وبلاگ جواد جعفری فسایی (سها )

ادبی و هنری

چند روز پیش که تک بیتی هایی را در سایت وزین شعر نو به نمایش گذاشته بودم ، یکی از سروران و شاعران گرانقدر (جناب استاد سید جواد جزایری اصفهانی را می گویم ) بنا به اظهار نظر خودشان تحت تأثیر آخرین تک بیت های منتشر شده  :

در بساط بد زبانان ، بی زبانی پیشه ساز

کز میان پرده پوشان ، کس به شأنِ غنچه نیست 

 

قرار گرفته و غزلی را به نام مراعات بی نظیر سروده و به بنده ی کمترین اهداء فرمودند که با اجازه ی حضرتشان از جملات و نوشته های محبت آمیزشان صرف نظر کرده ، غزل را بنابه وعده ای که کرده بودم 

در وبلاگم برای اطلاع دوستان به نمایش می گذارم و با افتخار دست این دوست و برادر شاعرم را از راه دور می بوسم و آداب ادب را در محضرشان یاد می گیرم :

(مراعات بی نظیر )

چنان که در پیِ همدم اسیری

الهی تا خدا باشد نمیری

 

به ویرانی کشیدی خانه ام را

چرا که مالک گنج منیری

 

بیا تا هفته ای دورت بگردم

که ردّ پای حاجی در مسیری

 

« سراغ منزل لیلی بگیرید

برای عاشقِ مجنونِ پیری »

 

تو خود دست خدا در کیسه داری

سراپای قلم را دستگیری

 

تو خود تک بیتِ روزِ آفرینش

مراعات نظیری ، بی نظیری

 

******************

توضیح  : تک بیتی های بنده در وبلا گ وجود دارند .

 

با سپاس از استاد جزایری عزیز و تقدیم به چشمه ی جوشان شعر و ادب ایشان

 

بنازم بر چنین ذات و نهادی

که هم سیّد جواد و هم جوادی

بگویم بر تمام اهل عالم

به من رسم ادب ( تو ) یاد دادی

 

 

[ دوشنبه پنجم خرداد 1393 ] [ 2:5 ] [ سها ]

[ ]

باسلام و عرض ادب ، این بار به خوانش تعدادی تک بیتی  (از کتاب یک کوچه نگاهم )دعوتید:

 

در پناهِ سایه ی خود هم مگو اسرار خویش
کاین بظاهر دوست هم ، در شب ترا همراه نیست


**********


منکه نازکتر زگل ، آزرده می سازد دلم
کی دلم راضی شود ، با گل بیازارم ترا ؟!


**********


گرپُرسی ام به عمر ، کجا خنده کرده ای ؟
گویم دمی ، که در پیِ همدم ، گریستم


***********


از حنجرت مدام ، قلم ، خونِ دل چکد
ای سروِ سر بریده ، تو قربانِ کیستی ؟


**********


ازآن در اوجِ سلامت به کلبه ی خویشم
که خانه ی احدی را نکرده ام ویران


**********


رسم و راهِ مکه رفتن ، قصد قربت با خداست
کاش می شد در دیارِ خویشتن حاجی شویم !


**********


مرو به مکه و قلبِ شکستگان در یاب
که مکه در دلِ افتادگان توانی یافت


**********


گریه ی تلخِ یتیمان ، تشنه ی لبخندِ توست
بر سرِاین دشتِ سوزان ، سایه ی بخشنده باش


**********


سراغِ منزلِ لیلی وشان کسی گیرد
که ذره ذره وجودش ز خاکِ مجنون است


**********
ز شرمِ آنکه بیازارمت به بُهتِ نگاه
چو غنچه سر به گریبانِ خویشتن دارم


**********


اندکی نیست خلل در قد و در بالایت
تو مگر دستِ خدا در قد و بالا داری ؟!


**********


هر گلی دارید یاران ، بر سرم اکنون زنید
ورنه بر خاکِ مزارم ، بوته های خار هست


**********


هرکجا کردم محبت ، غرقِ محنت شد دلم
یا من این حکمت ندانم ، یا محبت باب نیست !


**********


فدای صورتِ آن طُرفه مهوشی گردم
که در ضمیر و سیره ی او جز صفایِ باطن نیست


**********


گر صفایِ سینه خواهی ، از حسادت دور باش
شعله ی کاهی ، به خاکستر نشانَد باغ را


**********


می توان اشکِ ندامت را شفیعِ خویش کرد
قطره ای باران برویانَد گیاهِ خشک را


**********


در بساطِ بد زبانان ، بی زبانی پیشه ساز
کز میان پرده پوشان ، کس به شأنِ غنچه نیست


**********

 

[ پنجشنبه یکم خرداد 1393 ] [ 11:32 ] [ سها ]

[ ]

 

مرا گویند بی دردان که دستی زن به دامانش

اگر می داشتم دستی گریبان چاک می کردم

(ناصر میر)

از سوز محبت چه خبر اهل هوس را

این آتش عشق است نسوزد همه کس را

(ناشناس)

پاکان ستم ز جور فلک بیشر کشند

گندم چو پاک گشت خورد زخم آسیا

(صائب)

گر بی خبر آمدیم به کوی تو ، دور نیست

فرصت نیافتیم که خود را خبر کنیم

(ناشناس)

ز شرم آنکه به روی تو نسبتش کردم

سمن به دست صبا خاک در دهان انداخت

(حافظ)

دوست از من پیش دشمن گفت و دشمن پیش دوست

دوست با من دشمنی کرده ست و دشمن دوستی

(فاضل نظری)

عمر در برچیدن دامن سر آمد سرو را

می کنند آزادگان وحشت ز دنیا بیشتر

(صائب تبریزی)

[ سه شنبه پنجم فروردین 1393 ] [ 11:34 ] [ سها ]

[ ]

 

به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد

عجب از محبت من که در او اثر ندارد

 

غلط است آنکه گویند به دل ره است دل راه

دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد

 

*******************

بگیر از من تو این دل یادگاری

که تنها لایق این دل تو بودی

 

هزاران خواستند این دل بگیرند

ندادم چون عزیز دل تو بودی

 

*******************

 

نگاهی آشنا بر یاس کردم

ترا در برگ گل احساس کردم

 

