دلسروده ی بسیار زیبایی از مریم حقیقت جهرمی

 

 

۳۳عدد مقدسیست 

 

 


رخصت از عشق گرفته ست که پرپرباشد

ونصیبش شده دور تو کبوتر باشد

شاعران وارث دردند پس ازچشمانت

باید اندوه تو را شعر،مکرر باشد

ده شب آئینه به تکثیر شکستن برسد

تا که نوبت بشود عشق،مقدر باشد

چه کسی دیده که دیوار ترک بردارد

از دل کعبه کسی ساقی کوثر باشد

چه کسی دیده که ده خم برسد دست غدیر

چه کسی دیده که ده حادثه خیبر باشد

چه کسی دیده که آتش زدن بوته ی یاس

شرم میخ وغم تاریخی یک در باشد

چه کسی دیده که مظلوم غریبی هر شب

سر به چاه ِ غم ِ مظلومه ی دیگر باشد

چه کسی دیده که ده کاسه ی سیر از شیر آه

مرهم زخم عدالت شده،حیدر باشد

چه کسی دیده که تابوت کسی غصب شود

قصه ی تیر وکفن،خنجر وپیکر باشد

چه کسی دیده زمین تشنه شود،تب بکند

داغی ظهر عطش،حادثه پرور باشد

چه کسی دیده که شش ماهه، خدایی بشود

راه معراج کسی سرخی حنجر باشد

چه کسی دیده که ده بار علم گریه کند

دست آب آور یک ماه شناور باشد

چه کسی دیده که ده بار گل یاس کبود

کمرش خم شده از داغ ومادر باشد

چه کسی دیده که گودال بلرزد در خویش

نبُرد تیغ وگلو تشنه ی خنجر باشد

چه کسی دیده که مظلومیت ده خورشید

بر سر نیزه ی خون ذکرپیمبر باشد

چه کسی دیده اسارت بکشد دختر صبر

خون جگر از غم طفلان برادر باشد

چه کسی دیده که سجاد به تب گریه کند

داغدار دل آشفته ی خواهر باشد

چه کسی دیده که باقر بشود سینه ی علم

وهنوز از غم آن هجر مکدر باشد

چه کسی دیده که ده آینه صادق بشود

ششمین پرتو یک نور ِ سراسر باشد

چه کسی دیده که ده طور به موسی برسد

ید بیضایی یک عشق که ساغر باشد

چه کسی دیده کسی ضامن آهوبشود

هشتمین ماه غریب الغربا تر باشد

چه کسی دیده جواد وغم انگور وپدر

چه کسی دیده که چشمان پسر تر باشد

چه کسی دیده که نه ماه به نیمه برسد(۱)

حضرت عشق بتابد ،گل باور باشد

از لب باد صبا مشک فشان خواهد شد

نفسی را که کسی از تو معطر باشد

چشم یقوب به پیراهنت افتاده وبعد

یوسف آواره ی چاه است که دلبر باشد

روی زیبای تو را دیده جهان وخورشید

در خودش سوخته ای کاش منور باشد

بس که عبد تو عظیم است به ری خیره شده ست(۲)

چشم عالم که دمی صاحب منبر باشد

جاهلان نور تو را تاب ندارند عزیز

کرکسان دوست ندارند صنوبر باشد

سامرا دلهره دارد نکند بعد از این

قفس درد شود،دور تو عسکر باشد

شب داغ است پر از زمزمه ی تلخ وداع

گوش مسموم زمین کاش کمی کر باشد

*
چه کسی دیده پس ازچارده آئینه خدا

دل تاریک بدان باز مقرر باشد

منفجر شد حرم پاک تو اما خورشید

نور بارید به خاک تو که منجر باشد

دل من هم که کلافی به خریداری توست(۳)

رخصت از عشق گرفته است کبوتر باشد

۱-اشاره به سن امام هادی علیه السلام

۲-حضرت عبدالعظیم حسنی(شاه عبدالعظیم شهر ری)از شاگردان امام هادی علیه السلام

۳-اشاره به داستان پیرزن خریدار که یوسف را به بهای یک کلاف نخ میخواست

حکمت های 40 و 41 نهج البلاغه(از کتاب جرس فریاد می دارد جلد 1)

 

حكمت 40 و41- راه شناخت عاقل و احمق( اجتماعي )

 

وَ قَالَ ع: لِسَانُ الْعَاقِلِ وَرَاءَ قَلْبِهِ وَ قَلْبُ الْأَحْمَقِ

وَرَاءَ لِسَانِهِ.

