غزلی از یک شاعر ناشناس دیگر
در من بپیچ ، شکل همین گردبادها
با من برقص ، ظهر و شب و بامدادها
تنهاترین مسافر این شهر خسته ام
نا باورانه رفته ام آری ، ز یادها
سیمرغ و بیستون و تب تیشه در غزل
هی شعله می کشد درونم نمادها
آه ای خدای معجزه ی شاعرانه ام
خط می زنند بی تو تنم را مدادها !
خوش کرده ام تمام دلم را به عشق تو
زخمی نزن به پیکر این اعتمادها
لب گریه های منجمدم را نظاره کن
پس کی ؟ بگو نمی رسی آیا به دادها ؟
باید برای آمدن تو دعا کنم
تا لحظه ی اجابت این ان یکادها
با اینهمه تو دوری و آری نمانده است
چیزی به غیر خاطره در ذهن بادها
+ نوشته شده در یکشنبه سوم دی ۱۳۹۱ ساعت 22:31 توسط
|
در چشمت