خلاصه در کلاس ناز چشمت

دو واحد عاشقی را پاس کردم

 

[ سه شنبه سیزدهم اسفند 1392 ] [ 22:39 ] [ سها ]

[ ]

 

به خنده رویی دشمن مخور فریب «رهی»

که برق ،خنده زنان سوخت آشیانه ی ما

(رهی )

 

به باغبانی بی حاصلم بخند ای برق

که لاله کاشتم و خار و خس درودم من

(رهی)

 

فلک در خاک می غلتید از شرم سرافرازی

اگر می دید معراج ز پا افتادن ما را

(بیدل)

 

درد دوری را علاجی جز امید وصل نیست

مرهمی دارد بخاطر زخم اگر خندیده است

(بیدل)

 

[ شنبه دهم اسفند 1392 ] [ 23:30 ] [ سها ]

[ ]

 

بسکه دامان بهاران گل به گل پژمرده شد

باغبان دیگر به فروردین ندارد رغبتی

(فاضل نظری)

 

باغبان چیدن گل سخت عقوبت دارد

بلبلی در قفسی ، به که گلی در سبدی

(نادم لاهیجی  )

 

چون شاخ گل به هر طرفی میل کرده ای

ترسم دراز دستی بیجا کند کسی

(قصاب کاشانی)

 

میان عاشقان رشک آیدم بر عزت بلبل

که شاخ گل دهد جا ، بر سر خود آشیانش را

(لاهیجی)

سر و برگ گل ندارم ، به چه رو روم به گلشن ؟

که شنیده ام ز گل  ها همه بوی بی وفایی

(عراقی)

 

هر کجا کردم محبت ، غرق محنت شد دلم

یا من این حکمت ندانم ، یا محبت باب نیست

(جواد جعفری فسایی "سها" )

 

[ پنجشنبه هفدهم بهمن 1392 ] [ 19:15 ] [ سها ]

[ ]

 

گلی را باش بلبل ، کو نقاب از رخ چو بگشاید

کند از شرم اول باغبان را از چمن بیرون

(کلیم کاشانی)

 

چون گل چیده که در آب نگه می دارند

عکس رخسار تو در دیده ی پر نم دارم

(ناشناس)

 

در گلستان هم دل خرم نباید داشتن

غنچه تا نشکفت ، کس بیرونش از گلشن نکرد

(کلیم کاشانی )

 

در دیار ما که جان از بهر مردن می دهند

آرزوی عمر جاویدان ندارد هیچکس

(صایب تبریزی )

[ دوشنبه چهاردهم بهمن 1392 ] [ 20:58 ] [ سها ]

[ ]

 

بلبل نبود عاشق گل ، این کلاه را

ما دوختیم و بر سر بلبل گذاشتیم

(صابر همدانی)

 

خندید گل و غنچه شکفت و چمن آراست

آن غنچه ی پژمرده که نشکفت ، دل ماست

(اهلی شیرازی)

 

هرگل که بیشتر به چمن می دهد صفا

گلچین روزگار امانش نمی دهد

(شهریار)

 

شمه ای گفت ز شیراز هر آن گل که شکفت

ای تو در باغ دلم ، از همه شیراز ترین

(جوادجعفری فسایی "سها")

 

ز بیم سایه ی گلچین مشو به گل پنهان

که چون طلوع مه از پشت گل نمایانی

(جواد جعفری فسایی "سها")

 

کی گفتمت از کوی من با دیده ی گریان برو

چون گل به بزم عاشقان ، خندان بیا خندان برو

(سیمین بهبهانی)

 

همچو گل کز دیدن خورشید می خندد به صبح

بر گل روی تو خندیدم ولی نشناختم

(حمید سازگار)

[ دوشنبه بیست و هفتم آبان 1392 ] [ 0:56 ] [ سها ]

[ ]

 

جماعتی که به بیگانگان نمی جوشند

نچیده اند گل باغ آشنایی را

(صایب تبریزی)

 

در هیچ ذره ای بحقارت ندیده ایم

هر ناقصی ، تمام عیار است پیش ما

روی گشاده ای که ندارد گرفتگی

" صایب " گل همیشه بهار است پیش ما

(صایب تبریزی )

 

مخور فریب محبت که دوستداران را

به روزگار سیه بختی آزمودم من

(رهی معیری)

 

ناگوارا بود لذت های دهر

میزبان ، در لقمه پنهان سنگ داشت

(پاشا تبریزی)

 

نتیجه ای که دهد راستی ، تهیدستی ست

الف همیشه برای همین ندارد هیچ

(محمد قلی سلیم)

 

کس را مجال نیم نفس نیست وقت مرگ

جم رفت و نیمخورده شرابش به جام ماند

(مهدی سهیلی)

 

الهی شکستی نیاید به دستی

کزآن دست ، خاری ز پایی در آید

(آزاد کشمیری)

 

تلخم ، کدرم ، شکسته ام ، بیمارم

ای دوست شناختی مرا ؟ من اینم

(شادروان حسین منزوی)

 

هرکه مرد است همدم درد است

شادمان است ، آنکه نامرد است

(عباس شهری)

 

 

[ چهارشنبه پانزدهم آبان 1392 ] [ 12:59 ] [ سها ]

[ ]

 

کجا رسدبه تو مکتوب گریه آلودم ؟

که باد هم نبرد کاغذی که نم دارد !

(-----------)

 

کار شبان به گرگ مفرما  ، که عاقبت

بر باد می دهد سر و سامان گله را

(-----------)

 

فروغ مشعل دولت چو برق در گذر است

چراغ گوشه نشینان مدام می سوزد

(-----------)

 

گل نمی چینم ، خدارا باغبان در را مبند

می نشینم گوشه ای ، گل را تماشا می کنم

(-----------)

 

نمی کنم گله ای ، زانکه ایر رحمت دوست

به کشتزار جگر تشنگان نداد نمی

(------------)

[ دوشنبه بیست و دوم مهر 1392 ] [ 21:3 ] [ سها ]

[ ]

 

سیر گلشن کردی و گل غنچه شد بار دگر

بسکه از شرم خجالت دست پیش رو گرفت

(کلیم کاشانی)

 

ترک آسایش اگرلذت ندارد ، پس چرا

گل به آن نازک تنی از خار بستر می کند ؟!

