آن شب که غزل غزل ترا داد زدم

آهنگ ترا به ساز خود شاد زدم

تا آنکه دلت به نغمه ام گوش کند

نام تو ، به صد حنجره فریاد زدم

***

 

در چشم ترم ، نشان دریا مانده

بر ساحل او چه رد پاها مانده

آنکس که به حلقه می زند ، سائل نیست

در را بگشا ، که من دلم جا مانده

***

 

گفتی که کسی گرد خیالم زده پا ؟  نه

یا چشم کسی پر زده در سایه ی ما ؟  نه

رفتم که به بینم به دلم مهر کسی هست !!

دیدم به جز از تو ، بخدا نه ، بخدا  نه

***

 

می رفتی و من خانه به فریاد گرفتم

تا هر سر موی تو ، من از باد گرفتم

امروز عجب نیست اگر در دل مایی

این شیوه من از آینه ها یاد گرفتم

***

 

چشمان ترم شکسته قایق شده بود

در هق هق گریه چون شقایق شده بود

او را به چه جرمی اینچنین سوزاندند ؟!!

" آدم که نکشته بود ، عاشق شده بود"