دخترِ فانوس

نه

تو نفس هاي اطلسيِ نگاهم

تراشه هايِ مخملِ زرد

ريخته بر گيسوانِ آبشارِ يَشم

آخرين خاتونِ سلاله ي آدم

و تطهيرِ بركه ي شعر و غزل  !

 

شكفتي آن روز

در رنگين كماني از گل و تصوير

تا دخترِ فانوس

به اذنِ تو بر بام

و نور و آيينه

باد تكانِ پلك به هم زدنت باشند  !

 

شكفتي

تا پَرچينِ باغ

خراميدنت را

و چلچراغِ نارنج ها

طراوتِ گونه هايت را به نقاشي نشينند  !

 

انگار كه از ديرينه روز

حُسنِ گلو سوزم شدي  !

 

دلم :

از چَكادِ باروَر تو

خوردانه چيد

و نامت

در تلاطمِ انديشه ام

به فرياد در آمد

 

نه توهرگز

آهن و سنگ

(یا)خط خوردگيِ آخرِ شناسنامه ام

نخواهی شد

 

تو غروبِ عشقِ من نمي شوي  !