 قال الرضي- و هذا  من المعاني العجيبة الشریفه المراد به

أنّ العاقل يطلق لسانـه-  إلا بعد مشاورة الـروية ومؤامرة

الفكرة،  و الأحمق لا  تسبق حذفات لسانه وفلتات كلامه

-مراجعة فكره ومماخضة  رأيه- فكأن لِسَانُ العَاقِلِ تَابِع

لِقَلبِه، وَكأن قَلبُ الأحمَقِ تَابِعُ للِسَانِه و قد روي عنه (ع)

هذا المعنى بلفظ آخر، و هو قوله.

قَلْبُ الْأَحْمَقِ فِي فِيهِ،وَ لِسَانُ الْعَاقِلِ فِي قَلْبِهِ-

وَمعناهما واحد

Amirul Momineen (A.S.) said :The

tongue of the wise man is behind his

heart and the heart of the fool is

behind his tongue

* * *

 This  very sense  has  been  related

from Amirul Momineen in a different

version as follows :The heart of a fool

is in his mouth while the tongue of the

wise man is in his heart .The  meaning

of both sayings is the same .

 

* *  *         

      

و درود خدا بر او، فرمود :زبان عاقل درپشتِ قلبِ

اوست، وقلبِ احمق درپشتِ زبانش قراردارد

(اين ازسخنان ارزشمندوشگفتى آوراست،که

 

  عاقل زبانش را بدون مشورت و فکروسنجش

رها نمى‏سازد، امّا احمق هـر چه برزبانش آيد

 مى‏گويد بدون فکـرو دقّت، پس زبان عاقل از

قلب او و قلب احمق اززبان او فرمان مى‏گيرد).

 (حکمت 40 به گونه ي ديگرى نيز نقل شده)

و درود خدا بر او، فرمود: قلب احمق دردهان او،و

زبان عاقل در قلب او قرار دارد.

 

شعر« سها »

چه  خوش  گفت  آن  حکیم  فخر  عالم

  که     مولا  و  امام  شیعیان  است

زبان  مرد عاقل  در  ته  قلب

و  قلب  شخص  احمق  در  زبان است

 

 

حکمت  42 نهج البلاغه(از کتاب جرس فریاد می دارد جلد 1)

 

حكمت 42-يماري وپاك شدن گناهان(اخلاقي ، معنوي )

وَ قَالَ ع: لِبَعْضِ أَصْحَابِهِ فِي عِلَّةٍ اعْتَلَّهَا،جَعَلَ اللَّهُ

مَا كَانَ مِنْ شَكْوَاكَ حَطّاًلِسَيِّئَاتِكَ،فَإِنَّ الْمَرَضَ

لَا أَجْرَ فِيهِ، وَلَكِنَّهُ يَحُطُّ السَّيِّئَاتِ وَيَحُتُّهَا حَتَّ

الْأَوْرَاقِ،وَإِنَّمَا الْأَجْرُ فِي الْقَوْلِ بِاللِّسَان ِوَ الْعَمَلِ

بِالْأَيْدِي وَ الْأَقْدَام ،وَ إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ    يُدْخِلُ

بِصِدْقِ النِّيَّةِ، وَالسَّرِيرَةِ الصَّالِحَةِ َمنْ يَشَاءُ مِنْ

عِبَادِهِ الْجَنَّةَو أقول صدق ع إن المرض لا أجر

فيه، لأنه ليس من قبيل مايستحق عليه العوض لأن العوض

يستحق على ما كان في مقابلة فعل الله تعالى بالعبد، من

الآلام و الأمراض وما يجري مجرى ذلك، و الأجر

والثواب يستحقان على ما كان في مقابلة فعل العبد،

فبينهما فرق قد بينه ع كما يقتضيه علمه الثاقب و

رأيه الصائب.

 Amirul    Momineen   (A.S.   said  to  a

companion during his sickness :   Allah

may  make  your  illness  a  means    for

writing  off  your  sins, because there  is

no reward for sickness but it erases sins

and  makes them fall like (dried) leaves:

Reward  lies in  saying   by  tongue  and

doing  something  with hands  and  feet.

Certainly  Allah , the Glorified   admits

into Paradise by virtue  of  truthfulness

  of   intention    and    chastity  of  heart ,

whomever He wishes from among

His people.

