غزلی زیبا از شاعری ناشناس
قسمت اين بود که من با تو معاصر باشم
تا در اين قصه ي پر حادثه حاضر باشم
حکم پيشاني ام اين بود که تو گم شوي و
من به دنبال تو يک عمر مسافر باشم
تو پري باشي و تا آنسوي دريا بروي
من به سوداي تو يک مرغ مهاجر باشم
قسمت اين بود ، چرا از تو شکايت بکنم ؟!
يا در اين قصه به دنبال مقصر باشم ؟
شايد اينگونه خدا خواست مرا زجر دهد
تا برازنده ي اسم خوش شاعر باشم
شايد ابليس تو را شيطنت آموخت که من
در پس پرده ي ايمان به تو کافر باشم
دردم اين است که بايد پس از اين قسمتها
سالها منتظر قسمت آخر باشم !!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۱ ساعت 22:39 توسط
|
در چشمت