دو غزل پر احساس از شاعران ناشناس
تماشایی ترین تصویر دنیا می شوی گاهی
دلم می پاشد از هم، بسکه زیبا می شوی گاهی
حضور گاهگاهت بازی خورشید با ابر است
که پنهان می شوی گاهی و پیدا می شوی گاهی
بما تا می رسی کج می کنی پکباره راهت را
ز ناچاری ست گر ، همصحبت ما می شوی گاهی
دلت پاک است ، اما با تمام سادگی هایت
به قصد عاشق آزاری ، معما می شوی گاهی
ترا از سرخی سیب غزل هایم گریزی نیست
تو هم مانند حوا زود اغوا می شوی گاهی
(ناشناس
**
دوست دارم بروم ، سر بسرم نگذارید
گریه ام را به حساب سفرم نگذارید
دوست دارم که به پا بوسی باران بروم
آسمان گفته که پا، روی پرم نگذارید
اینقدر آینه ها را ، به رخ من نکشید
اینقدر داغ جنون ، بر جگرم نگذارید
چشم آبی تر از آیینه ، گرفتارم کرد
بس کنید ای همه دل ، دور و برم نگذارید
آخرین حرف من این است ، زمینی نشوید
فقط از حال زمین، بی خبرم نگذارید
(ناشناس)
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 12:36 توسط
|
در چشمت