(کلیم کاشانی)

 

آخر همه کدورت گلچین و باغبان

گردد بدل به صلح ، چو فصل خزان رسد

(کلیم کاشانی)

 

دل شکفته نمانده ست در جهان ، ور هست

گلی ست ، چیدنش از یاد باغبان رفته

(کلیم کاشانی)

 

پژمرده گشت گلشن عیشم ، چنانکه نیست

یک گل در او که خنده زند بر بهار من

(کلیم کاشانی)

 

 

[ دوشنبه پانزدهم مهر 1392 ] [ 17:31 ] [ سها ]

[ ]

 

کعبه خود سنگ نشانی ست که ره گم نشود

حاجی احرام دگر بند و ببین یار کجاست !

(صوفی شیرازی)

 

رسم و راه مکه رفتن قصد قربت با خداست

کاش می شد در دیار خویشتن حاجی شویم

(جعفری فسایی «سها»)

 

کسانی که پیغام دشمن برند

ز دشمن همانا که دشمن ترند

(سعدی)

 

عصا بر گوش پیران دمبدم این نکته می گوید

به شمعی راست نتوان ساختن دیوار مایل را

(طایی شمیرانی)

 

عشق چون در دلی قرار گرفت

جا نماند برای هیچ هوس

(مشکان طبسی)

 

عیبجویی های حاسد ، قدر مارا نشکند

ساده لوحان ، خشت بر امواج دریا می زنند

(معینی کرمانشاهی)

 

چو میوه زحمت خود را بدوش شاخه منه

رضا مشو که شوی در زمانه بار کسی

(دیوانه ی قمشه ای)

 

چو کم نور است چشمی ، بار عینک را کشد بینی

ز بینی باید آموزی ره همسایه داری را

(ناشناس)

[ پنجشنبه یازدهم مهر 1392 ] [ 23:31 ] [ سها ]

[ ]

 

جهان به مجلس مستان بی خبر ماند

که در شکنجه بود هر کسی که هشیار است

(ناشناس)

قدرت حسن عمل بین که بسی قصر شهان

رفت بر باد و خرابات هنوز آباد است

(ناشناس)

کرده ام موی سیه را به فراق تو سپید

تا نگویند که بالای سیه ، رنگی نیست

(ناشناس)

گویند مردمان غم دیوانه می خورند

دیوانه هم شدیم ،غم ما کسی نخورد

(ناشناس)

نازم وفای اشک ، که عمری در انتظار

لرزان فتاد و دامن مارا رها نکرد

(ناشناس)

[ پنجشنبه چهارم مهر 1392 ] [ 23:11 ] [ سها ]

[ ]

 

آگه نشد کسی ز بهار و خزان ما

مانند گلبنی که به ویرانه گل کند

(شیدای تکلو)

آنکس که مایه دار بود خودنمای نیست

هرگز کسی ، گلی بسر باغبان ندید

(کلیم کاشانی)

افسوس که تا بوی گلی بود به گلزار

صیاد ، نیاویخت ز گلبن قفس ما

(غیرت اصفهانی )

تنت چو پونه ی صحرا ، عبیر آمیز است

لبت به چاه زنخدان گلاب می ریزد

(محمد نوعی)

پیداست از گلاب سرشکم که من چو گل

یک روز خنده کردم و عمری گریستم

(شهریار)

[ چهارشنبه سوم مهر 1392 ] [ 19:46 ] [ سها ]

[ ]

 

فغان که نیست بجز عیب یکدگر دیدن

نصیب مردم عالم ز آشنایی هم

(صائب)

قارون گرفتمت که شدی از توانگری

سگ نیز با قلاده ی زرین ، همان سگ است

(سعدی)

کجروان را راستی باید که گردد دستگیر

می شود رهبر عصا ، در وقت رفتن کور را

(قصاب کاشانی)

کمند مهر چنان پاره کن که گر روزی

شوی ز کرده پشیمان ، بهم توانی بست

(محتشم کاشانی)

کششی که عشق دارد ، نگذاردت به اینسان

به جنازه گر نیایی ، به مزار خواهی آمد

(امیرخسرو دهلوی)

هر گلی دارید یاران بر سرم اکنون زنید

ورنه بر خاک مزارم بوته های خار هست

(جعفری فسایی "سها" )

[ دوشنبه یکم مهر 1392 ] [ 22:21 ] [ سها ]

[ ]

 

چاک پیراهن یوسف نبود بی معنی

خنده بر پاکی دامان زلیخا دارد

(غنی کشمیری)

یارب چه چشمه ای ست محبت که من از آن

یک قطره نوش کردم و دریا گریستم

(واقف هندی)

یک لحظه گریه گر نکنم کور می شوم

گویا چراغ چشم من از آب روشن است !

(وحشی جوشقانی)

یار آمد آنزمان بر سر ، که در تن جان نماند

بخت شد بیدار هنگامی که مارا خواب برد

(غنیمت محمد اکرم)

[ جمعه بیست و نهم شهریور 1392 ] [ 18:51 ] [ سها ]

[ ]

 

جهان دار مکافات است ، دارد طبع آیینه

به هر صورت که گردی عکس خودراآنچنان بینی

(ناشناس)

جهان به مجلس مستان بی خبر ماند

که در شکنجه بود هر کسی که هشیار است

(ناشناس)

جمال در نظر و شوق همچنان باقی

گدا اگر همه عالم بدو دهند گداست

(سعدی)

چون گل چیده که در آب نگه می دارند

عکس رخسار تو در دیده ی پر نم دارم

(ناشناس)

چو میوه زحمت خود را به دوش شاخه منه

رضا مشو که شوی در زمانه بار کسی

(دیوانه قمشه ای)

[ شنبه بیست و سوم شهریور 1392 ] [ 11:23 ] [ سها ]

[ ]

 

جزای یک شب هجرم اگر دهد ایزد

بسوی خلد برم کافر و مسلمان را

(غازی قلندر)

جان در رهت اگر نفشانم عجب مدار

شرم آیدم از اینکه متاعی محقر است

(خسروی قاجار)

