کودکی کوزه ای شکست و گریست

که مرا پای خانه رفتن نیست

چه کنم ، اوستاد اگر پرسد

کوزه ی آب ازوست ، از من نیست

زین شکسته شدن ، دلم بشکست

کار ایّام جز شکستن نیست

چه کنم ، گر طلب کند تاوان

خجلت و شرم ، کم ز مردن نیست