چند رباعی از کتاب( ساقه های سبز صبح) درحال چاپ
آن شب که غزل غزل ترا داد زدم
آهنگ ترا به ساز خود شاد زدم
تا آنکه دلت به نغمه ام گوش کند
نام تو ، به صد حنجره فریاد زدم
***
در چشم ترم ، نشان دریا مانده
بر ساحل او چه رد پاها مانده
آنکس که به حلقه می زند ، سائل نیست
در را بگشا ، که من دلم جا مانده
***
گفتی که کسی گرد خیالم زده پا ؟ نه
یا چشم کسی پر زده در سایه ی ما ؟ نه
رفتم که به بینم به دلم مهر کسی هست !!
دیدم به جز از تو ، بخدا نه ، بخدا نه
***
می رفتی و من خانه به فریاد گرفتم
تا هر سر موی تو ، من از باد گرفتم
امروز عجب نیست اگر در دل مایی
این شیوه من از آینه ها یاد گرفتم
***
چشمان ترم شکسته قایق شده بود
در هق هق گریه چون شقایق شده بود
او را به چه جرمی اینچنین سوزاندند ؟!!
" آدم که نکشته بود ، عاشق شده بود"
+ نوشته شده در دوشنبه ششم آبان ۱۳۹۲ ساعت 14:59 توسط
|
در چشمت