 و به يکى از يارانش که بيمار بود فرمود: خـدا آنچه را

کــه ازآن شکايت دارى (بيمـارى)مـوجب

کاستن گناهانت قرار داد، دربيمارى پاداشى

  نيست امّـا گنـاهان را ازبين مى‏برد، چـونان

برگ پايیزی می ریزد  ، و همانا  پاداش در

گفتاربه زبان،وکرداربادست‏ها وقدم‏هاست،

  خداى سبحان به خاطر نيّت راست،ودرون

پاک ، هرکس ازبندگانش  را که

بخواهدوارد  بهشت  خواهد کرد.  مى‏گويم:

(راست گفت امـام علـى عليه السّلام ، درود

خدا بر او بـاد ) کــه بيمارى پـاداشى ندارد،

بيمــارى از چيـزهـائى است کــه استحقـاق

عوض دارد، و عـوض دربـرابـررفتارخداوند

بزرگ است نسبت به بنده خود،درناملايمات

زندگى و بيمـارى‏ها و همانند آن ها، امّا اجر

وپاداش در بـرابـرکارى است که بنده انجام

مى‏دهـد. پس بين اين تفاوت است که امام

عليه السّلام آن رابا علم نافذ و رأى

رساى خود، بيان فرمود.

شعر« سها»

  فداي  همّت  آن یار  بی  همانندم

  كه  در ضمير  دلم ، در  تمام  عمر  بماند

 بپاس  درد و مريضي نداشت  پاداشي

جز آن كه برگ گناهم ز روي لطف تكاند

 

حکمت 43 نهج البلاغه(از کتاب جرس فریاد می دارد جلد 1)

 

حكمت 43-الگوهاي انساني

(فضائل اخلاقي يكي از ياران)(تاريخي، تربيتي)

 

وَ قَالَ ع: فِي ذِكْرِ خَبَّابِ بْنِ الْأَرَتِّ،  يَرْحَمُ اللَّهُ

خَبَّابَ بْنَ الْأَرَتِّ فَلَقَدْ أَسْلَمَ رَاغِباً،  وَ هَاجَرَ

طَائِعاًوَ قَنِعَ بِالْكَفَافِ وَ رَضِيَ عَنِ اللَّهِ وَ

عَاشَ مُجَاهِداً.

Amirul Momineen  ,  peace be  upon

him , said about Khabbab  bin  Aratt:

Allah may have  mercy  on  Khabbab

bin Aratt   since  he  accepted   Islam

willingly,  migrated   (from   Mecca )

obediently , remained  content   with

what sufficed him , was pleased with

Allah and lived the life of a Mujahid

(holy soldier) .

در ياد يکى از ياران، «خبّاب بن أرت» فرمود: خدا خبّاب بن

أرت«» را رحمت کند، با رغبت مسلمان شد، و از

روى  فرمانبردارى هجرت کرد،و با قناعت زندگى

گذراند، و از خداراضى بود، ومجاهد، زندگى کرد.

شعر«سها»

درود  و رحمت  حق  باد  بر مسلماني

كه در كمال خرد ، از خداي خشنود است

 

حکمت 44 نهج البلاغه(از کتاب جرس فریاد می دارد جلد 1)

حكمت 44- ارزش آخرت گرايي(اخلاقي )

 

وَ قَالَ ع : طُوبَى لِمَنْ ذَكَرَ الْمَعَادَ وَ عَمِلَ لِلْحِسَابِ،

وَ قَنِعَ بِالْكَفَافِ وَ رَضِيَ عَنِ اللَّهِ.

Amirul Momineen , peace be upon him

said  : Blessed is the  person who  kept  in

mind the next life, acted  so as to  be  able

to render account ;remained content with

what  sufficed him and remained  pleased

                                             with Allah .                 

و درود خدا بر او، فرمود: خوشا به حال کسى که به ياد

معاد باشد، براى حسابرسىِ قيامت کار کند، با

قناعت زندگى نمايد، و از خدا راضى باشد.

شعر« سها»

خوشا  کسی  که به  روز  معاد پابند است                 

 و صبح  روز حسابش  ، قرین لبخند  است

   همیشه  گنج   قناعت  به  زیر سر   دارد                   

 به  صد  بیان  و زبان  ، شاکر خداوند است

 

 

چند تک بیتی ناب

 

 

از خدا برگشتگان را کار چندان سخت نیست

سخت کار ما بود کز ما خدا بر گشته است

(اشراق اصفهانی)

**

اگر ز آتش رشکم تو با خبر بودی

به روی آینه هم دیده وا نمی کردی

(جعفری فسایی «سها» )

**

از حال دل خویش ، به پیش تو چه گویم

جایی که عیان است ، چه حاجت به بیان است ؟

(حسینعلی سلطان زاده)

**

ای قدم ننهاده هرگز از دل تنگم برون

حیرتی دارم که چون در هر دلی جاکرده ای !

