چند دوبیتی ناب و صمیمی از بابا طاهر

 

 

بیته گلشن به چشمم گلخن آیو

واته گلخن به چشمم گلشن آیو

گلم ته گلبنم ته گلشنم ته

که واته مرده را جان بر تن آیو

(------------)

 

بوره بلبل بنالیم از سر سوز

بوره آه سحر از مو بیاموز

تو از بهر گلی ده روز نالی

مو از بهر دلارامم شو و روز

(------------)

 

قدح بر گیرم و سیر گلان شم

به طرف سبزه و آب روان شم

دو سه جامی زنم با شادمانی

وایم مست و به سیر لالیان شم

(--------------)

 

گلی که خوم بدادم پیچ و تابش

به اشک دیدگانم دادم آبش

در این گلشن خدایا کی روا بی ؟

گل از مو دیگری گیره گلابش

(-------------)

 

اگه جسمم بسوزی سوته خواهم

اگه چشمم بدوزی دوته خواهم

اگه باغم بری تا گل بچینم

گلی همرنگ و همبوی ته خواهم

(-----------)

 

فلک در قصد آزارم چرایی ؟

گلم گر نیستی ، خارم چرایی ؟

ته که باری ز دوشم بر نداری

میون بار ، سربارم چرایی ؟

(------------)

 

شعر کوتاهی از خودم تقدیم به شما بلند همتان

 

دریچه ی آفتاب

 

دریچه را که می گشایی

ابرها

نگاهت را آبپاشی می کنند

و هوا نقاره می زند !

آسمان

رشته مرواریدهایش

به گردن می آویزد

و من

تا دریچه ی آفتاب

شاعر می شوم  !!!

رباعی عیدانه (از سها)

 

ای آنکه خدا خدا کنی سامانش

کافی نبود بسر نهی قرآنش

اینجا لب تیغ بر گلو خوش دارند

قربان کسی که خود کند قزبانش

عیر سعید قربان مبارک

شعر زیبای دیگری از جلیل صفربیگی

 

بعد از سلام عرض شود خدمت شما

ما نیز آدمیـــــــــــــم بلا نسبت شما

بانوی من زیاد مزاحـــم نمی شوم

یکعمر داده است دلم زحمت شما

باور کنید باز همین چند لحظه پیش

با عشق باز بود سر صحبت شما

اما!هنوز هم که هنوز است به دلم

سر می زند زنی به قد و قامت شما

انگار سال هاست که کوچیده ای وما

بر دوش می کشیم غم غربت شما

ما درد خویش را به خدا هم نگفته ایم

تا نشکنیم پیش کسی حرمت شما

من بیش از این مزاحم وقتت نمی شوم

بانـــو خــــــــــدا زیاد کند عزت شما

جلیل صفر بیگی

شعری زیبا و امروزی از جلیل صفر بیگی

 
 
اين سيب را چگونـــــه دهــــــانی نچيده است

اين سيب را که اين همه سرخ و رسيده است

سيبی کــــــه عکس عادت و قانون جاذبه

سوی خودش تمام زمين را کشيده است

بی شک کليد روضه ی رضوان به دست اوست

آن باغبـــان کــــــه ميوه چنين پروريــــده است

بازار سيب سخت کســـــــاد است حيرتا!

اين سيب را خدا ز چه باغی خريده است

اين کيست اين که در تب سيبی چنين قشنگ

دست و دل از تمــــــام عـزيــــــزان بريده است

اين مرد اين که در پی يک ميوه ی حلال

از عرش تا به فرش خدا را دويده است

آری منم که در تب سيبی چنين قشنگ

اينگونـــــه رنگ سبز سرودم پريده است.

(جلیل صفر بیگی)



 

غزلی زیبا از شادروان حسین منزوی

 

 

سرما، اگر غلاف کند تازیانه را
غرق شکوفه می کنی ای عشق! خانه را


با سرخ گل بگوی که تیغی به من دهد
تیغی چنان که بگسلد این تازیانه را


هر میوه باغ و باغ بهاری شود اگر
تأئید تو به بار رساند جوانه را


کوچکترین نسیم ات اگر یاری ام کند
طی می کنم خزان بزرگ زمانه را


با اشکم آب دادم و با نورت آفتاب
وقتی دلم به یاد تو افشاند دانه را


ای عشق! ما که با تو کناری گرفته ایم
سر سبز و پر شکوفه بدار این کرانه را


با دست خود به شاخه ببندش وگرنه باز
توفان ز جای می کند این آشیانه را


عشق! ای بهار مستتر! ای آنکه در چمن
هر گل نشانه ای ست، توی بی نشانه را


من هم غزلسرای بهارم چو بلبلان
با گل اگرچه زمزمه کردم ترانه را


من عاشق خود توام ای عشق و هر زمان
نامی زنانه بر تو نهادم بهانه را...

