محراب خون ( از کتاب معراج دل آماده ی چاپ)
محراب خون
دمي كه ساحت محـراب ،غرق خون مي شد
بنــاي گنبــــد نُه طاق ، بیســتون مي شد
جهــید بـس به فلـق،خـون لالـه ی محراب
ز سرخ بستر خـون ، طاق آبگــون مي شد
نبـــود جــاي تفّــرج، كه جـــانمـاز علي
زجوي تارک خونبــار، لاله گــون مي شد
كسي كه بحــر بلنــدي، عمود جــاری بود
به موج كشــتي معـراج ، در سکون مي شد
كجاست قبلـه كه بیند ، به سيل خون پسرش
همو كه از دم تيغــش، فلــك زبون مي شد
دگر كدام علي، بــوي نـان به كوچــه برَد؟
كه كاش جاي علي، این زمين نگون مي شد
نشـست ننـگ ســـياهي ، به دامن تاريــخ
در آن دمي كه علي داشـت، نیلگون مي شد
كشيد ملجـم شب ، تیـــغ بر ســرِ خورشید
كه كاش برسر شب ، کـوفه واژگون مي شد
اگر نبـــود خــــدا ، داغــدار ایـــن ماتم
شكـيب از دل اجــزای كاف و نون مي شد
نبـــود داد و حيــایي «سها»، در آن بیـداد
و گـرنه چـاک ، دل شــام قيرگــون ميشد
در چشمت