غزلی از سعدی
آنکه هلاک من همی خواهد و من سلامتش
هرچه کند ز شاهدی ، کس نکند ملامتش
میوه نمی دهد به کس ، باغ تفرج است و بس
جز به نظر نمی رسد ، سیب درخت قامتش
داروی دل نمی کنم ، کآنکه مریض عشق شد
هیچ دوا نیاورد ، باز به اسقامتش
هرکه وفا نمی کند ، دینی و دین و مال وسر
گو غم نیکوان مخور ، تا نخوری ندامتش
جنگ نمی کنم اگر ، دست به تیغ می برد
بلکه به خون مطالبت ،هم نکنم قیامتش
کاش که در قیامتش بار دگر بدیدمی
کآنچه گناه او بود ، من بکشم غرامتش
هرکه هوار گرفت و رفت از پی آرزوی دل
گوش مدار «سعدیا» بر خبر سلامتش
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم آبان ۱۳۹۱ ساعت 23:56 توسط
|
در چشمت