در جستجوی....(از کتاب ترانک های تنهایی من آماده ی چاپ)
در
در جستجوی........
قاتلان شقایق را
به من
نشان دهید
تا
انگشت عسل
به دیوار کشم !
در
در جستجوی........
قاتلان شقایق را
به من
نشان دهید
تا
انگشت عسل
به دیوار کشم !
دلم در طره اش پیدا نمی شد
گره بد خورده بود و وا نمی شد
رهایی کی توان دل راست می گفت
کسی همتای آن یکتا نمی شد
حكمت 88-دو عاملِ ايمنيِ مسلمين ( اخلاقي ، معنوي )
امانان في الارض وَحَكَى عَنْهُ أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ الْبَاقِرُ ع أَنَّهُ قَالَ:
كَانَ فِي الْأَرْضِ أَمَانَانِ مِنْ عَذَابِ اللَّهِوَ قَدْ رُفِعَ أَحَدُهُمَا فَدُونَكُـمُ الْآخَـرَ فَتَمَسَّكُوا بِهِ،
أَمَّا الْأَمَانُ الَّذِي رُفِعَ فَهُوَ رَسُولُ اللَّهِ ص، وَ أَمَّا الْأَمَانُ الْبَاقِي فَالِاسْتِغْفَارُ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى،
وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِم، وَما كانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ قال الرضي، و هذا
من محاسن الاستخراج و لطائف الاستنباط.
Ali-al- Baqir , peace be upon bo Imam Abu Jafar
Mohammad
binth of them , has related from Amirul Momineen
(A.S.) that
he said : There were two sources of deliverance
from the Divine
punishment , one of which has been raised up,
while the other
is before you . You should therefore adhere
to it.The source
deliverance which has been raised up is
the prophet of
Allah (May He bless him and his descendants ) .
while the source
of deliverance that remains is seeking of
forgiveness . Allah
the glorified has said ," And God is not
to chastise
them while you are among them , nor is God
to chastise them
while yet they seek forgiveness ."
و درود خدا بر او، فرمود : ( امـام باقر عليه السّلام ازحضرت
امير المؤمنين عليه السّلام نقل فرمود) : دوچيزدرزمين مايه ي
امان ازعذاب خدابود: يکى از آن دو برداشته شد ، پس ديگـرى را
دريابيد وبدان چنگ زنيد، امّا امانى که برداشته شد رسول خدا
صلّى اللّه عليه و آله وسلّم بود، و امـان باقى مانده، استغفار
کـردن است، که خداى بزرگ به رسول خدا فرمود: «خدا آنان را
عذاب نمىکنددرحالى که تو درميـان آنانـى، و عذابشان نمىکند تا آن
هنگام کـه استغفار مـىکنند» (اين روش استخراج نيکوترين
لطايف معنى، ظرافت سخن ازآيات قرآن است).
شعر « سها »
جهـــان نه جاي درنگ است ، دیگران رفتند
خوش است، گر كه تو حظّی در اين سرا بكني
به هست و راه محمّد (ص) توان سعادت يافت
سزاست نيمه شبي هم ، خدا خدا بكني
حكمت 89-راه اصلاح دنيا و آخرت (اخلاقي ، تربيتي ، اجتماعي )
وَ قَالَ ع :مَنْ أَصْلَحَ مَا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ اللَّه، أَصْلَحَ اللَّهُ مَا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ النَّاسِ،
وَ مَنْ أَصْلَحَ أَمْرَآخِرَتِه أَصْلَحَ اللَّهُ لَهُ أَمْرَدُنْيَاهُ، وَمَنْ كَانَ لَهُ مِنْ نَفْسِهِ
وَاعِظٌ، كَانَ عَلَيْهِ مِنَ اللَّهِ حَافِظٌ.
Amirul Mominee (A. S.)said : If a
man behaves properly in matters
between himself and Allah , then
Allah keeps proper the matters
between him and other people, and
if a man keeps proper his affairs of
the next life, then Allah keeps proper
for him the affairs of this world .
Whoever is a preacher for himself is
و درود خدا بر او، فرمود:کسى که ميان خود وخدا اصلاح کند، خداوند ميان او
و مردم را اصلاح خواهد کرد، و کسى که امور آخرت را اصلاح کند، خـدا
امور دنياى او را اصلاح خواهد کرد،وکسى که ازدرون
جان واعظى دارد، خدا را بر او حافظى است.
شعر « سها »
اگر تو با خدايت يار گردي
جهانی برتو رام و دوست سازد
وگر اصلاح سازي کار فردا
به كامت هر چه را نيكوست سازد
تو با نفس درون چون واعظي باش
كه از تو هرچه ميل اوست سازد
نگاه
قناري ها
ترا فرياد زدند
مگر نگاهشان
به حركتِ لب هايم بود ؟ !
Glance
Canaries
called you
perhaps, their looks
were at my lip movements !
شعر ناب آتش
اي خوشــتر از هر آتـش، مُردم درآب آتش
خوابم ،ولي چه خوابي؟ خوابي چوخواب آتش
با شـعلهي نگـــاهي جانــم بســوز ، ورنــه
با خنــده اي بســـوزم ، مــن اضـطراب آتش
امشب كه دَور ماه است،من صـبح را نخواهم
گـو بـر زمين بخشـــكد ، صــد آفتــاب آتش
اي دوزخِ درونــــم از هسـتيام مترســــان
بگـــذار تا بنوشـــم ، يـك لـب شـراب آتش
امشب بگو نريــزد ، از ابــرِ عــود عطـري
اين ما و اين طــراوت ، اين هــم گـلاب آتش
تا شانه دست عشـق است نـام سـياوشـم ده
تـا گيســـوان ببـافم ، در پيـچ و تــاب آتش
در يادمـان عشــقم ، صد چلـچراغ جـاريست
بگـــذار تـا بــرقصـــم در مـاهـــتاب آتش
شعرت «سها» نباتي است،درمحفل عزيـزان
آتش بپــا نمـــودي ، با شـــعر نـــاب آتش