(حسین منزوی)



 

چند تک بیتی ناب از شاعران ناشناس

 

کجا رسدبه تو مکتوب گریه آلودم ؟

که باد هم نبرد کاغذی که نم دارد !

(-----------)

 

کار شبان به گرگ مفرما  ، که عاقبت

بر باد می دهد سر و سامان گله را

(-----------)

 

فروغ مشعل دولت چو برق در گذر است

چراغ گوشه نشینان مدام می سوزد

(-----------)

 

گل نمی چینم ، خدارا باغبان در را مبند

می نشینم گوشه ای ، گل را تماشا می کنم

(-----------)

 

نمی کنم گله ای ، زانکه ایر رحمت دوست

به کشتزار جگر تشنگان نداد نمی

(------------)

شعر زیبا و ماندگاری از فریدون توللی

 

بلم آرام چون قويي سبكبال
به نرمي بر سر كارون همي رفت
به نخلستان ساحل قرص خورشيــــد
ز دامان افق بيرون همي رفت

 

شفق بازي كنان در جنبش آب
شكوه ديگر و راز دگر داشت
به دشتي پر شقايق باد سرمست
تو پنداري كه پاورچين گذر داشت

 

جوان پارو زنان بر سينه ي موج
بلم مي راند و جانش در بلم بود
صدا سر داده غمگين در ره باد
گرفتار دل و بيمار غم بود

 

دو زلفونت بود تار ربابم
چه مي خواهي از اين حال خرابم
تو كه با مو سر ياري نداري
چرا هر نيمه شو آيي به خوابم

 

درون قايق از باد شبانگاه
دو زلفي نرم نرمك تاب مي خورد
زني خم گشته از قايق بر امواج
سر انگشتش به چين آب مي خورد

 

صدا چون بوي گل در جنبش آب
به آرامي به هر سو پخش مي گشت
جوان مي خواند سرشار از غمي گرم
پس دستي نوازش بخش مي گشت

 

تو كه نوشم نئي نيشم چرايي
تو كه يارم نئي پيشم چرايي
تو كه مرهم نئي ريش دلم را
نمك پاش دل ريشم چرايي

 

خموشي بود و زن در پرتو شام
رخي چون رنگ شب نيلوفري داشت
ز آزار جوان دل شاد و خرسند
سري با او، دلي با ديگري داشت

 

ز ديگر سوي كارون زورقي خرد
سبك بر موج لغزان پيش مي راند
چراغي كورسو مي زد به نيزار
صدايي سوزناك از دور مي خواند

 

نسيمي اين پيام آورد و بگذشت:
چه خوش بي مهربوني هر دو سربي
جوان ناليد زير لب به افسوس
كه يك سر مهربوني، درد سر بي

به نخلستان ساحل قرص خورشيــــد
ز دامان افق بيرون همي رفت

 

شفق بازي كنان در جنبش آب
شكوه ديگر و راز دگر داشت
به دشتي پر شقايق باد سرمست
تو پنداري كه پاورچين گذر داشت

 

جوان پارو زنان بر سينه ي موج
بلم مي راند و جانش در بلم بود
صدا سر داده غمگين در ره باد
گرفتار دل و بيمار غم بود

 

دو زلفونت بود تار ربابم
چه مي خواهي از اين حال خرابم
تو كه با مو سر ياري نداري
چرا هر نيمه شو آيي به خوابم

 

درون قايق از باد شبانگاه
دو زلفي نرم نرمك تاب مي خورد
زني خم گشته از قايق بر امواج
سر انگشتش به چين آب مي خورد

 

صدا چون بوي گل در جنبش آب
به آرامي به هر سو پخش مي گشت
جوان مي خواند سرشار از غمي گرم
پس دستي نوازش بخش مي گشت

 

تو كه نوشم نئي نيشم چرايي
تو كه يارم نئي پيشم چرايي
تو كه مرهم نئي ريش دلم را
نمك پاش دل ريشم چرايي

 