(قیدی شیرازی)

**

از رشک آنکه زد به رخش لاف همسری

گل را ز شاخسار شکستیم و سوختیم

(شهید بلخی)

 

غزلی زیبا از فاضل نظری

 

فواره وار، سربه هوايي و  سربه زير
چون تلخي شراب، دل آزار و دلپذير

 

 

ماهی تویی و آب؛ من و تنگ؛ روزگار
من در حصار تُنگ و تو در مشت من اسير

 

پلک مرا برای تماشای خود ببند
ای ردپای گمشده ی  باد در کویر

 

ای مرگ می رسی به من اما چقدر زود
ای عشق می رسم به تو اما چقدر دیر

 

مرداب زندگي همه را غرق مي كند
اي عشق همّتي كن و دست مرا بگير

 

چشم انتظار حادثه اي ناگهان مباش
با مرگ زندگي كن و با زندگي بمير

فاضل نظری

غزلی از خودم تقدیم به دوستداران دلسروده هایم (از کتاب دل کاغذی)

 

چشمه‌ي کوثر

 

دوبــاره ديدمــش از بـاورم فراتــر بود

بيــاض صبـح تـن از، غبغبـش برابر بود

 

ز بـاغ حُسن رخش ،وصف خُلد مي باريد

طـراوت از دولبش ،چشمه های كوثر بود

 

نماي ســرو قـدش، در نسـیمِ  پيچش مو

به هفـت پرده نهــان ، آفتـابِ خـاور بود

 

به روي دوش چنان خيل زلف مي‌رقصاند

كه شـانه در تعب، آييــنه داد بـر سر بود

 

خـروس عشق در این گير ودار، درحيرت

كه شـام در نظــرش، يا طلــوع اكبر بود !!

 

بيــان حــال دلــم، با نگــاه مي گفتــم

چرا كه دختــر دل، در حجاب خوشتر بود

 

گــدازه گر نشـدم ،اجــر صبـر مي بردم

وگرنـه از نگهـش، روز روز محشـر بود

 

ز خانه تا حرمش، مروه وصفاست ــ چرا

كه طوف خاك رهش،حج من ازاین دربود

 

«سها» هماره تو ازوصف دوست مي‌كاهي

چه آن‌ جنــاب، ز حـور بهشـت برتر بود

 

غزلی از حسین منزوی

 

مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من
که جز ملال نصیبی نمیبرید از من

زمین سوخته ام نا امید و بی برکت
که جز مراتع نفرت نمی چرید از من

عجب که راه نفس بسته اید بر من و باز
در انتظار نفس های دیگرید از من

خزان به قیمت جان جار می زنید اما
بهار را به پشیزی نمی خرید از من

شما هر اینه ، ایینه اید و من همه آه
عجیب نیست کز اینسان مکدّرید از من

نه در تبرّی من نیز بیم رسوایی است
به لب مباد که نامی بیاورید از من

اگر فرو بنشیند ز خون من عطشی
چه جای واهمه تیغ از شما ورید از من

چه پیک لایق پیغمبری به سوی شماست ؟
شما که قاصد صد شانه بر سرید از من

برایتان چه بگویم زیاده بانوی من
شما که با غم من آشناترید از من

غزلی زیبا و صمیمی از ناصر بقایی

حرفی بزن

 

حرفی بزن بگو د بگو دوست داری ام

با این سکوت ، دل نگران می گذاری ام


پاسخ بده پیام مرا حال من بد است

چیزی بگو که از نگرانی در آری ام


دریای من! اگرچه به پایت نمی رسم 

اما هنوز رودم و سوی تو جاری ام


من سالهاست ابری ام ای نوبهار من

کی جلوه می کنی به دلم تا بباری ام


گاهی چنان بدم که ببینی اگر مرا *

دارم یقین به خاطره ها می سپاری ام

چند تک بیتی ناب

 

 

پاکان سبب فسادهرگز نشوند

از آب دهن روزه نگردد باطل

(میرزامحمد طاهرآشنا)

**

پشیمان ز گفتار دیدم بسی

پشیمان نگشت از خموشی کسی

(اسدی طوسی)

**

پیش از تو آفرید قضا روزی ترا

تا چرخ فکر دانه نکرد آسیا نساخت

(فارغ اصفهانی)

**

پیش پا را نتواند ز سیه روزی دید

در کف هرکه چراغی ز هنر یافته ام

(کلیم کاشانی)

**

پاکان ستم ز جور فلک بیشتر کشند

گندم چو پاک گشت خورد زخم آسیا

(صائب)

**

پیش آن غارتگر جان دل ندارد قیمتی

راهزن کی قدر داند گوهر دزدیده را  !

(امید تهرانی)

**

پیش پیران مال دنیا بیشتر باشد عزیز

در نظر نزدیک شام آید شفق گلرنگ تر

(نعمت خان عالی)