او پشت دلم دوباره زد تق تق تق
رندانه و با اشاره زد تق تق تق
گفتم که یواش مردمان می فهمند
لج کرد و سرِ مناره زد تق تق تق
** ** **
از تو سر زلف پیچ و تابش با من
گو فتنه کند بگو حسابش با من
تا آخر عمر این من و شیوه ی تو
کوتاه میا دل خرابش با من
محراب خون
دمي كه ساحت محـراب ،غرق خون مي شد
بنــاي گنبــــد نُه طاق ، بیســتون مي شد
جهــید بـس به فلـق،خـون لالـه ی محراب
ز سرخ بستر خـون ، طاق آبگــون مي شد
نبـــود جــاي تفّــرج، كه جـــانمـاز علي
زجوي تارک خونبــار، لاله گــون مي شد
كسي كه بحــر بلنــدي، عمود جــاری بود
به موج كشــتي معـراج ، در سکون مي شد
كجاست قبلـه كه بیند ، به سيل خون پسرش
همو كه از دم تيغــش، فلــك زبون مي شد
دگر كدام علي، بــوي نـان به كوچــه برَد؟
كه كاش جاي علي، این زمين نگون مي شد
نشـست ننـگ ســـياهي ، به دامن تاريــخ
در آن دمي كه علي داشـت، نیلگون مي شد
كشيد ملجـم شب ، تیـــغ بر ســرِ خورشید
كه كاش برسر شب ، کـوفه واژگون مي شد
اگر نبـــود خــــدا ، داغــدار ایـــن ماتم
شكـيب از دل اجــزای كاف و نون مي شد
نبـــود داد و حيــایي «سها»، در آن بیـداد
و گـرنه چـاک ، دل شــام قيرگــون ميشد
«مسمّط»
خواستهي دل
اي مهِ شـب شـكنم، خيـز كه ديدار كنيم
گاهِ وصل است، بيا خون به دل خار كنيم
زندگي چيست مگر، تا به خودآن تاركنيم
خيز تا این دو سه دم، عشرت بسياركنيم
وقت آن نيست كه غم، برسرِما چيره شود
روز پر طلعت ما ، همچو شـبِ تيـره شود
من به يك نيم نگه، دل به صفـايت دادم
در دل وسينهي خود ،موطن و جايت دادم
روي همچون گل خود،هديه به پايت دادم
وه كه من هستي خود ، روي نمايت دادم
روي بگشـا و مـرا، محـو تماشـا بگـذار
چشـم مشـتاق مــرا، غـرق تمـنّا مگـذار
روي همچـونمه خود ،ازچه برافروختهاي
از چه بر قـامت دل ،جامهي غم دوختهاي
شمعسان ازچه سبب ، پيكرِخود سوختهاي
من ندانم ز كـه ایـن شيوه، توآموختهاي؟
ایـن نفـس مي گذرد ، برسـر دل آر مـرا
تا نبرده ست فلـك، پـرور وخوش دارمرا
بيـن كه از چـهر فلـك، لؤلؤ تر مي بارد
در دل پـاك صـدف ، دّر و گهر مي بارد
در ســر بـاد صـبا، ميــل، سـفر مي آرد
از سـرِ دختـرِ گل ، مقنــعه بــر مي دارد
از چه درزلف سـيه روز نهان سـاخته اي
در دل خلق جهـان، وَلــوَله انداختـه اي؟
شـانه بر زلف سحر، سلسه ي تاب كشيد
سُرمهبرديدهيشب، وسوسهيخوابكشيد
آسمان بررخخود، وَسمَه و سُرخاب كشيد
در بهـاران نسِـزَد ، فرقـت احبـاب كشيد
خيـز تا لوحـهي غـم ، در گـذر آب زنيم
بوسـه اي در دل شب ، بررخ مهتاب زنيم
وه چه زيبا كه شوم، درحَرَمت محرم راز
گردم آیيـنه و، آرم نگـهت بـر ســرِ ناز
زخمه بردارم و، پُر نغمه کنم پرده ي ساز
عقـدهي دل بكنـم ، با شـكن موي تو باز
اين همه سـبزه وگلزار، براي من وتوست
چشمه وگلشن وكهسارسزاي من توست
اینجهان فرصتآن نيست سرآيد به مِحَن
زنـدگي باید و آسودگي و دشـت و دمن
قصّـهي تلـخ زياد اسـت ، نيارش به دهن
خيزوخوشباشكه«فردانه تو ماني ونهمن»
اینعروسِ دوزبان مهر ووفاكارش نيست
بسكه پيمان شكنَد،هيچكسي يارش نيست
بایـد از جامِ شـفق ، بـادهي گلفـام گرفت
چشمشب بستو، مه از كنگرهي بامگرفت
در سراپرده لبـي ، از دولـب جـام گرفت
شعرِ ترخواند و ، دمي راحت وآرام گرفت
این جهان در نظرم، اي مهِ هشيار دَم است
خيزوبس هلهله كن، ديده ي بيداركم است
چون چنین است ، بيا درصف عشّاق شويم
چون تن وسايه بهم ، عاشق ومشتاقشويم
جمله در ملك وفـا، شـهرهي آفـاق شويم
بیش از ایـن رهسپرِكعبهي ميثــاق شويم
چون«سها»نيست برآن، تا زتو ، بردارد دل
آنقـدر صبـر كند ، تا بـه تو ، بسـپارد دل
صدای پاي باران
دلـم دیشـب سـرِ ديرينــه ها داشــت
نگـاهـي تــا دل آيينــه ها داشــت
نگــاهي كـاو قــدم در اوج مــي زد
ز پـروازش جـوانــي مـوج مــي زد
دلــم بـــود و شــب شــهر فرنـگش
مــن و افســانه هـای رنـگ رنـگش
هنــوز آن روزگــاران بــاورش بـود
شــراب صبــح ده در ســاغرش بـود
ز شهر وهرچه در شهر است غم داشت
سـرودي پا به پــاي چشمه كم داشت
بخــورجيـن سـفر گلــقند تـر ريخت
بـر آتشـدان ره اســپند مــه بيــخت
ز اهــل بـاغِ شـب شبتــاب برداشـت
ز خيـل تـوش ره مهتـــاب برداشـت
خیال و میل من بربال خود بست
به پـروازي به قـاف سـدره بنشست
مـرا مي بـرد و در بــالا گـذر داشت
ز حـالم بـا دل و جـانش خبـر داشـت
شـبی را در حریــر نــور خفتيــم
فلـك گـل گفت و ما هـم نيـز گفتيم
چـو فرهـادي كه شـيرين مقصـدم بود
ســليمـان بــودم و او هُـدهُـدم بـود
ز كـوي و کوچـه های شـب گذشـتيم
هـر آنچـه بـود و مي آمــد نوشــتيم
ز مشـرق كم كمـك خورشـید سـرزد
به چشـمم خوشـه هــای نـور پــر زد
هــوایي بــود سـرشار از نجـابـت
قنــاتي بــــود ممــلو از وجـاهـت
تبسّــم از شــقاق كـــوه ميريـخت
تـو گويي نيشـكر بر جوي مي بيـخت
ســکوت درّه هـا از چشـمه پُـر بـود
بـه گـوش بــرهّ ها گلگـوش دُر بـود
ز رنـگ و بوي ده دل رنگ و بو ديد
هبـوط دختـــر رز در ســــبو ديــد