خموشي بود و زن در پرتو شام
رخي چون رنگ شب نيلوفري داشت
ز آزار جوان دل شاد و خرسند
سري با او، دلي با ديگري داشت

 

ز ديگر سوي كارون زورقي خرد
سبك بر موج لغزان پيش مي راند
چراغي كورسو مي زد به نيزار
صدايي سوزناك از دور مي خواند

 

نسيمي اين پيام آورد و بگذشت:
چه خوش بي مهربوني هر دو سربي
جوان ناليد زير لب به افسوس
كه يك سر مهربوني، درد سر بي

    • فريدون توللي

شعر زیبایی از محمد علی بهمنی

 

اينجا براي از تو نوشتن هوا كم است
 
دنيا براي از تو نوشتن مرا كماست
اكسير من نه اينكه مرا شعر تازه نيست
 
من از تو مي نويسم و اين كيميا كماست
دريا و من چه قدر شبيهيم گرچه باز
من سخت بيقرارم و او بيقرار نيست
 
با او چه خوب مي شود از حال خويش گفت
 
دريا كه از اهالي اين روزگارنيست
امشب ولي هواي جنون موج ميزند
دريا سرش به هيچ سري سازگار نيست
 
اي كاشاز تو هيچ نمي گفتمش ببين
دريا هم اينچنين كه منم بردبار نيست

                                                        "محمد علی بهمنی"

غزلی از هوشنگ ابتهاج (سایه)

 

حکایت از چه کنم سینه سینه درد اینجاست
هزار شعله ی سوزان و آه سرد اینجاست

نگاه کن که ز هر بیشه در قفس شیری ست
بلوچ و کرد و لر و ترک و گیله مرد اینجاست

بیا که مسئله بودن و نبودن نیست
حدیث عهد و وفا می رود نبرد اینجاست

بهار آن سوی دیوار ماند و یاد خوشش
هنوز با غم این برگ های زرد اینجاست

به روزگار شبی بی سحر نخواهد ماند
چو چشم باز کنی صبح شب نورد اینجاست

جدایی از زن و فرزند سایه جان ! سهل است
تو را ز خویش جدا می کنند ، درد اینجاست

 

 از : هوشنگ ابتهاج ( ه . الف . سایه )

غزلی از شادروان رهی معیری

پرده ی نیلی

رفتیم و پای بر سر دنیا گذاشتیم

کار جهان، به اهل جهان واگذاشتیم

چون آهوی رمیده، ز وحشت سرای شهر

رفتیم و سر به دامن صحرا گذاشتیم

ما را به آفتاب فلک هم نیاز نیست

این شوخ دیده را، به مسیحا گذاشتیم

ما را بس است جلوه گه شاهدان قدس

«دنیا، برای مردم دنیا گذاشتیم»

در جستجوی یار دلازار کس نبود

این رسم تازه را، به جهان ما گذاشتیم

ایمن ز دشمنیم که با دشمنیم دوست

بنیان زندگی، به مدارا گذاشتیم

از ما به روزگار، حدیث وفا بس است

نگذاشتیم گر اثری، یا گذاشتیم

بودیم شمع محفل روشندلان، رهی

رفتیم و داغ خویش به دل ها گذاشتیم

چند شعر کوتاه دیگر از شادروان طاهره صفار زاده

 

۴

هر شب زنی به جنگ آینه می خیزد

با تکه سنگ های جواهر

اما صداقت آیینه

حرف شکست را

در نورهای اشک فریاد می کند !

 

۵

در مزرعه

دستان پینه بسته

اوراد گنگ عدالت را

پرواز می دهند

 

۶

وقتی مسافر آغوش روسپی

با گام های تند

رو می کند به شهر نجابت

در پای پنجره

برق نگاه بدرقه ای پر نمی زند !!

چند شعر کوتاه از شادروان طاهره صفارزاده( از کتاب طنین بیداری)

 ۱

 

قورباغه ها

در باغ کوچک همسایه

خوابشان را تعریف می کنند

بیداری من

با هیچ کلمه ای تسکین پیدا نمی کند

 

۲

نجوای بچه های محله

و حرف نان

آرامش مردابی تل خاکروبه را

آواره می کند

 

۳

روزی بر این درخت

ریسمانی می روید

با میوه های سخت

بر روی این درخت

سرهای خواب رفته

فانوس می شوند

 

چند تک بیتی دلنشین از کلیم کاشانی

 

 

سیر گلشن کردی و گل غنچه شد بار دگر

بسکه از شرم خجالت دست پیش رو گرفت

(کلیم کاشانی)

 

ترک آسایش اگرلذت ندارد ، پس چرا

گل به آن نازک تنی از خار بستر می کند ؟!