جان فدای قدم نادره مردانی باد

که کم و بیش نگردند ز هر بیش و کمی

(ناشناس)

جای نشاط نیست خطرگاه زندگی

پست و بلند آن سر دار است و پای دار

(عاملای بلخی)

[ جمعه پانزدهم شهریور 1392 ] [ 18:55 ] [ سها ]

[ ]

 

تاریک طینتان همه در ناز و نعمتند

ای روشنی عقل ، تو مارا بلا شدی

(ناشناس)

اگر عیش جهان خواهی مشو یک ذره ای عاقل

که دانایی به آتش می کشد بنیان دانا را

(جوادجعفری فسایی"سها")

تو هم در آینه حیران حسن خویشتنی

زمانه ای ست که هرکس بخود گرفتار است

(اهلی شیرازی )

ثمر در سرو نبودهیچ ، خوش این نکته فهمیدم

تهی دست است هرکس خاطر آزاده ای دارد

(معصوم گیلانی)

جان دادم و فارغ شدم از محنت هجران

یعنی که ز شب های دگر بهترم امشب

(غزالی مشهدی)

 

[ دوشنبه یازدهم شهریور 1392 ] [ 11:42 ] [ سها ]

[ ]

 

توان نان خورد گر دندان نباشد

مصیبت آن بود که نان نباشد

(میرزاباقر نمسه)

تا دلی آتش نگیرد حرف جانسوزی نگوید

حال ما خواهی اگر ، از گفته ی ما جستجو کن

(نظام وفا)

تا نکشی درد سر هیچکس

به که نپرسی خبر از هیچکس

(صفی قلی بیگ)

تا توانی سخن از مردم بی درد مکن

گر همه کوه شود ، تکیه به نامرد مکن

(نجف قلیخان زنگنه)

تکبر از سر خود دور کن ، به خویش مناز

که بندگان خدا ممکنند در اوباش

(سردار موید )

[ چهارشنبه ششم شهریور 1392 ] [ 10:46 ] [ سها ]

[ ]

 

به ز پافتاده هرگز ، مفکن ز قهر پنجه

که زمانه تیز دستی پی انتقام دارد

(فصیح الزمان رضوانی فسایی)

پدر چو طالع من دید، برسرم زد و گفت :

سرت مباد که رسوای خاندان منی

(میرزاحسین خان)

پیاله بر کفنم بند تا سحرگه حشر

به می ز دل ببرم هول روز رستاخیز

(حافظ)

تا اختلاف و بغض و حسد هست کارمان

این است حال ما و از این نیز بدتراست

(دکتر غلامحسین یوسفی)

تا کی نصیحتم که به خوبان مبند دل

ناصح ترا چه کار ؟ دل من دل تو نیست

(طبیب اصفهانی)

[ چهارشنبه سی ام مرداد 1392 ] [ 13:34 ] [ سها ]

[ ]

 

دیدم آن چشمه ی هستی که جهانش خوانند

آنقدر آب کزان دست توان شست نداشت

(واعظ قزوینی)

 

درون سینه ی ما نیست کینه ی احدی

دلیکه خانه ی عشق است ، نیست جای نفاق

(صحبت لاری)

 

دندان که در دهان نبود خنده بد نماست

دکان بی متاع چرا واکند کسی ؟

(قصاب کاشانی )

 

منکه نازکتر ز گل آزرده می سازد دلم

کی دلم راضی شود با گل بیزارم ترا  !!

(جعفری فسایی " سها")

[ چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1392 ] [ 0:16 ] [ سها ]

[ ]

 

درحق ما هر گروهی را گمانی دیگر است

کس ندانست اینکه ما گنجیم یا ویرانه ایم

(مسعود فرزاد)

 

در غنچه ای هنوز و دل از خلق می بری

ای وای اگر ز غنچه در آیی و گل شوی

(میر غروی کاشانی)

 

دیشب عرق شرم تو آتش به دلم زد

پروانه ندیدیم که از آب بسوزد !

(ابوالبقا طباطبایی)

 

درآن دیار که کس تب برای کس نکند

دگر چگونه توان مرد از برای کسی ؟

(صابرهمدانی)

 

درپیری از هزار جوان زنده دل تریم

صدنوبهار رشک برد بر خزان ما

(نظیری نیشابوری)

[ یکشنبه بیستم مرداد 1392 ] [ 22:24 ] [ سها ]

[ ]

 

حرف حق خوب است ، اما صرفه ای در کار نیست

کرد آخر در جهان منصور را بر دار، حرف

(قصاب کاشانی)

حرف بدگو، باز می دارد زبد گفتن مرا

می کند هموار سوهان ، گرچه خود هموار نیست

(ملا مفرد همدانی)

خنده رسوا می نماید پسته ی بی مغز را

چون نداری مایه ، از لاف سخن خاموش باش

(صائب)

خود را بمن چنانکه نبودی نموده ای

افسوس آنچنانکه نمودی ، بنوده ای

(خواجه حسین بخارایی)

خلد آشیان نوشتن بروی سنگ قبر

پروانه ی ورود بباغ بهشت نیست

(ناشناس)

[ جمعه یازدهم مرداد 1392 ] [ 20:45 ] [ سها ]

[ ]

 

حالی که مرا بود ز عشقت

دانستنی است و گفتنی نیست

(عمادی شهریاری)

حرفی که می زنند و بجایی نمی رسند

آنان که عاقلند ، مکرر نمی زنند

(ناصر ترک)

حسنت به زلف پر شکن آفاق را گرفت

با لشکر شکسته که این فتح کرده است ؟

(صائب)

حسن و عشق پاک را شرم و حیا در کار نیست

پیش مردم شمع در بر میکشد پروانه را

(صائب)

حیا زبسکه زند موج در رخش ، از شرم

ادب به من نگذارد به او نگاه کنم

(رحمت موسوی)

زشرم آنکه بیازارمت به بهت نگاه

چو غنچه سر به گریبان خویشتن دارم

(جعفری فسایی "سها")

[ سه شنبه یکم مرداد 1392 ] [ 12:53 ] [ سها ]

[ ]

 

چه آشنا نگهی داری ای رمیده غزال

خدا نگاه ترا با کس آشنا نکند

(دارا)