بـه شــكر ایـن ســـفر آلاله چيــدیم
چه زيبــا شـد پسـين آنجا رســيديم
حيـاطي بـود و نخــلانش ثمـر داشت
ز خرمـا شب چراغاني به سـر داشـت
ميانـش چــاه آبــي پُــر قــدح بـود
كنـارش حوض پـاكي چـون شبح بود
درونــش ماهيـــاني مســـت بـــاده
چــو اجـدادم به باطـن صـاف و ساده
بـر او تخــتي و بـر او سـاز و بـرگم
بهــار هســتي ام بــابــا بــزرگــم
عبــاي بنـدگي دایم بــه تـن داشـت
كتـابي در خَفـا بـا مــا سـخن داشـت
وجـودش مــرتـع عـطر و حنـا بــود
ســراپايــش چــو تنديـس حيـا بـود
وقـار و مــردمــي تن پـوش نامـش
حجــاب و پختــگي بــار كــلامـش
تدابيــرش چـو شـب بـوي ســخاوت
تعــاريفش چــو كنـدوي حـــلاوت
عبــايش تيــره وپشــتش خميــده
لبــش خنــدان و ابرويــش چميــده
هـوا و عشـق خالـــق قبــله گـاهـش
طلـوع صبــح صــادق در نگـاهــش
به مقــداري كه بـا مــا گفتـگو كـرد
ز تختش رفـت و با خـلوت وضو كرد
نـمي گويم كـه او از عـامه بــه بـود
ولـي دانـم كـه بـس محبوب ده بـود
زماني كاو ز خود دل كنـده ميرفـت
درُ مســجد بپــايش سـجده ميرفـت
محـرّم هــا كـه گـاهِ واحســين بـود
لبــش عطـشان لفـظ يا حســـين بود
به صــدر صـف به صـف آيينه ميزد
هــزاران كـوه غــم بـرســينه ميزد
اگـرچه خــانه مشـتي آلونـك داشت
وليــكن كهنـه دالانــي خنك داشت
نه سـنگي بود و نه رنـگ و نه كاشي
چه خـوش بـود آن صـفاي آبپاشـي
در آن مادربـزرگم هــالــه مي چيـد
ز بــاغ جانمــازش لالــه مـي چيــد
هــر آن ظهري كه گرما تلـخ مي شد
در آن دالان عسل ها طبــخ مـي شـد
تمــام گفتـه هــا در بـــاب دل بـود
دلـم مفتــونِ عــطر آب و گِـل بـود
به مـا مــادربــزرگـم الفتـي داشـت
برامــان از اتــاقش خلــعتي داشــت
به هـر حمدي كه ما را حلـيه مي كرد
به مــا انجــير نــابي هديـه مي كرد
ز انجيــري كـه باغـش با وضــو بود
ز بــاغ ســـبز اســتهبـان از او بــود
* * *
حيـاط غرب دالان بـس شگون داشت
به گردش سنگفرشي قـاب گون داشت
شــمالـش ســر پنـــاهي عـارفــانه
زمســتانخــانه اي بـــس عـاشـقانه
ســرم مسـت نمــاي تــك رواقـش
دلــم گــرم هــــواي آن اجــاقــش
زمســتانها كـه ســرما پَرسـه مي زد
چــه آتش ها كه پـا در عرصه مي زد
به گِـردش يكــدلي و نقــل و چـايي
عمــو و عمّــه و اقــوام و دايــــي
خدنــگ غمــزه هـا در چـلّه گه بود
تمــام ديــده هــا در يـك نگـه بود
صـفا بود و صـــداي پــاي بـــاران
ســـرود نــاودان و ســوز يـــاران
در ایـن خشــتي اتـاق ســقف چـوبي
گــپ آيينــه بـازي بــود و خــوبي
پـدر افســـانه هـــی كهنه مي خواند
كتــاب دلكــش شهنامــه مي خـواند
من و بــابــا بـزرگــم گـرمِ آن بـزم
به شــوق شــام ديگر عزممـان جـزم
دل مــن بـــود و بــردن بــردن او
لـــب مــن بــود و شــكرّ خوردن او
پگــاه زنـــدگيّ و صبــح ديــدن
شــراب عــاطــفه از او خــريــدن
چـو در چشـمم نگاهـش خانه مي كرد
به نــاز پنــجه مويـم شــانه مي كرد
بـه جـرأت او محبـت مكتبــش بــود
كه دایـم ایـن دو بيتــي بر لبـش بـود
«دلــي دارم خريــــدار محبّــــت
كـــزو گـرم اســـت بـازار محبّــت
لبــاسي دوختــــم بــ رقـــامـت دل
ز پــــود محنــت و تـــار محبّـــت»۱
تــو گـويي او تـراش چـهر مـن بـود
طنيــن پـاي نـي در شـعر مــن بـود
چـو حجــب كفتـران كــال محجـوب
نگـاهم مي چكـيد از جَيـب آن خـوب
تو گـویي چشم من هم شعر مي خواند
به پاســخ این خـط پر مهر مي خواند
«محبـت آتشـي در جــانـم افروخـت
كـه تـا دامـان محشــر بايـدم سوخت
عجــب پيــراهنــي بهـــرم بريــدي
كه خيــاطّ اجــل ميبــايدش دوخت»۲
نـه آن دردانـه در روحـم اثــر داشت
تمـام واژه هــا رنــگ دگـر داشـت
۱ و۲.بابا طاهر
شمیم گیسوان سبز سایه
بـه رويـم خيمــه ميزد لایــه لایــه
مـرا از خــانـه تــا كُهپــايه مي بُـرد
بـه ديــدار نـــزول آيـــه مي بــرد
بهــاری طــرفــه و سـيزده بـدر بود
تمــــام اهـــل دِه از دِه بـــدَر بود
قنـاتي بــود و گـردش بيــد مجنـون
ز آب و سـايه سُـكري عيـن معجـون
كنـــارش تلّـي و در ديــد هـر كـس
بــر او بــابــونــه های زرد نــورس
فضـا مي شـد گـل و گـل عطـر پاشي
ز بــوي پونــه هـای ســبز وحشــي
حـلاوت بـود و عشـق و يـكّه تـازي
پســرها مســتِ مســتِ تـاب بـازي
چـه دلهـايي كه آنجا لرزه مي خورد
گــره بـر طــرهّ های ســبز مي خورد
در آن فيــروزه دشـت پــرخــلايــق
زميـن مفــروش گــل بود و شــقايق
كســي عيـش بهـاران سـدّ نمي شـد
بــروي فـــرش گلــها رد نمي شــد
نســیم مســت شــب در بـاغ هشـيار
دم عيسـي وَشَـش تــا صــبح بيــدار
زفيــض روي شــبنم كوزه هـا نـوش
ز نـوش آب زيـرش سِــهره مدهـوش
غـزل در سـرمه دانش نطـفهي عشـق
دو بيـتي بـر لبـانـش تحــفهي عشـق
چونـاني پختــه و بـر دســت مي شد
فضــا از عطـر آن سـرمسـت مي شد
هـر آن پيـري كه چهري با خدا داشت
چــو پيغمـبر خـدا دانــد بهـا داشـت
هـر از گـاهي كه طبلي بــود و سازي