(کلیم کاشانی)

 

آخر همه کدورت گلچین و باغبان

گردد بدل به صلح ، چو فصل خزان رسد

(کلیم کاشانی)

 

دل شکفته نمانده ست در جهان ، ور هست

گلی ست ، چیدنش از یاد باغبان رفته

(کلیم کاشانی)

 

پژمرده گشت گلشن عیشم ، چنانکه نیست

یک گل در او که خنده زند بر بهار من

(کلیم کاشانی)

 

 

شعرزیبایی از استاد سها علیزاده با نام شاعری رها

 

خسته ام...

خسته از تمام عاشقانه هایی که؛

یک خط در میان بوی "تو" را می دهند!

می خواهم دور بریزم؛

تمام فعل های را

که شناسه هایش دوم شخص مفرد است!!

تمام ضمیر هایی را

که مرجعشان ناگزیر به"تو" بر می گردد!

راستی!

اینجا خیالت روز و شب سر گردان است،

        می خواهم دارش بزنم!

می دانی؟!

فکر میکنم تاریخ عشقت گذشته؛

دوست داشتن تو"کفران عشق" است!

دیگر بس است،

می خواهم زندگی کنم بی آن ک

        "در بند" باشم!!!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:دیشب فصل حضورت را از تقویمم پاره کردم،

سالی که بی "تو" بگذرد چه فرقی میک

       سه فصل داشته باشد یا چهار؟!

                                                                "رهــــــا"

 

چند تک بیتی اندرزگونه

 

کعبه خود سنگ نشانی ست که ره گم نشود

حاجی احرام دگر بند و ببین یار کجاست !

(صوفی شیرازی)

 

رسم و راه مکه رفتن قصد قربت با خداست

کاش می شد در دیار خویشتن حاجی شویم

(جعفری فسایی «سها»)

 

کسانی که پیغام دشمن برند

ز دشمن همانا که دشمن ترند

(سعدی)

 

عصا بر گوش پیران دمبدم این نکته می گوید

به شمعی راست نتوان ساختن دیوار مایل را

(طایی شمیرانی)

 

عشق چون در دلی قرار گرفت

جا نماند برای هیچ هوس

(مشکان طبسی)

 

عیبجویی های حاسد ، قدر مارا نشکند

ساده لوحان ، خشت بر امواج دریا می زنند

(معینی کرمانشاهی)

 

چو میوه زحمت خود را بدوش شاخه منه

رضا مشو که شوی در زمانه بار کسی

(دیوانه ی قمشه ای)

 

چو کم نور است چشمی ، بار عینک را کشد بینی

ز بینی باید آموزی ره همسایه داری را

(ناشناس)

پنجره ها در خوابند

 

 

پنجره ها در خوابند

 

ای در بسته ی من پنجره ها در خوابند

واژه ها لال و همه زنجره ها در خوابند

 

دیگر آن کوچه و پس کوچه ببازی رفتند

روزها شب شده و خاطره ها در خوابند

 

خنده ی کوه و تو و جاده و مهتاب گذشت

چشمه خشکیده و آب دره ها در خوابند

 

هرچه بالا برویم یا که بپایین افتیم

پله ها خسته تر و سرسره ها در خوابند

 

یاد ما گر نکند کس ، زکسی خرده مگیر

که در این کوی و گذر حنجره ها در خوابند

 

پاره لبخند مرا هیچ «سها» پاسخ نیست

روی دیوار زمان ، پیکره ها در خوابند

همراهم را...

 

 

همراهم را

 

من آن نیستم

که بی خیالت باشم

چشمم از نظاره فرو خشکید

و تو همراهم را

چشمکی نزدی !!

تکرار زیبا ...

 

 

تکرار زیبا

...

دریا و موج

چه تکرار زیبایی

و

چین آب

به همدستی ماه

لبخند ترا

می بویید و بر می گشت !!

باشعری از کتاب بوی دست های تو به روزم

 

دخترِ فانوس

نه

تو نفس هاي اطلسيِ نگاهم

تراشه هايِ مخملِ زرد

ريخته بر گيسوانِ آبشارِ يَشم

آخرين خاتونِ سلاله ي آدم

و تطهيرِ بركه ي شعر و غزل  !

