گلوی دجله داد از کینه می زد

صلای بی کسی آیینه می زد

نبودی که ببینی ظهر آنروز

ز خجلت آب هم بر سینه می زد

****

شبی که فتنه شد همبستر آب

به شرم آجیده شد خاکستر آب

حسین که آب بی غیرت نمی خواست

هزاران خاک بادا بر سر آب

****

در آنجا خون و دست بی نمک خون

دوباره رگ رگ باغ فدک خون

کجایند عاشقان که عشق بینند

به سر خون ، سینه خون ،تحت الحنک خون

****

دو دست افتاده بود و خاک می خورد

ز مشک خشک آب پاک می خورد

کویر از دور می دید ودر آن سوگ

لبانش تکه تکه چاک می خورد

****

شبی که پرسه ماه خسته می زد

دو دستی بر سرش پیوسته می زد

نمی دانم چه خیرش بود ! کآن ماه

به یک سر بوسه ای آهسته می زد

****