَّلُوا لَهُ وَ اشْتَدُّوا بَيْنَ يَدَيْهِ،فَقَالَ مَا هَذَا الَّذِي صَنَعْتُمُوهُ

فَقَالُوا خُلُقٌ مِنَّا نُعَظِّمُ بِهِ أُمَرَاءَنَا، فَقَالَ وَ اللَّهِ مَا يَنْتَفِعُ   بِهَذَا

أُمَرَاؤُكُـمْ،  وَ إِنَّكُـمْ لَتَشُقُّونَ عَلَى أَنْفُسِكُـمْ فِي دُنْيَاكُمْ،  وَ

تَشْقَوْنَ بِهِ فِي آخِرَتِكُمْ،وَ مَا أَخْسَرَ الْمَشَقَّةَوَرَاءَهَا الْعِقَابُ،

وَ أَرْبَحَ الدَّعَةَ مَعَهَا الْأَمَانُ مِنَ النَّار

 

Once Amirul Momineen (A.S.) was proceeding

towards Syria when the  countrymen   of   Unbar

met him .     Seeing  him  they  began to  walk on

foot and  then ran  in front of him .    He enquired

why  they  were doing  so  and  they replied   that

this  is the  way  we  respect  the  chiefs .Then  he

 said  : By Allah this does not benefit  your chiefs .

You are belabouring  yourself   in this world and

earning  misery  for the  next  world  by  it  .How

harmful   is  the  labour in  whose  wake there  is

punishment and how profitable is the ease with

which there is deliverance from Hell .

                 

و درود خدا بر او، (درسرراه  صفّين که دهقا نان  شهر انبار تا امام

را ديدند پياده شده،وپيشاپيش آن حضرت مى ‏دويدند. فرمود:

چرا چنين مى‏کنيد ؟ گفتند عاد تى ا ست که پادشاهان خود

 را احترام مى‏کرديم فرمود:) به خدا سوگندکه ا ميرانِ شما از

اين کار سودى نبـرد ند ، و شما در د نيـا با آن خـود را بـه

زحمت،و در آخـرت د چـار رنج و محنت مـى‏گرد ا نيد، و

چه زيا نباراست رنجى که عذاب درپي آن ، وچه سود مند!

آسا يشى که با آن، امان از آتش جهنّم باشد.

 

شعر« سها »

 

به پای بوس امیران  ،  به حاجتی    مدوید

که کار زشت شما ، رنج و ننگ و خسران است

رهائی  ار طلبی ، در  پناه  یزدان  رو

  که این پناه  برین ، تکیه گاه خوبان است

 

حکمت 38 نهج البلاغه (از کتاب جرس فریاد می دارد جلد 1)

 

حكمت 38-ارزش ها و آداب معاشرت با مردم(اخلاقي ، اجتماعي ، تربيتي )

 

وَ قَالَ ع: لِابْنِهِ الْحَسَنِ ع: يَا بُنَيَّ احْفَظْ عَنِّي أَرْبَعاً وَأَرْبَعاً،

لَا يَضُرُّكَ  مَا عَمِلْتَ  مَعَهُنَّ  إِنَّ أَغْنَى الْغِنَى   الْعَقلُ

وَ أَكْبَرَ الْفَقْرِ الْحُمْقُ، وَ أَوْحَشَ الْـوَحْشَةِ الْعُجْبُ  وَ

أكْرَمَ الْحَسَبِ حُسْنُ الْخُلُقِ، يَا بُنَيَّ إِيَّاكَ وَمُصَادَقَةَ

الْأَحْمَقِ،  فَإِنَّهُ يُرِيدُ أَنْ يَنْفَعَكَ فَيَضُرَّكَ، وَ إِيَّاكَ

وَ مُصَادَقَةَ الْبَخِيلِ، فَإِنَّهُ يَقْعُدُ عَنْكَ أَحْوَجَ مَا

تَكُونُ إِلَيْهِ،وَ إِيَّاكَ وَمُصَادَقَةَ الْفَاجِرِ فَإِنَّهُ

 يَبِيعُكَ بِالتَّافِه وَإِيَّاكَ وَمُصَادَقَةَ الْكَذَّابِ،

  فَإِنَّهُ كَالسَّرَابِ يُقَرِّبُ عَلَيْكَ ْ  بَعِيدَ

وَيُبَعِّدُ عَلَيْكَ الْقَرِيبَ.

 

Amirul Momineen (A.S.) said to   his    son

Hassan  :  `  O  ` my    son    learn  four    things

and  ( further ) four things from me  .  Nothing

will  harm   you  if  you   practice    them . That

the  richest  riches  is  intelligence ;  the biggest

destitution    is   foolishness ;     the  most   wild

wildness is vanity and the best achievement  is

courtesy.

`O`  my  son   ,   you   should   avoid     making

friends  with  a fool  because he may intend  to

benefit  you but may harm you   :  you   should

avoid  making  friends  with  a  miser   because

he would run away from you when you would

need    him  most;  you   should  avoid  making

friends with a sinful person because he  would

sell you  for  nought  ;   and you  should  avoid

making friends  with a  liar  because he  is  like

a mirage , making you feel remote things  near

and near things remote.