چـه شـيرين بــود رســـم تركه بازي
نــه عـزلت بــود و نـه انـدوه پيـري
جــوانـي بـود و گــاه بهــره گيـري
درون کوچـه های پـر خـم و پيــچ
بســاط ســادگــي بــود و دگر هیچ
تــراش نــور مـــه در هــر گـذاري
گــذرگــاه پـرســتو هـــر ديــاري
خــروس دوره گــرد دور کــوچــه
صـدا مي زد صـدا نقــل و كلـوچـه
ز ســنگ آســياب بــاد شـب خيــز
بهـاران مي چكيـد و صـوت گل بيز
مـن آواز خوشـش در پنجـه دارم
ز انفــاسـش ســبد ها غنــچـه دارم
هنـوز آن گيسـوان شـب بلنـد اسـت
نفيــر نالـــهي نـي در كمنـد اســت
در آن قحـطيِّ حيـــرت بـار انـدوه
كه هـم شب خفتـه بود وهم ده و كوه
حریــر ســينه هــای تشـــنهي آب
بدســت چيـره دســت چشـم مهتـاب
درون بــرکـــهي روييـــده از نــور
بلـــور ســاق گنـدم بــا تــن عـور
جــوانــي زنـده دور از چشـم مـردم
قــدح پيمــاي چشــم مســت گندم
در آن مســتیِّ مســـتان ره شــــب
صــدايي مي شــنيدم همـره شـــب
به آهنـگي كه لعـل تـازه مي ســفت
جــوان با قاصدك اينگـونه مي گفت
«خوش آن ساعت كه يـار از در درآيو
شــوِ هجــــران و روز غـم سـرآيـو
ز دل بيرون کنم جـان را به صد شوق
هـمي بينــم كه جايــش دلبـر آيـو»۳
۳. بابا طاهر
زمـان بگـذشت و آبــم قطــرهاي داد
بـــه موهـايـم لعــاب نقـــره اي داد
ز بيــداري به خـــواب كـورم افكنـد
ز شــيرينــي بـه آب شــورم افكنـد
ز فكــرم شـاخهي تصـوير خشــكيد
ز چهــرم بوســه های نـاب ترســيد
فغـــاني كـه نبــايـد گشـت بـایــد
عــروجي كـه نشــايد گشــت شـايد
دوتــاشـان از شـراب نــور خـوردند
به ديـدار خــدا تشـــريـف بــردنـد
دلم مـاند و دلـي كه نيسـت راضــي
مـن و آن خــاطـرات كوشكقاضــي۴
۴. کوشک قاضی نام روستایی در سه کیلومتری جنوب شرقی
فسا ومحل تولّد اینجانب(جوادجعفری «سها» است
.
معراج دل
كم كمك صبح است و چشمان نیمه باز
چشــمه جوشان است و هنگــام نمــاز
مي زنـد نــوزاد مشـرق ، ونــگ ونـگ
مي كند بر خــواب نوشـين عرصه تنگ
بر تــو مي خوانَــد خروس از زيـر لب
مي پــرانَد خــواب دوش از چشـم شب
مـــي رســـد بانـــگ اذان از راه دور
مي زند گـــل بوســـه بر انــدام نــور
سِـهره مي خــوانَد ســرودِ بـاغ ، بـاغ
ژالـــه مي شــويد غبــار از روي راغ
خنــده مي لغـزد به لب هـاي تمشــك
غنــچه مي رقصـــد به زير بيدمشــك
كي دگـــر هنگـامه ي خوابيــدن اسـت!
ديــده وا كــن گاه دلبــر ديــدن اسـت
وقــت احـــرام گـــل احســاس هاست
هَروَلــه در رنـگ و بــوي ياس هاست
وقــت پُـر فيــض اذان بوئيــدن است
در وضـــوي صبـح دل روئيــدن است
بایــد از ایـــن خــانه سوي خُـم شدن
در دل ســـجّاده در او گُــــم شـــدن
گم شدن آنســان كه مانَد از تـو پوست
پُر شوي از يـاد و نـام و عشـق دوست
گُم شوي كـز خــود نپــرسي چيسـتي
بگــذري وز خــود نپــرسي كيســتي
لــذّت بــا او شــدن همزيسـتي سـت
ورنــه باقــی زنـدگي در نيستي ست
بایـد از انـوار ايمـــان هــالــه چيــد
جــانمــاز آورد و از آن لالـــه چيـــد
لاله هــا را دســته دســته بسـته كرد
بســته ها را روي هــم گلدســته كرد
پـس گــــل و گــلدســـته را آواز داد
بــر فــرازش رفـــت و دل پــرواز داد
وان نه پــروازي كه پـَـربــازي شوي
بلكه پــر بــازي كه خــود رازي شوي
بگــذري زينجا كه جــاي مرده هـاست
پَر كشــي آنجــا كه اوجـش تا خداست
خود زني نقشــي كه تارش محكم است
بشــكني این بـت كه نامــش آدم است
آري آري ، مي توان ايــــن گـــونه بود
ميتـــوان عطــر آفرين چون پونـه بود
ميتـــوان آلوده رخــت كهنــه سوخت
ميتـــوان از مخـمل گـل ، جـامـه دوخت
ميتـــوان بـــاغ پـــرســـــتو آب داد
ميتـــوان بر چشـــم آهـــو خواب داد
ميتـــوان دســــتان ماهــي را فشــرد
همرهـــش پــس کوچـه ي دريا شمـرد
ميتـــوان بـر تـــارک مــه لانــه كـرد
تا ســـحر گيســوي شب را شانه كـرد
ميتـــوان در كـــام پوپـك شعر كاشت
شعر سرشـــارِ خــوشِ پُر مهـر كاشت
شـعر گويـــايي كه جـــان پويـــا كنـد
آســــمان را زيـــر پَـــر جويـــا كنـد
شـــعر دلهـــايي «سها» كه طيـر داشت
شــعر آنجـــايي كه قــرآن سير داشت
آبشار سوخته
«آمدي حالا كـه مــن» دســت بهارم ســوخته
دست ابرم ، دست سبزم ، برگ و بارم سـوخته
گفته بودی يك دو لب در شــور مي خواني مرا
این چه خـارج خوانـدني؟ حالا كه تارم سـوخته
من همان مـوجم كه دريا مي سرودم قايق ات
كز ســر آوارگي ها، چشــمه ســارم ســوخته
تو شکســته بســته مي نوشـي دلِ خيّامـيام
كاش مي ديــدي كه شعرت، شــهريارم سوخته
من تو را مي خواســتم تا ســرخ كاكُـل بشكفم
واي مــن ديــر آمدي ، بــاغ انــارم ســـوخته
خســته پاييــن مي چكي، از خيـس بازوي دلم
من همـــان كوه سـتبرم ، آبشــارم ســوخته
يك دو ليوان جاري ام درکوچه سـارانت هنوز
بس «سهایي» آمـدي، من جویبــارم سـوخته
|
|
جوانه ها
به وجد مي آورند
رديف و قافيه هاي نگاهت
جوانه هاي احساسم را
بگذار
در شعرهايت برقصم .
