باشعری از کتاب بوی دست های تو به روزم
دخترِ فانوس
نه
تو نفس هاي اطلسيِ نگاهم
تراشه هايِ مخملِ زرد
ريخته بر گيسوانِ آبشارِ يَشم
آخرين خاتونِ سلاله ي آدم
و تطهيرِ بركه ي شعر و غزل !
شكفتي آن روز
در رنگين كماني از گل و تصوير
تا دخترِ فانوس
به اذنِ تو بر بام
و نور و آيينه
باد تكانِ پلك به هم زدنت باشند !
شكفتي
تا پَرچينِ باغ
خراميدنت را
و چلچراغِ نارنج ها
طراوتِ گونه هايت را به نقاشي نشينند !
انگار كه از ديرينه روز
حُسنِ گلو سوزم شدي !
دلم :
از چَكادِ باروَر تو
خوردانه چيد
و نامت
در تلاطمِ انديشه ام
به فرياد در آمد
نه توهرگز
آهن و سنگ
(یا)خط خوردگيِ آخرِ شناسنامه ام
نخواهی شد
تو غروبِ عشقِ من نمي شوي !
+ نوشته شده در شنبه ششم مهر ۱۳۹۲ ساعت 8:51 توسط
|
در چشمت