به  فرزندش  امام حسن  عليه السّلام فرمود   :  پسرم چهار چيز از من

ياد گير (در خوبى‏ها)و چهارچيزبه خاطر بسپار(هشدارها)،

که تا  زماني كه به آنها عمل مى‏کنى زيان نبينى:

الف-  خوبي ها

1-  همانا ارزشمند ترين بى‏نيازى عقل است 2- بزرگ‏ترين

فقــر بى‏خردى است 3-   ترسناک‏ترين تنهايى خودپسندى

4-  و گـــرامى‏ترين ارزش خانوادگى،اخلاق نيکــوست.

ب-  هشدارها

1-  پسرم از دوستى با احمق بپرهيز، چرا که مى‏خواهد به تو

نفعى رسانَد امّا دچـار زيا نت مى‏کند. 2-   از دوستى با بخيل

بپرهيز، زيرا آنچه را کـه سخت به آن نياز دارى از تو دريغ

مى‏دارد 3-   از دوستى با  بدکار بپرهيز، که  با اندک بها يى

تـو را مى‏فروشد. 4-  و ازدوستى با دروغگو بپرهيز،که ا و

به سرابي مي ماند كه دور را نزديک، و نزديک را به تو

دور جلوه مي دهد.

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                        شعر « سها »

 هر آن  که   عقل  ندارد  بدان که محتاج است    

خوشا سری که در اندیشه ی ره صمدی  است

 نه  هر که  مال ندارد ،  فقیر  باید  گفت                            

که جهل عمده ترین حدّ فقر   و بی خردی است

 بیا  و  در گذر  عمر ، خود    پسند مباش                                 

که خود پسند چه  تنها  به کنج بی مددی است

 به حسن  خلق  به تحکیم خاندانت کوش                        

 که زشتخویی و قهر  از نشانه های ددی  است

* * *

مده عنان خودت را به دست نادانان

که  دوزخی  بتر  از همدمیّ   احمق نیست

* * *

 مبر دو دست  نیازت ، به پیشگاه  بخیل                                      

که  اندکی  نکند  گوش   ،  گفتگویت  را

 به  شخص  و  آدم  بدکار دوستی  زهر است                                       

 به اندکی  بفروشد ،  آبرویت را

* * *

دروغگو  به سرابی نهفته می  ماند

که جلوه های دروغش  بجز  تباهی  نیست

 

حکمت 39 نهج البلاغه (از کتاب جرس فریاد می دارد جلد 1)

 

حكمت 39- ارزش ها وآداب معاشرت با مردم(اخلاقي، اجتماعي، تربيتي)

 

وَ قَالَ ع: لَا قُرْبَةَ بِالنَّوَافِلِ إِذَا أَضَرَّتْ بِالْفَرَايِض.

 

Amirul    Momineen   (A.S.) said :   Super

numerary   prayers  cannot  bring   about

nearness to Allah if they hamper

obligatory ones .

و درود خدا بر او، فرمود:عمل مستحب ،اگر به واجب زيان

رسانَد.انسان را به  خدا نزديک نمى‏گرداند.

شعر « سها »

 

كسي كه مستحبش  بر زيان واجب هاست

هزار سال ، به يك لحظه قرب حق نرسد

 

 

چند تک بیتی ناب

 

حالی که مرا بود ز عشقت

دانستنی است و گفتنی نیست

(عمادی شهریاری)

حرفی که می زنند و بجایی نمی رسند

آنان که عاقلند ، مکرر نمی زنند

(ناصر ترک)

حسنت به زلف پر شکن آفاق را گرفت

با لشکر شکسته که این فتح کرده است ؟

(صائب)

حسن و عشق پاک را شرم و حیا در کار نیست

پیش مردم شمع در بر میکشد پروانه را

(صائب)

حیا زبسکه زند موج در رخش ، از شرم

ادب به من نگذارد به او نگاه کنم

(رحمت موسوی)

زشرم آنکه بیازارمت به بهت نگاه

چو غنچه سر به گریبان خویشتن دارم

(جعفری فسایی "سها")

حکمت 75 نهج البلاغه(از کتاب جرس فریاد می دارد جلد 1)

 

حكمت 75 - توجّه به فناپذيري دنيا(اخلاقي )

وَ قَالَ ع :كُلُّ مَعْدُودٍ مُنْقَضٍ وَ كُلُّ مُتَوَقَّعٍ آتٍ.

Amirul Momineen (A.S.) said : every

countable thing is to pass away and

every expected  thing must

come about .

 

و درود خدا بر او، فرمود: هـر چيز که شمردنى است

پايان مى‏پذيرد، و هر چه را که انتظار

مى‏کشيدید، (به آن)خواهید رسيد.

 

شعر «  سها  »

من از عذاب و تب انتظار دلشادم

چه هر چه مي شمري ،مي رسم به پايانش

 

 

حکمت 71 نهج البلاغه (از کتاب جرس فریاد می دارد جلد 1)

 

حكمت 71 -نشانه ي كمال عقل(اخلاقي )

 

 

وَ قَالَ ع  : إِذَا تَمَّ الْعَقْلُ نَقَصَ الْكَلَامُ.

Amirul  Momineen  (A . S. )  said  :  AS

intelligence increases, speech decreases.

 

و درود خدا بر او، فرمود: چون عقل کامل گردد،

سخن اندک شود.

شعر  «  سها  »

حديث بهتر از اين ، كس نجست  در عالم

كه ميوه هرچه وزين گشت   ، شاخه پايين تر

هر آنچه بر سر عقل آيد آدمي ،  در عمـر

خموشي اش به لب و  ، شهد گفته  شيرين تر