Sprouts
How rapturous
the rhyme and rhythm of your look
! make the sprouts of my feeling
let me
dance in your poems
|
|
حكمت 90 -شناخت عالِم آگاه ( علمي ، اعتقادي )
وَ قَالَ ع: الْفَقِيهُ كُلُّ الْفَقِيهِ مَنْ لَمْ يُقَنِّطِ النَّاسَ مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ،
وَ لَمْ يُؤْيِسْهُمْ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ وَ لَمْ يُؤْمِنْهُمْ مِنْ مَكْرِ اللَّهِ.
Amirul Momineen (A.S.) said : A perfect
jurist of Islam is he
who does not let people lose hope from
the mercy of
Allah , does not make him despondent of
Allah`s kindness and
does not make him feel safe from
Allah`s punishment
و درود خدا بر او، فرمود : فقيه کامل کسى است که مردم را از
آمرزش خدا مأيوس ،وازمهربانى اونوميد نکند،وازعذاب ناگهانى
خدا ايمن نسازد.
شعر « سها »
فقیه آن کس که هم در وعظ و تفسیر
کند جمع خماران ، مست توحید
دهد پیغام رحمت بر همه خلق
نسازد کس ، ز لطف دوست نومید
حكمت 91 - راه درمان روان (روانكاوي، روانشناسي باليني ) ( علمي ، اخلاقي )
وَ قَالَ ع : إِنَّ هَذِهِ الْقُلُوبَ تَمَلُّ كَمَا تَمَلُّ الْأَبْدَانُ فَابْتَغُوا لَهَا طَرَائِفَ الْحِكَمِ.
Amirul Momineen(A.S.)said:These hearts
get dejected as the
bodies get dejected : so look for beautiful
wise sayings for
them
و درود خدا بر او، فرمود: همانا اين دلها همانند بدنها افسرده مىشوند،
پس براى شادابى دلها، سخنان زيباى حکمت آميز را بجوييد.
شعر « سها »
دلم از نيش سخن هاي حسودانه گرفت
کو بياني كه دل تنگ مرا شاد كند !
حکمت 92-والا ترين دانش(علمي ، تربيتي )
وَ قَالَ ع : أَوْضَعُ الْعِلْمِ مَا وُقِفَ عَلَى اللِّسَان، وَ أَرْفَعُهُ مَا ظَهَرَ فِي الْجَوَارِحِ وَ الْأَرْكَانِ.
Amirul Momineen (A.S.)said :The most
humble knowledge is that which remains
on the tongue and the most
honourable one is that which manifests
itself through ( action
of ) limbs and organs of the body
و درود خدا بر او، فرمود: بىارزشترين دانش، دانشي است که بر سرزبان است،
و برترين علم، علمى است که در اعضا و جوارح آشکار است.
شعر « سها »
هر كه چرخاند زبان ، گفته ي او دانش نيست
دانش آن است كه ثبت است در اعضاي وجود
سیما سلیمان پور
شاعري كه منظومهي دريا را ميشناسد و با ترنّم خيس ابرها دير آشناست.
شاعري كه آسمان صاف وآبي، سبزي كشتزار، زرد شب بوها و سرزندگي
پر آب شاليزارهاي سبز،همه وهمه دراشعار وانديشههايش حضوري روشن
و عاشقانه دارند.
تار شكسته
خـــدايا دلم ســــاز غــم ميزند
و آرامشـــم را بــــه هــم ميزند
و شـــلاّق چشمـــان آشفتـــهاي
مرا روز و شب بيش و كم ميزند
تو كـــوليتـــرين مـرد آوارهاي
كه نبضت چنيــن با دلــم ميزند
در آواز چشمـــانت اي آشنــــا!
غـــزل هاي داغي قــــدم ميزند
خـــدايا من از سمت غـــم آمدم
كه «تــارم» فقط از تو دم ميزند
من امشب شكستم كـه باور كني
دلـــم با شكستـــن قلـــم ميزند
زلف بورچشمانت
اي ستاره وفور چشمانت
مي شناسم عبور چشمانت
ديده بگشاكه خوشهي خورشيد
پر كشـد از بلور چشمانت
ديده ام التماس خودهرروز
در نگاهِ صبـور چشـمانـت
چه غزلهاي خوب شيريني است
درنمــك زارِ شـورِچشـمانت
عاشـقم،عاشـقم ،ولـي آبم
از حيا، در حضورِ چشمانت
وه چه هنگامهي دل انگيزيست
در افـقهـاي دُور چشـمانت
هيچ تر از غبـار ره شـدهام
آفرين بر غـرور چشـمانـت
چه شود گر«سها» زند در وَهم
شانه بر زلف بور چشمانت
حكمت 93- فلسفه ي آزمايش ها (اخلاقي ،اجتماعي )
وَ قَالَ ع :لَا يَقُولَنَّ أَحَدُكُمْ اللَّهُمَّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ مِنَ الْفِتْنَةِ ، لِأَنَّهُ لَيْسَ أَحَدٌ إِلَّا
وَ هُوَ مُشْتَمِلٌ عَلَى فِتْنَةٍ،وَلَكِنْ منِاسْتَعَاذَ فَلْيَسْتَعِذْ مِنْ مُضِلَّاتِ الْفِتَنِ ، فَإِنَّ اللَّهَ
سُبْحَا نَهُ يَقُولُ، وَاعْلَمـُوا أَنَّما أَمْوالُكُمْ وَ أَوْلادُكُمْ فِتْنَةٌ،وَمَعْنَى ذَلِكَ أَنَّهُ
يَخْتَبِرُهُمْ، بِالْأَمْـوَالِ وَ الْأَوْلَاد ِلِيَتَبَيَّنَ السَّاخِطَ لِـرِزْقِهِ ، والـرَّاضِيَ بقِسمه
وَ إِنْ كَانَ سُبْحَانَهُ أَعْلَمَ بِهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ،وَ لکِن لِتَظْهرَالْأَفْعَالُ الَّتِي بِهَا
يُسْتَحَقُّ الثَّوَابُ وَ الْعِقَابُ، لِأَنَّ بَعْضَهُمْ يُحِبُّ الذُّكُورَ يَكْرَهُ وَ الْإِنَاثَ، وَ
بَعْضَهُمْ يُحِبُّ تَثْمِيرَالْمَالِ وَ يَكْرَهُ انْثِلَامَ الْحَال.
Amirul Momineen (A.S.) said :None of
you should say, O, Allah ,I seek your
protection from trouble , because
there is no one who is not involved in
trouble , but whoever seeks Allah`s protection
he should seek it from the misguiding trouble
because Allah says : And know you ! That your
wealth and your children are a
temptation, (Quran 8:28 )and its meaning
is that He tries you with wealth and
progeny in order to distinguish one
who is displeased with his livelihood form the
one who is happy with what he has been given .