چو کم  نور است چشمی ، بار عینک را کشد بینی

ز بینی باید آموزی ، ره همسایه داری را

(ناشناس)

چو دریای رحمت تلاطم کند

گنه صاحب خویش را گم کند

(میرزا مقیم تبربزی)

چین پیراهن امواج کبود دریا

شد پر از تکمه ی سیمین حباب ای ساقی

(سرهنگ شهنازی)

چشمان تو در آینه ی اشک چه زیباست

نرگس شود افسرده چو در آب نباشد

(مهدی سهیلی)

چرا ای مرگ ننمایی شتابی ؟

مگر یک عمر هم جان می توان کند ؟

(فروغ شیرازی)

حباب آسا چنان بر چشمه ی هستی سبک بنشین

که گر چین بر جبین زد از نسیمی ، خیمه بر چینی

(شهر آشوب)

 

[ شنبه هجدهم خرداد 1392 ] [ 21:21 ] [ سها ]

[ ]

 

باید که تو برنگردی از من

برگشتن روزگار سهل است

(غروی شیرازی)

بر دل پیران قیامت می کند یاد شباب

تاق نسیان جوانی کن ُ قد خم گشته را

(شهید مانکپوری)

با هرکسی زدم به ره دوستی قدم

چون آزمودمش همه جز مکر و فن نبود

(افسر قاجار)

بر هرکسی که می نگرم در شکایت است

در حیرتم که گردش گردون به کام کیست !

(طایر شیرازی)

کردم نهفته در دل صدپاره راز عشق

غافل که بیش می شود از برگ ُ بوی گل

(صائب تبریزی)

هرگز لب من چاشنی خنده ندانست

چون غنچه ی آفت زده نشکفتم و رفتم

(رضا پاشا تبریزی)

هرگل که ز خاک ما بروید

عاشق شود ار کسی ببوید

(کمال خجندی)

بی رنج نیابی گنج ، بی نیش ننوشی نوش

گل هم به کف گلچین با زحمت خار آید

(سید محمد رضوانی فصیح الملک فسایی)

غنچه تا واشود  ، از هم پاشد

فرصت عیش همین مقدار است

(نصرت الله لاهوری)

[ دوشنبه سیزدهم خرداد 1392 ] [ 19:0 ] [ سها ]

[ ]

 

بخیه ای در هر نفس از جامه ی هستی گسیخت

در بر ما زندگی حکم قبای تنگ داشت

(مرتضی قلی بیگ)

به حد دانش خود در زمانه دانستم

که استراحت دنیا بقدر نادانی ست

(ساقی چرکس)

به خواب عدم راحتی داشتیم

از این خواب ما را که بیدار کرد ؟

(ملامحمد باقر مجلسی)

به دنیایی که مردانش عصا از کور می دزدند

من از خوش باوری ، آنجا محبت جستجو کردم

(ناشناس)

به پیری خاک بازیگاه طفلان می کنم بر سر

که شاید بشنوم زآن خاک بوی خردسالی را

(واهب اصفهانی)

[ چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392 ] [ 10:28 ] [ سها ]

[ ]

 

ای دیده خجلت از تو ندارم که هیچگه

منعت ز دیدن رخ زیبا نکرده ام

(الماس حبشی)

آدمیزادی که می گویند اگر این مردمند

ای خوشا جایی که آنجا خود نباشد آدمی

(صفایی نراقی)

از صد و سی چشمه ی لوطی گری

دست بردن بر قمه هست آخری

(نوذر پرنگ)

بر ما گذشت نیک و بد اما تو روزگار

فکری به حال خویش کن این روزگار نیست

(عماد خراسانی)

بهار دوستی ما خزان نمی گردد

گل همیشه بهار است آشنایی ما

(سعدی)

بعد مردن بتو معلوم شود رنج حیات

رهرو آن لحظه بنالد که به منزل برسد

(دقیقی مروزی

 

[ چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1392 ] [ 20:20 ] [ سها ]

[ ]

 

اهل زمانه را هنری جز نفاق نیست

غیر از دولب میان دو کس اتفاق نیست

(مولانا مفید بلخی)

**

از تنگی دل است که کم گریه می کنم

مینای غنچه زود نریزد گلاب را

(صایب تبریزی)

**

از ما بجز نسیم که برگ شکوفه برد

در کوی عشق نامه رسانی نمانده است

(سیمین بهبهانی)

**

ای مسافر کاروان مرگ را چاووش نیست

سنگ هر گوری که دیدی ، لوحه ی پیغام بود

(مهدی سهیلی)

**

 ای میر حاج کعبه روان را ز من بگوی

کان خانه ای که یار بود جای دیگر است

(قراری گیلانی)

**

مرو به مکه و قلب شکستگان دریاب

که مکه در دل افتادگان توانی یافت

(جعفری فسایی "سها" )

[ پنجشنبه هشتم فروردین 1392 ] [ 12:50 ] [ سها ]

[ ]

 

از خدا برگشتگان را کار چندان سخت نیست

سخت کار ما بود کز ما خدا بر گشته است

(اشراق اصفهانی)

**

اگر ز آتش رشکم تو با خبر بودی

به روی آینه هم دیده وا نمی کردی

(جعفری فسایی «سها» )

**

از حال دل خویش ، به پیش تو چه گویم

جایی که عیان است ، چه حاجت به بیان است ؟

(حسینعلی سلطان زاده)

**

ای قدم ننهاده هرگز از دل تنگم برون

حیرتی دارم که چون در هر دلی جاکرده ای !

(قیدی شیرازی)

**

از رشک آنکه زد به رخش لاف همسری

گل را ز شاخسار شکستیم و سوختیم

(شهید بلخی)

 

[ سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391 ] [ 12:35 ] [ سها ]

[ ]

 

پاکان سبب فسادهرگز نشوند

از آب دهن روزه نگردد باطل

(میرزامحمد طاهرآشنا)

**

پشیمان ز گفتار دیدم بسی

پشیمان نگشت از خموشی کسی

(اسدی طوسی)

**

پیش از تو آفرید قضا روزی ترا

تا چرخ فکر دانه نکرد آسیا نساخت

(فارغ اصفهانی)

**

پیش پا را نتواند ز سیه روزی دید

در کف هرکه چراغی ز هنر یافته ام

(کلیم کاشانی)

**

پاکان ستم ز جور فلک بیشتر کشند

گندم چو پاک گشت خورد زخم آسیا

(صائب)

**

پیش آن غارتگر جان دل ندارد قیمتی

راهزن کی قدر داند گوهر دزدیده را  !

