روز پریشان ( تضمینی از غزل کلیم کاشانی)
از تو زلف سیه و روز پریشان از من
وز تو یک ناله و صد دیده ی گریان از من
از چه تدبیر فلک ، دور کن این جان از من
«نه همین می رمد آن نو گل خندان از من
می کَشد خار ، در این بادیه دامان از من»
نیست همچون شِکنش در دل من هیچ قرار
وز سرِ دامگهش، نیست مرا پایِ فرار
نه رها می کُنَدَم ، نی دهدم رُخصت و بار
« با من آمیزش او ،الفتِ موج است و کنار
روز و شب با من و، پیوسته گریزان از من»
من همه ناله و آهم، سرِ راهِ که روَم ؟
محوِ خورشید توأم ، دیدنِ ماهِ که روم ؟
گر برانی ز درم بر درِ جاهِ که روم؟
«قُمری ریخته بالم ،به پناهِ که روم ؟
تا به کَی ؟ سر کشی ای سَروِ خرامان از من ؟»
زیر گل ، بر لب جو ، طرفِ چمن ، در شبِ ماه
با تو ای راحتِ جان ،رَشکِ مَلَک ، همدمِ راه
صبحدم ، وقتِ شفق ، نیمه ی شب ، یا که پگاه
« به تکلُّم ، به خموشی ، به تبسّم ، به نگاه
می توان بُرد ، به هر شیوه ، دل آسان از من ؟
زیرِ بارت نرود ناصحم ای عقل سلیم
لب فرو بند و مزن پای، فرایندِ گِلیم
دارد این داغ «سها » بر دلش ازعهد قدیم
«اشک بیهوده مریز اینهمه ، از دیده «کلیم»
گَردِ غم را نتوان شُست به توفان از من»
تاریخ سرایش 22/1/68
در چشمت