Even though Allah knows them
more than they know themselves yet
He does so to let them perform actions with
which they earn reward or punishment
because some of them like to have males
and dislike to have females , and some
like to amass wealth ,and dislike adversiTY
و درود خدا بر او،فرمود: فردى از شما نگويد: خدايا ازفتنه به تو پناه مىبرم،
زيــرا کسى نيست كــه در فتنهاى نباشد، لکن آن که مىخواهد به خداپناه
بَرد،از آزمايشهاى گمراه کننده پناه ببرد، همانا خداىسبحان مىفرمايد:
«بدانيدکه اموال و فرزندان شما فتنه شمايند» معنـى اين آيه آن است که
خـدا انسانها را با اموال وفرزندانشان مىآزمايد، تا آن کس که از روزى خود
ناخشنود، وآن که خرسند است، شناخته شوند،
گرچه خداوندبه احوالاتشان از خودشان آگاهتراست،تا کردارى که استحقاق
پاداش يا کيفر دارد آشکارنمايد، چه آن که بعضى
مـردفرزندپسررادوستدارندوفرزنددختررا نمىپسندند،وبعضى ديگـرفراوانى
امـوال را دوست دارند واز کاهش سرمايه نگرانند.
شعر « سها »
اي که از گردش اين چرخ زمان بي خبري
روز و شب ها همگی ،محنت فرداي توأند
بر خود وكرنش و تعظيم كسان غرّه مباش
کاینهمه ، بازي و بازيچه ي حالاي توأند
خانه و همسر و اولاد ، ترا گرچه نکوست
ليك اينها ، همگي فتنه ي دنیای تو أند
آزمون است عزيزا –نکند فاش شود
که منال و زر نا سفته ، خـداهاي توأند !
حكمت 94-شناخت نيكي ها و خوبي ها (اخلاقي ، تربيتي )
وََ سُئِلَ عَنِ الْخَيْرِ مَا هُو ؟ فَقَالَ لَيْسَ الْخَيْرُ أَنْ يَكْثُرَ مَالُكَ وَوَلَدُكَ وَ
لَكِنَّ الْخَيْرَأَنْ يَكْثُر عِلْمُكَ، وَأَنْ يَعْظُمَ حِلْمُكَ وَ أَنْ تُبَاهِيَ النَّاسَ بِعِبَادَةِ
رَبِّكَ، فَإِنْ أَحْسَنْتَ حَمِدْتَ اللَّهَ وَإِنْ أَسَـأْتَ اسْتَغْفرْتَ اللَّهَ، وَ لَا خَيْرَفِي الدُّنْيَا
إِلَّا لِرَجُلَيْنِ،رَجُلٍ أَذْنَبَ ذُنُوباًفَهُوَ يَتَدَارَكُهَا بِالتَّوْبَةِ، وَ رَجُلٍ يُسَارِعُ فِي الْخَيْرَاتِ،
Amirul Momineen (A.S.) was asked what is
good and he replied : Good is not that
your wealth and progeny should
be much, but good is that your knowledge
should be much , your forbearance
shouldbe great , and that you should vie with
other people in worship of Allah .
If you do good deeds you thank Allah,
but if you commit evil you seek
forgiveness of Allah
In this world good is for two persons
only the man who commits sins but rectifies
them by repentance and the man who
hastens towards good actions
(ازامام پرسيدند"خيرچيست" ؟
فرمود: خوبى آن نيست کـه مال و فرزندت بسيار شود، بلکه خيــر
آن است کـــه دانش تو فراوان، و بردبارى تو بزرگ و گـران مقدار
باشد، و در پرستش پروردگار درميان مردم سرفراز باشى، پس اگر کار
نيکى انجام دهي شکرخدا به جا آورى، واگربد کردى از خدا آمرزش
خواهى. در دنيــا جز براى دو کس خير نيست.يکى گناه کارى که
با توبه جبران کنـد، و ديگر نيکوکارى کـه در کارهاى نيکو شتاب ورزد.
شعر « سها »
كسي كه در شب و روزش خداي بشناسد
به علم کوشد و این چند روزه کم خوابد
دو كس ز خیر جهان بهره مي تواند برد
كه خوب معني این خاکدانه در يابَد
يكی نموده گناهي ، كــه سخت با توبه
ز قید هــــر چه گناهان خـويش رو تابَد
دگــــر سخیّ خدا همّت نکـو كاري
که عشق ورزد و در كار نيك بشتابد
قاسم پرهام
متولد سال ۱۳۱۵ روستای صحرارود فسا.شاعری است بی ادعا، متین و دلسوخته که ازبیت بیت
غزل هایش زلال عشق می چکدودر شاعری «سایه» تخلص دارد.
درون آینه
اگر به قامت سرو تو کس نظاره کند
بسان غنچه ز تن جامه پاره پاره کند
به بزم عاشق دلخسته ات دمی بنشین
که ناز بر فلک و فخر بر ستاره کند
روا مدار که هر رهگذر گلی چیند
ز باغ حسن تو وباغبان نظاره کند
ز آسمان جمال تو کم نمی گردد
بر عاشقی که قناعت به یک ستاره کند
بیا و چهره بر افروز پیش پروانه
که بهر سوختنش لحظه ها شماره کند
درون آینه دیدم که نرگس مستت
نگاه بر تو نماید، به ما اشاره کند
اگر نوید وصالت به ما رساند باد
حرام بادش اگر سایه استخاره کند
چو "سایه" می رود این دل به ظل قامت تو
گمان مبر که از این کار خود کناره کند
برای هیچ
برای هیچ
چرا
این همه آب را
به ریسمان می بندیم !
و برای نان
این همه
آب بی افسار می خوریم ؟!
گلی و همنشینم تا همیشه
ز چشمت ناز چینم تا همیشه
تو از نسل همه آئینه هایی
به پایت می نشینم تا همیشه
درآن روزی که ماه تو درخشید
زشرمش تور شب پوشیدخورشید
هر آن نازی که در خلقت خدا داشت
به یک چشمک به چشمان تو بخشید
حكمت 95 -تقوي و ارزش اعمال (اخلاقي )
وَ قَالَ ع : لَا يَقِلُّ عَمَلٌ مَعَ التَّقْوَى وَ كَيْفَ يَقِلُّ مَا يُتَقَبَّلُ.
Amirul Momineen (A.S.) said :Action
accompanied by fear of Allah does not fall short ,
and how can a thing fall short that
has been accepted
و درود خدا بر او، فرمود: هيچ کارى با تقوا اندک نيست، و
چگونه اندک است آنچه که پذيرفته شود.
شعر« سها »
به يك اشاره تواني دل خدا بردن
كه هيچ غمزه به تقوا ، قليل و اندك نيست
حكمت 96- ارزش علم و بندگي (اخلاقي ، علمي )
َ قَالَ ع: إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِالْأَنْبِيَاء أَعْلَمُهُمْ بِمَا جَاءُوا بِهِ، ثُمَّ تَلَا :"إِنَّ أَوْلَى النّاسِ بِإِبْراهِيمَ
لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ،وَهذَا النَّبِيُّ وَالَّذِينَ آمَنُوا"الْآيَةَ، ثُمَّ قَالَ إِنَّ وَلِيَّ مُحَمَّدٍ مَنْ أَطَاعَ اللَّهَ وَ إِنْ
بَعُدَتْ لُحْمَتُهُ،وَ إِنَّ عَدُوَّ مُحَمَّدٍمَنْ عَصَى اللَّه وَ إِنْ قَرُبَتْ قَرَابَتُهُ.