(امید تهرانی)

**

پیش پیران مال دنیا بیشتر باشد عزیز

در نظر نزدیک شام آید شفق گلرنگ تر

(نعمت خان عالی)

 

[ جمعه هجدهم اسفند 1391 ] [ 22:14 ] [ سها ]

[ ]

 

بیگانگی نگر که من و یارچون دو چشم

همسایه ایم و خانه ی هم را ندیده ایم

(جلال اسیر)

**

با دوستی ات دوستی غیر محال است

بی کس شود آنکس که ترا داشته باشد

(نجیب شیرازی)

**

با همه سوز جگر لب نگشادم دم نزع

از من آموخته آتش روش مردن را

(طالب آملی)

**

به بزم دهر نیفروخت شمع عافیتی

که تند باد حوادث نساخت خاموشش

(ناشناس)

**

به کس نداد فلک جرعه ای ز ساغر عیش

که عاقبت ز عداوت نکرد مدهوشش

(ناشناس)

**

پیراهن گل ریزه ی مقراض قبایی ست

کز روز ازل بر قدحسن تو بریدند

(واله بختیاری)

پدر و مادر امروز بشر سیم و زر است

آدمیت دگر از دوده ی حوا مطلب

(دکتر کاسمی)

[ دوشنبه بیست و سوم بهمن 1391 ] [ 23:55 ] [ سها ]

[ ]

 

بهشت و دوزخ ات با توست در پوست

چرا بیرون ز خود می جویی ای دوست ؟

(پوریای ولی)

**

به هوس می نگرم بر افق موی سپید

ذوق خواب است مرا در شب مهتابی خویش

(عزیزالله کاسب)

**

به گرد میکده ها گردم و نمی یابم

از آن شراب که در ساغر جوانی بود

(کلیم کاشانی)

**

بیگانه دزد را به کمین می توان گرفت

نتوان رهید زآفت دزدی که خانگی ست

(شیخ بهایی)

**

بر نیاید این دو کار از هیچ فرد

مردی از نامرد و نامردی ز مرد

(ناشناس)

 

[ شنبه چهاردهم بهمن 1391 ] [ 23:26 ] [ سها ]

[ ]

 

از رفتن نفس ها آثار نیست پیدا

نقش قدم ندارد صحرای زندگانی

(بیدل دهلوی)

**

بود گمگشته تر از ما چو خبردار شدیم

آنکه می خواست بمقصود رساند ما را

(شفیعی اصفهانی)

**

بود از موی سپید امید بیداری مرا

بالش پر گشت آنهم بهر خواب غفلتم

(صائب تبریزی)

با سایه ترا نمی پسندم

عشق است و هزار بد گمانی

(غنی کشمیری)

**

بشکن دلم که رایحه ی درد بشنوی

کس از درون شیشه نجوید گلاب را

(عبدالرحمن جامی)

**

بیجا نبود آمدن ما در این دیار

کردیم سیر جانوران ندیده را

(ملا محمد گیلانی )

**

بیم طوفان زچه مارا که ز سر آب گذشت

گو بترس آی که  ترا سیل فنا تا کمر است

(ناشناس)

**به هر چمن که رسیدی گلی بچین و برو

به پای گل منشین آنقدر که خار شوی

(عبدالعزیز ازبک)

 

[ پنجشنبه دوازدهم بهمن 1391 ] [ 22:51 ] [ سها ]

[ ]

 

زدست برد دلم را صفای ساعد او

گواه عاشق صادق در آستین باشد

(مخلص عراقی)

**

زچشم خویشتن آموختم آیین همدردی

که هر عضوی به درد آید بجایش دیده می گرید

(هادی رنجی)

**

ز بس بستم خیال تو ، تو گشتم پای تا سر من

تو آمد خرده خرده ، رفت من ، آهسته آهسته

(ملا رونقی همدانی)

**

زاهد خشک اگر خود نبود تر دامن

آتش عشق چرا جامه نگیرد او را ؟

(آقا محمود کرمانشاهی)

**

ای بهار نیستی از قدر خود غافل مباش

هر دو عالم خاک شد تا بست نقش آدمی

(بیدل دهلوی)

**

تا بار خری ، چند نبندند به دوش ات

آدم نشوی گر همه آدم شده باشی !

[ دوشنبه دوم بهمن 1391 ] [ 23:33 ] [ سها ]

[ ]

 

تا خاک یاس بیزم بر فرق اعتبارات

یکبار کاش سازند بازم دچار طفلی

(بیدل دهلوی)

**

ز گفتن پشیمان بسی دیده ام

ندیدم پشیمان کس از خامشی

(صافی)

**

یاران چو گل به سایه ی سرو آرمیده اند

ما و هوای قامت با اعتدال تو

(رهی معیری)

**

ز سادگی ست به فرزند هرکه خرسند است

که مادر و پدر غم ، وجود فرزند است

(صائب تبریزی)

**

ز غارت چمنت بر بهار منت هاست

که گل به دست تو از شاخه تازه تر ماند

(طلب آملی)

**

زحمت چه می کشی پی درمان ما طبیب

ما به نمی شویم و تو بد نام می شوی

(شریف قزوینی)

[ پنجشنبه بیست و هشتم دی 1391 ] [ 20:32 ] [ سها ]

[ ]

 

ز آب زندگی تا بگذرد تشویش رعنایی

خم وضع ادب ، پل کرد دوش و گردن مارا

(توضیح :یعنی ما دوش و گردن خودرا از روی ادب خم کرده ایم)

**

جام آب زندگی تنها به کام خضر نیست

در گذار آرزو هم ، جوش دریای بقاست

**

گذشتم از سر هستی به همت پیری

قد خمیده ، پل آب زندگانی بود

**

به حرف و صوت تا کی تیره سازی وقت ما (بیدل)؟

چراغ چارسو ، مپسند طبع روشن مارا !

