زندگی
زندگی
زندگی
سهم تو و سهم من و سهم همه ست
همه از کوچه ی این باغچه
راهی دارند
از همان کوچه که دیروز ، بهاران آمد
زرد پاییز از آن می گذرد
راه را بر گذر هیچکسی سد نکنیم
بگذاریم
که پاییز هم آماده ی رفتن باشد !!!
زندگی
زندگی
سهم تو و سهم من و سهم همه ست
همه از کوچه ی این باغچه
راهی دارند
از همان کوچه که دیروز ، بهاران آمد
زرد پاییز از آن می گذرد
راه را بر گذر هیچکسی سد نکنیم
بگذاریم
که پاییز هم آماده ی رفتن باشد !!!
آیه ی تفسیر من
ای غزل تازه ی مرجانی ام
خوب نبودت که برنجانی ام
من تو و تو آیه ی تفسیر من
کاش بدانی ، که نمی دانی ام
من ز تو معنای خودم خواستم
کو من و آن گوشه ی ویرانی ام ؟
دست خودم نیست ، ندارم اگر
دست و دلی وقت غزلخوانی ام
گرچه شدم قصه ترین قصه هات
حسرت و فریاد ، نمی خوانی ام
نم نمکی پشت حصار دلت
آمده بودم که تو بستانی ام
هرچه نشستم نشکفتی مرا
زود گذشتی که بخشکانی ام
کو دگر آن رنگ بهاران مرا ؟
من نفس سرد زمستانی ام
در سر من شور دگر نیست نیست
چون طپش لحظه ی پایانی ام
وا که "سها" را تو چنین خواستی
تا سر و سرگشته بگردانی ام
چه آشنا نگهی داری ای رمیده غزال
خدا نگاه ترا با کس آشنا نکند
(دارا)
چو کم نور است چشمی ، بار عینک را کشد بینی
ز بینی باید آموزی ، ره همسایه داری را
(ناشناس)
چو دریای رحمت تلاطم کند
گنه صاحب خویش را گم کند
(میرزا مقیم تبربزی)
چین پیراهن امواج کبود دریا
شد پر از تکمه ی سیمین حباب ای ساقی
(سرهنگ شهنازی)
چشمان تو در آینه ی اشک چه زیباست
نرگس شود افسرده چو در آب نباشد
(مهدی سهیلی)
چرا ای مرگ ننمایی شتابی ؟
مگر یک عمر هم جان می توان کند ؟
(فروغ شیرازی)
حباب آسا چنان بر چشمه ی هستی سبک بنشین
که گر چین بر جبین زد از نسیمی ، خیمه بر چینی
(شهر آشوب)
مرغ پریده
چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد
چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد
پر و بال ما بریدند و درقفس گشودند
چه رها چه بسته ، مرغی که پرش بریده باشد
من از آن یکی گزیدم که بجز یکی ندیدم
که میان جمله خوبان به صفت گزیده باشد
عجب از حبیبم آید که ملول می نماید
نکند که از رقیبان سخنی شنیده باش
اگر از کسی رسیده ست بدی بما، بماند
به کسی مباد از ما که بدی رسیده باشد
دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت
ای دختر بهار حسد می برم به تو
عطر و گل و ترانه و سرمستی تو را
باهرچه طالبی بخدا می خرم ز تو
برشاخ لخت و عور درختی ُ شکوفه ای
باناز می گشود دو چشمان بسته را
مرغی میان سبزه زهم باز می نمود
آن بال های کوچک زیبای خسته را
خورشید خنده کرد و ز انوار خنده اش
برچهر روز ُُ روشنی دلکشی دوید
موجی سبک خزیدو نسیمی به گوش او
رازی سرود و موج به نرمی رمید از او
خندید باغبان که سر انجام شد بهار
دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم
باید که تو برنگردی از من
برگشتن روزگار سهل است
(غروی شیرازی)
بر دل پیران قیامت می کند یاد شباب
تاق نسیان جوانی کن ُ قد خم گشته را
(شهید مانکپوری)
با هرکسی زدم به ره دوستی قدم
چون آزمودمش همه جز مکر و فن نبود
(افسر قاجار)
بر هرکسی که می نگرم در شکایت است
در حیرتم که گردش گردون به کام کیست !
(طایر شیرازی)
کردم نهفته در دل صدپاره راز عشق
غافل که بیش می شود از برگ ُ بوی گل
(صائب تبریزی)
هرگز لب من چاشنی خنده ندانست
چون غنچه ی آفت زده نشکفتم و رفتم
(رضا پاشا تبریزی)
هرگل که ز خاک ما بروید
عاشق شود ار کسی ببوید
(کمال خجندی)
بی رنج نیابی گنج ، بی نیش ننوشی نوش
گل هم به کف گلچین با زحمت خار آید
(سید محمد رضوانی فصیح الملک فسایی)
غنچه تا واشود ، از هم پاشد
فرصت عیش همین مقدار است
(نصرت الله لاهوری)