Amirul Momineen (A.S.) said :The Persons
most attached to the prophets are those who
know most what the prophets have brought .
Then Amirul Momineen recited the verse
" Verily of men the nearest to Abraham , are
surely those who followed him and this Our)
prophet ( Mohammad) and those
who believe " (Quran 3: 68)."Then he said :
The friend of Mohammad is he who obeys Allah,
even though he may have no blood relationship ,
and the enemy of Mohammad is he whodisobeys
Allah even though he mayhave near kinship
و درود خدا بر او، فرمود: نزديکترين مردم به پيامبران،داناترين آنان است،
به آنچه که آوردهاند .سپس اين آيه را تلاوت فرمود:«همانا نزديکترين مردم
به ابراهيم آنانندکه پيرواوگرديدند، ومؤمنانى که به اين پيامبر خاتم پيوستند» .
(سپس فرمود) دوست محمّد صلّى اللّه عليه و آله وسلّم کسى است که خدا را
اطاعت کند هرچند پيوند خويشاوندى او دور باشد، و دشمن محمّد صلّى اللّه
عليه وآله وسلّم کسى است که خدا را نافرمانى کند،
هر چند خويشاوندِ نزديک او باشد.
شعر« سها »
اي كه خواهي به جهان ، سرور و سرمَد باشي
شرطش اين است كه خود در ره احمد باشي
از دل و باطن تو ، موج زند ابراهيم
وز لب و گفته وکردار ، محمّد( ص) باشي
صدای پاي باران
دلـم دیشـب سـرِ ديرينــه ها داشــت
نگـاهـي تــا دل آيينــه ها داشــت
نگــاهي كـاو قــدم در اوج مــي زد
ز پـروازش جـوانــي مـوج مــي زد
دلــم بـــود و شــب شــهر فرنـگش
مــن و افسـانه هـای رنـگ رنـگش
هنــوز آن روزگــاران بــاورش بـود
شــراب صبــح دِه درسـاغرش بـود
زشهر وهرچه درشهراست غم داشت
سـرودي پا به پـاي چشمه كم داشت
بخــورجيـن سـفر گلـقند تـر ريخت
بـر آتشـدان ره اســپند مــه بيــخت
ز اهــل بـاغِ شـب شبتــاب برداشـت
ز خيـل تـوش ره مهتــاب برداشـت
خيـال و ميـل من بـر بــال خود بست
به پـروازي به قـاف سـدره بنشست
مـرا مي بـرد و در بــالا گـذر داشت
ز حالم بـا دل و جانش خبـر داشـت
شـبی را در حریــر نــور خفتيــم
فلـك گـل گفت و ما هـم نيـز گفتيم
چو فرهادي كه شـيرين مقصـدم بود
ســليمـان بــودم و او هُـدهُـدم بـود
ز كـوي و کوچـه های شب گذشـتيم
هـر آنچـه بـود و مي آمــد نوشــتيم
ز مشـرق كم كمـك خورشـید سـرزد
به چشـمم خوشـه هـای نور پـر زد
* * *
هــوایي بــود سـرشار از نجـابـت
قنــاتي بــــود ممــلو از وجـاهـت
تبسّــم از شــقاق كـــوه ميريـخت
تـو گويي نيشـكربرجوي مي بيـخت
ســکوت درّه هـا از چشـمه پُـر بود
بـه گـوش بــرهّ ها گلگـوش دُر بـود
ز رنگ وبوي ده دل رنگ وبوديد
هبـوط دختـــر رز در ســــبو ديــد
بـه شــكر ایـن ســـفر آلاله چيــدیم
چه زيبــا شـد پسـين آنجا رسـيديم
* * *
حيـاطي بـود و نخــلانش ثمـر داشت
ز خرمـا شب چراغاني به سـرداشـت
ميانـش چــاه آبــي پُــر قــدح بـود
كنارش حوض پاكي چون شبح بود
درونــش ماهيـــاني مســـت بـــاده
چـو اجدادم به باطن صـاف وساده
بـراو تخــتي و بـراوسـاز و بـرگم
بهــار هســتي ام بــابــا بــزرگــم
عبــاي بنـدگي دایم بــه تـن داشـت
كتـابي در خَفـا بـا مـا سـخن داشـت
وجـودش مــرتـع عـطر وحنـا بــود
ســراپايــش چــو تنديـس حيـا بـود
وقـار و مـردمي تن پـوش نامـش
حجــاب و پختــگي بــار كــلامـش
تدابيــرش چو شب بـوي سـخاوت
تعــاريفش چــو كنـدوي حـــلاوت
عبــايش تيــره وپشــتش خميــده
لبــش خنــدان و ابرويــش چميــده
هـوا و عشـق خالـــق قبــله گـاهـش
طلـوع صبــح صـادق در نگـاهــش
به مقــداري كه بـا مــا گفتـگو كـرد
ز تختش رفـت وبا خلوت وضو كرد
نـمي گويم كـه او از عـامه بــه بـود
ولـي دانـم كه بـس محبوب ده بـود
زماني كاو زخود دل كنـده ميرفـت
در مســجد بپـايش سـجده ميرفـت
محـرّم هــا كـه گـاهِ واحســين بـود
لبــش عطـشان لفـظ يا حســين بود
به صـدرصـف به صـف آيينه ميزد
هــزاران كـوه غــم بـرســينه ميزد
* * *
اگـرچه خــانه مشـتي آلونـك داشت
وليــكن كهنـه دالانــي خنك داشت
نه سـنگي بود ونه رنگ و نه كاشي
چه خوش بـود آن صـفاي آبپاشـي
در آن مادربـزرگم هــاله مي چيـد
ز بــاغ جانمــازش لالــه مي چيــد
هــرآن ظهري كه گرما تلخ مي شد
در آن دالان عسل ها طبـخ مي شـد
تمــام گفتـه هــا در بـــاب دل بـود
دلـم مفتـونِ عـطر آب و گِـل بـود
به مـا مــادربــزرگـم الفتـي داشـت
برامــان از اتــاقش خلــعتي داشـت
به هـرحمدي كه ما را حلـيه مي كرد
به مــا انجــير نــابي هديـه مي كرد
ز انجيــري كـه باغـش با وضـو بود
ز بــاغ ســـبز اســتهبـان از او بــود
* * *
حيـاط غرب دالان بـس شگون داشت
به گردش سنگفرشي قاب گون داشت
شــمالـش ســر پنـــاهي عـارفـانه
زمســتانخــانه اي بـس عـاشـقانه
ســرم مسـت نمـاي تـك رواقـش
