امید صباغ نو
در استکان من غزلی تازه دم بریز
مشتی زغال بر سر قلیان غم بریز
هی پُک بزن به سردی لب های خسته ام
از آتش دلت ، سرِ خاکسترم بریز
گیرایی نگاه تو در حدّ الکل است
در پیک چشم های ترم عشوه کم بریز
وقتی غرور مُرد غزل توی دست توست
با این سلاح نظم جهان را به هم بریز
بانو ، تبر به دست بگیر ، انقلاب کن
هر چه بت است بشکن و جایش صنم بریز
لطفاً اگر کلافه شدی ، از حضور من
بر استوای شرجی لب هات سم بریز...!
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۱ ساعت 16:44 توسط
|
در چشمت