(توضیح: کنایه از چراغی ست که همیشه خاموش می باشد)

**

به حرف و صوت مگو کار دل تباه نگردد

کجاست آینه ای کز نفس سیاه نگردد !!

 

 

[ سه شنبه بیست و ششم دی 1391 ] [ 11:40 ] [ سها ]

[ ]

 

سفیدی کرد مویت ، لیک از طفلی نمی فهمی

که آتش تا کجا در زیر خاکستر کند بازی

(بیدل دهلوی)

**

روز سختی آزمودم دوستان را بارها

کس امید خاطر امیدوار ما نبود

(واجد قمی)

**

نگه جهان نوردی ، قدمی ز خود برون آ

که ز خویش اگر گذشتی ، همه جا رسیده باشی

(بیدل دهلوی)

**

 فرزانه کسی که او شود دشمن خویش

پروا نکند ، رها کند دامن خویش

مردی نه همین که بنده آزاد کنند

آزاده کسی  ،که بگذرد از « من »خویش

(جعفری فسایی «سها»)

 

زیاده از سرت ار یک کله بدست آری

به خاک پای عزیزان که درد سر باشد

(توفیق کشمیری)

**

ز مرده کودک بیدل چنان نمی ترسند

که من ز دیدن این زندگان هراسانم

( ادایی یزدی)

**

ز خاموشی بریدم من زبان هرزه گویان را

دو لب بر هم نهادم ، کار شمشیر دو دم کردم

(مجذوب همدانی)

**

مزاج خوابناک ، افسانه را باطل نمی داند

جهان بازی ست ، اما کیست تا باور کند بازی

(بیدل دهلوی)

 

 

[ دوشنبه بیست و پنجم دی 1391 ] [ 21:40 ] [ سها ]

[ ]

 

دیدیم ساعد تو و دادیم دل ز دست

ما آنچه می کشیم ، ز دست تو می کشیم

(شهر آشوب)

**

دیدیم هرکه دم ز وفا زد به دوستی

چون در مقام تجربه آمد ، وفا نداشت

(محمد ادیب طوسی)

**

هرکجا کردم محبت ، غرق محنت شد دلم

یا من این حکمت ندانم ، یا محبت باب نیست !

(جواد جعفری فسایی «سها»

**

دیگر مرا به قیمت عشقم نمی خرند

من شمع نیم مرده ی ارزان هستی ام

(محسن دها)

**

دانی چرا کنند گنج زیر خاک ؟!

یعنی که خاک بر سر اسباب دنیوی

(ناشناس)

 

 

[ یکشنبه بیست و چهارم دی 1391 ] [ 11:18 ] [ سها ]

[ ]

 

درپی مال ، کند هرکه شب و روز تلاش

خون دل می خورد و عیش تصور دارد

(منعم شیرازی)

**

در کلاه فقر می باید سه ترک

ترک دنیا ، ترک عقبا ، ترک ترک

(عطا ابوطالب)

**

دل درون سینه ام می رقصد از حرف وطن

هیچ سازی ماهیان را چون صدای آب نیست

(سلیم شاملو)

**

در وا نکنم ، خدا بیاید

تا حال تو خوب جا بیاید

(شهریار)

**

دشمن دوست نما را نتوان کرد علاج

شاخه را مرغ چه داند که قفس خواهد شد

(صائب)

**

در فراق دوستان آخر ز ما چیزی نماند

هرکه رفت از هستی ما ، پاره ای با خویش برد

(غروری شیرازی)

**

دست از کرم به عذر تنک مایگی مشوی

برگی در آب کشتی صد مور می شود

(ناظم هروی)

[ جمعه بیست و دوم دی 1391 ] [ 20:13 ] [ سها ]

[ ]

 

در جوانی حاصل عمرم به نادانی گذشت

آنچه باقی بود آنهم در پشیمانی گذشت

(سلطان محمود غزنوی)

**

دانی از چیستم چنین مفلس ؟

خود فروشی ز من نمی آید

(محمد صوفی مازندرانی)

**

دارد قضا نماز گروهی که صبح و شام

بینند ابروی تو و بر قبله رو کنند !!

(استاد محمد رضا)

**

در جلوه گاه شمع رخت ره نمی دهند

ای کاش ! من بصورت پروانه می شدم

(میرزا محمد عالی شیرازی)

**

داد زین غفلت پرستی ها ،که هر موی سپید

بر کتان توبه ی من کار صد مهتاب کرد

(تائب هراتی)

**

به جرم مو سپیدی ای جوان ، از خود مکن دورم

که منهم روزگاری با بهاران همسفر بودم

(جواد جعفری فسایی «سها» )

**

در میان خرمن گل بال زد پروانه ای

سر نهادن ها در آغوش توأم آمد بیاد

(دکتر نورانی وصال شیرازی)

**

در حقیقت عینکی بهتر ز پشت چشم نیست

دیده چون بستی ، دو عالم را تماشا می کنی

(ملا محمد امین)

 

 

 

[ چهارشنبه بیستم دی 1391 ] [ 10:57 ] [ سها ]

[ ]

 

طالع شهرت رسوایی مجنون بیش است

ورنه طشت من و او هردو ز یک بام افتاد

(رفیع قزوینی)

**

طغیان ناز بین که جگر گوشه ی خلیل

سر زیر تیغ داد و شهیدش نمی کنند

(عرفی شیرازی)

**

طرح دنیای دگر در سینه ی خود کرده ام

چیزی از دنیای مردم نیست در دنیای من

(امیری فیروز کوهی)

**

طواف کعبه ی دل کن که کعبه خود سنگی ست

که این خلیل بنا کرد و آن خدای خلیل

(ناشناس)

**

عیب جویی های حاسد قدر مارا نشکند

ساده لوحان ، خشت بر امواج دریا می زنند

(معینی کرمانشاهی)

**

عینک سبز به چشم سیه ات نیک آید

نرگس مست نکوتر بنماید در آب

(عبدالله الفت)

 

 

[ دوشنبه هجدهم دی 1391 ] [ 22:5 ] [ سها ]

[ ]

 

شنیده ام که بهشت آنکسی تواند یافت

که آرزو برساند به آرزومندی

(شهید جی)