 

شكفتي آن روز

در رنگين كماني از گل و تصوير

تا دخترِ فانوس

به اذنِ تو بر بام

و نور و آيينه

باد تكانِ پلك به هم زدنت باشند  !

 

شكفتي

تا پَرچينِ باغ

خراميدنت را

و چلچراغِ نارنج ها

طراوتِ گونه هايت را به نقاشي نشينند  !

 

انگار كه از ديرينه روز

حُسنِ گلو سوزم شدي  !

 

دلم :

از چَكادِ باروَر تو

خوردانه چيد

و نامت

در تلاطمِ انديشه ام

به فرياد در آمد

 

نه توهرگز

آهن و سنگ

(یا)خط خوردگيِ آخرِ شناسنامه ام

نخواهی شد

 

تو غروبِ عشقِ من نمي شوي  !

 

چند تک بیتی ناب از شاعران ناشناس

 

جهان به مجلس مستان بی خبر ماند

که در شکنجه بود هر کسی که هشیار است

(ناشناس)

قدرت حسن عمل بین که بسی قصر شهان

رفت بر باد و خرابات هنوز آباد است

(ناشناس)

کرده ام موی سیه را به فراق تو سپید

تا نگویند که بالای سیه ، رنگی نیست

(ناشناس)

گویند مردمان غم دیوانه می خورند

دیوانه هم شدیم ،غم ما کسی نخورد

(ناشناس)

نازم وفای اشک ، که عمری در انتظار

لرزان فتاد و دامن مارا رها نکرد

(ناشناس)

و اینهم شعرناب آتش از کتاب تب لحظه ها تقدیم به شما

               

 شعر ناب آتش

اي خوشــتر از هر آتــش،  مُردم در آب آتش

خوابم ،ولي چه خوابي؟ خوابي چوخواب آتش

با شـعله‌ي نگـــاهي جانــم بســوز، ورنــه

با خنـ‌ـده اي بســـوزم ،مــن اضـطراب آتش

امشب كه دَور ماه است، من صـبح را نخواهم

گـو بـر زمين بخشـــكد، صــد آفتــاب آتش

اي دوزخ درونــــم از هسـتي‌ام مترســــان

بگـــذار تا  بنوشـــم ،يـك لـب شـراب آتش

امشب بگو نريـــزد، از ابـــر عــود عطــري

اين ما و اين طـــراوت ، اين هــم گـلاب آتش

تا شانه دست عشـق ‌است نـام سـياوشـم ده

تـا گيســـوان ببـافم ،در پيـچ و تــاب آتش

در يادمـان عشــقم، صد چلـچراغ جـاري‌ست

بگـــذار تـا بــرقصـــم در مـاهـــتاب آتش

شعرت «سها» نباتي است ، در محفل عزيـزان

آتش بپــا نمـــودي، با شـــعر نـــاب آتش

 

 

 

 

 

چند تک بیتی ناب

 

آگه نشد کسی ز بهار و خزان ما

مانند گلبنی که به ویرانه گل کند

(شیدای تکلو)

آنکس که مایه دار بود خودنمای نیست

هرگز کسی ، گلی بسر باغبان ندید

(کلیم کاشانی)

افسوس که تا بوی گلی بود به گلزار

صیاد ، نیاویخت ز گلبن قفس ما

(غیرت اصفهانی )

تنت چو پونه ی صحرا ، عبیر آمیز است

لبت به چاه زنخدان گلاب می ریزد

(محمد نوعی)

پیداست از گلاب سرشکم که من چو گل

یک روز خنده کردم و عمری گریستم

(شهریار)

چند تک بیتی ناب

 

فغان که نیست بجز عیب یکدگر دیدن

نصیب مردم عالم ز آشنایی هم

(صائب)

قارون گرفتمت که شدی از توانگری

سگ نیز با قلاده ی زرین ، همان سگ است

(سعدی)

کجروان را راستی باید که گردد دستگیر

می شود رهبر عصا ، در وقت رفتن کور را

(قصاب کاشانی)

کمند مهر چنان پاره کن که گر روزی

شوی ز کرده پشیمان ، بهم توانی بست

(محتشم کاشانی)

کششی که عشق دارد ، نگذاردت به اینسان

به جنازه گر نیایی ، به مزار خواهی آمد

(امیرخسرو دهلوی)

هر گلی دارید یاران بر سرم اکنون زنید

ورنه بر خاک مزارم بوته های خار هست

(جعفری فسایی "سها" )