فغان که نیست بجز عیب یکدگر دیدن

نصیب مردم عالم ز آشنایی هم

(صائب)

قارون گرفتمت که شدی از توانگری

سگ نیز با قلاده ی زرین ، همان سگ است

(سعدی)

کجروان را راستی باید که گردد دستگیر

می شود رهبر عصا ، در وقت رفتن کور را

(قصاب کاشانی)

کمند مهر چنان پاره کن که گر روزی

شوی ز کرده پشیمان ، بهم توانی بست

(محتشم کاشانی)

کششی که عشق دارد ، نگذاردت به اینسان

به جنازه گر نیایی ، به مزار خواهی آمد

(امیرخسرو دهلوی)

هر گلی دارید یاران بر سرم اکنون زنید

ورنه بر خاک مزارم بوته های خار هست

(جعفری فسایی "سها" )