دلــم گــرم هــــواي آن اجــاقــش
زمســتانها كـه ســرما پَرسـه مي زد
چــه آتش ها كه پـا در عرصه مي زد
به گِـردش يكــدلي و نقــل و چـايي
عمــو و عمّــه و اقــوام و دايــــي
خدنــگ غمـزه هـا در چـلّه گه بود
تمــام ديــده هــا در يـك نگـه بود
صـفا بود و صـــداي پــاي بـــاران
ســـرود نــاودان و ســوز يـــاران
در ایـن خشــتي اتاق سـقف چـوبي
گــپ آيينــه بـازي بــود و خــوبي
پـدر افســانه ها ی كهنه مي خواند
كتــاب دلكــش شهنامــه مي خـواند
من و بــابــا بـزرگــم گـرمِ آن بـزم
به شـوق شـام ديگرعزممان جـزم
دل مــن بــود و بــردن بــردن او
لـــب مــن بــود و شـكرّ خوردن او
پگــاه زنـــدگيّ و صبــح ديــدن
شــراب عــاطــفه از او خــريــدن
چـودرچشـمم نگاهـش خانه مي كرد
به نــاز پنــجه مويـم شــانه مي كرد
بـه جـرأت او محبـت مكتبــش بــود
كه دایم ایـن دو بيتـي بر لبـش بـود
«دلــي دارم خريـدار محبّــت
كــزو گـرم اســت بـازار محبّــت
لبــاسي دوختــم بــرقـــامـت دل
ز پــود محنــت و تــار محبّـت»۱
تـو گـويي او تـراش چـهر مـن بـود
طنيــن پـاي نـي در شـعر مـن بـود
چـو حجــب كفتـران كــال محجـوب
نگـاهم مي چكـيد ازجَيـب آن خـوب
تو گـویي چشم من هم شعرمي خواند
به پاســخ این خـط پر مهر مي خواند
«محبـت آتشـي درجانـم افروخـت
كـه تا دامان محشـر بايـدم سوخت
عجــب پيــراهنـي بهـــرم بريــدي
كه خيـاطّ اجـل ميبايدش دوخت»۲
۱و۲ = بابا طاهر
نـه آن دردانـه در روحـم اثر داشت
تمـام واژه هــا رنــگ دگـر داشـت
شـــميم گيســوان ســـبز ســـايــه
بـه رويم خيمـه ميزد لایــه لایــه
مـرا از خانـه تـا كُهپــايه مي بُـرد
بـه ديــدار نـــزول آيـــه مي بــرد
بهـاری طــرفـه و سـيزده بـدر بود
تمــــام اهـــل دِه از دِه بــدَر بود
قنـاتي بــود و گـردش بيــد مجنـون
ز آب وسـايه سُـكري عيـن معجـون
كنـــارش تلّـي و در ديــد هـر كـس
بــر او بــابــونـه های زرد نــورس
فضـا مي شـد گـل وگـل عطـر پاشي
ز بــوي پونــه هـای ســبز وحشــي
حـلاوت بـود و عشـق و يـكّه تـازي
پســرها مســتِ مســتِ تـاب بـازي
چه دلهايي كه آنجا لرزه مي خورد
گــره بـر طــرهّ های ســبز مي خورد
در آن فيــروزه دشـت پــرخــلايــق
زميـن مفـروش گــل بود وشــقايق
كسـي عيـش بهاران سـدّ نمي شـد
بــروي فـــرش گلــها رد نمي شــد
نســیم مسـت شـب در بـاغ هشـيار
دم عيسـي وَشَـش تا صــبح بيــدار
زفيــض روي شــبنم كوزه ها نـوش
ز نـوش آب زيـرش سِـهره مدهـوش
غـزل درسـرمه دانش نطـفهي عشـق
دو بيـتي بـر لبـانـش تحــفهي عشـق
چونـاني پختــه و بـر دســت مي شد
فضــا از عطـرآن سـرمسـت مي شد
هـرآن پيـري كه چهري باخدا داشت
چــو پيغمـبر خـدا دانــد بهـا داشـت
هـراز گاهي كه طبلي بــود و سازي
چـه شـيرين بود رســـم تركه بازي
نـه عـزلت بـود و نه انـدوه پيـري
جــوانـي بـود و گــاه بهـره گيـري
درون کوچـه های پـر خـم و پيچ
بســاط ســادگــي بــود و دگر هیچ
تــراش نــور مــه در هــر گـذاري
گــذرگــاه پـرســتو هـــر ديــاري
خــروس دوره گــرد دور کــوچــه
صـدا مي زد صـدا، نقـل وكلـوچـه
ز ســنگ آســياب بــاد شـب خيــز
بهـاران مي چكيـد وصـوت گل بيز
مـن آواز خوشـش در پنجـه دارم
ز انفــاسـش ســبد ها غنـچـه دارم
هنـوزآن گيسـوان شـب بلنـد اسـت
نفيــر نالـــهي نـي در كمنـد اســت
در آن قحـطيِّ حيـــرت بــار انـدوه
كه هـم شب خفتـه بود وهم ده وكوه
حریــر ســينه هـای تشــنهي آب
بدســت چيـره دـت چشـم مهتـاب
درون بــرکــهي روييـــده از نــور
بلـــور ســاق گنـدم بـا تــن عـور
جـوانـي زنـده دور از چشـم مـردم
قــدح پيمــاي چشــمِ مســت گندم
در آن مســتیِّ مســـتان رهِ شــب
صــدايي مي شـنيدم همـرهِ شـب
به آهنـگي كه لعـل تـازه مي سـفت
جوان با قاصدك اينگـونه مي گفت
«خوش آن ساعت كه يـار از در درآيو
شــوِ هجــــران و روز غـم سـرآيـو
ز دل بيرون کنم جـان را به صد شوق
هـمي بينــم كه جايــش دلبـر آيـو»۱
۱.بابا طاهر
زمان بگـذشت و آبـم قطــرهاي داد
بـــه موهـايـم لعــاب نقـــره اي داد
ز بيــداري به خـواب كـورم افكنـد
ز شــيرينـي بـه آب شــورم افكنـد
ز فكــرم شـاخهي تصـوير خشـكيد
ز چهـرم بوسـه های نـاب ترســيد
فغـــاني كـه نبــايـد گشـت بـایــد
عـروجي كه نشايد، گشــت شـايد
دوتـاشـان از شـراب نـورخـوردند
به ديـدار خــدا تشـــريـف بـردنـد
دلم مـاند ودلـي كه نيسـت راضــي
مـن و آن خــاطـرات كوشكقاضــي۱
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. کوشک قاضی نام روستایی در سه کیلومتری جنوب شرقی فسا ومحل تولّد اینجانب(جوادجعفری «سها» است
.
شميم خواب
از شميم پرسيدم :
با چه كسي
در تهِ يك پيراهن بودي ؟
خنديد
كه گل !
... ؟!
اشكش
مرا نمي سوخت !
در گريه اش
آب كرده بود !!