**

صورت نبست در دل من کینه ی کسی

آیینه هر چه دید فراموش می کند

(محمد قلی سلیم)

**

صد حیف که ما پیر جهاندیده نبودیم

روزی که رسیدیم به ایام جوانی

(واعظ قزوینی)

**

صاحبدلان ز صحبت من مست کی شوند

من خود شراب ریخته از جام هستی ام

(معینی کرمانشاهی)

**

صفا ز خانه ی گیتی چو رخت بر بسته ست

مرا دگر هوس دید و بازدیدی نیست

(گلشن کردستانی)

**

صد ناز می کشم ز تو از بهر یک نیاز

می بایدم ز بهر گلی بوستان خرید

(اوجی نظری)

**

صلاح و دانش و تقوی ز دل طمع مکنید

که عشق هر چه در این خانه دید غارت کرد

(وصال شیرازی)

**

صفای روی عرقناک یار را نازم

که صلح داده بهم آفتاب و شبنم را

(ملا اوجی)

[ یکشنبه هفدهم دی 1391 ] [ 23:53 ] [ سها ]

[ ]

 

سفر برون برد از طبع مرد خامی ها

کباب پخته نگردد مگر به گردیدن

(واعظ قزوینی)

**

سینه ی من گور عشق و آرزوها بود و من

زنده بودم روزگاری در مزار خویشتن

(بهادر یگانه)

**

سرگشته ی محضیم و در این وادی حیرت

عاقل تر از آنیم که دیوانه نباشیم

(مهدی اخوان ثالث)

**

سحر چو شمع سیه روی گشت ، دانستم

که هرکه پرده دری کرد ، زود رسوا شد

(حاصل مشهدی)

**

ساده لوحان جنون از بیم محشر غافلند

بیم رسوایی نباشد نامه ی ننوشته را

(صائب)

سپهر ، مردم دون را کند خریداری

بخیل، سوی متاعی رود که ارزان است

(ناظم هروی)

[ شنبه شانزدهم دی 1391 ] [ 22:30 ] [ سها ]

[ ]

 

زبس دو رنگی مردم به یکدگر دیدم

تسلی ام به شب و روز خود که یک رنگ است

(طاهره ی عطار مشهدی)

به هر که روی نمودم به من دو رنگی کرد

کسی که دید و خیانت نکرد آینه بود !

(جواد جعفری فسایی «سها»

**

زاهدم برد به مسجد که مرا توبه دهد

توبه کردم که نفهمیده به جایی نروم

(بیگانه)

**

ز دست داده دل و دین و با خودم در جنگ

چو مایه باخته ای کز قمار بر خیزد

(فضلی جزمادقانی)

**

سرمه ای را که بود منت غیری همراه

کور باد آنکه بدان سرمه کند چشم سیاه

ضیاء نیشابوری)

**

زاهد از عرشه ی منبر چه زنی اینهمه لاف ؟

آنکه پیش از تو قدم زد به سرش نجار است

(ضیایی فارسی)

سرفرازی ،  چشم بد بسیار دارد در کمین

تا بود روشن ، مدار شمع بر لرزیدن است

(ناشناس)

[ جمعه پانزدهم دی 1391 ] [ 11:7 ] [ سها ]

[ ]

 

کجاست یک دو سه همدم؟ که همچو موسیقار

نشسته پهلوی هم ، برکشیم آوازی !

(میرزا غازی)

**

کمند مهر چنان پاره کن که گر روزی

شوی ز کرده پشیمان ، بهم توانی بست

(محتشم کاشانی)

**

کم گریز از شیر و اژدرهای نر

زآشنایان و ز خویشان کن حذر

(ناشناس)

**

کس ندانست که مجنون چه ندا کرد به دشت

که صدای جرس قافله ، لیلا لیلاست

(ناشناس)

**

کار شبان به گرگ مفرما ، که عاقبت

بر باد می دهد سر و سامان گله را

(ناشناس)

**

کالای پاک طینتی از ما نمی خرند

ای نسل های تازه ، شما کمتر آورید

(معینی کرمانشاهی)

[ چهارشنبه سیزدهم دی 1391 ] [ 18:26 ] [ سها ]

[ ]

 

من ندیدم سلامتی ز خسان

گر تو دیدی سلام ما برسان

(روزبهان فسایی)

**

فروتنی ست دلیل رسیدگان کمال

سوار چونکه به مقصد رسد پیاده شود

(ناشناس)

**

فغان که نیست بجز عیب یکدگر دیدن

نصیب مردم عالم ز آشنایی خویش

(صائب)

**

فلک به گوشه نشینان ستم کند، که محیط

همیشه سیلی امواج بر کنار زند

(حاج ملا هادی سبزواری)

**

فرصتی نیست که از خُم به قدح ریزم می

لب من بر لب خُم نِه که نفس نیست مرا

(ناشناس)

قطع نفس خصم به مقراض خموشی ست

مگشای به تندی لب وشمشیر دو دم باش

(مسیحا فدشکویی فسایی)

قدر کسان به فضل و شرف  استوار نیست

ناکس نگر - به مسند اقبال و حشمت است

(غلامحسین یوسفی)

قامت سرو تو ترسم که کند فتنه بپای

ای قیامت چه بلایی تو ؟ که برپا شده ای

(شهران)

**

کرده ام موی سیه را به فراق تو سپید

تا نگویند که بالای سیه رنگی نیست !

(ناشناس)

کجا رسد به تو مکتوب گریه آلودم

که باد هم نبرد کاغذی که نم دارد !

(ناشناس)

 

[ دوشنبه یازدهم دی 1391 ] [ 20:53 ] [ سها ]

[ ]

 

غرض ز بت شکنی غیر از این نبود نبی را

که دوش خود به کف پای مرتضی بگذارد

(ام هانی)

**

فزون ز تلخی مرگ است ، تلخی خواهش

به درد خویش بمیر، از کسی دوا مطلب

(راقم)

**

فروغ مشعل دولت جو برق در گذر است

چراغ گوشه نشینان مدام می سوزد

(صائب)

**

فکر شنبه ، تلخ دارد جمعه ی اطفال را

عشرت امروز بی اندیشه ی فردا خوش است

(صائب)

**

فریاد که گر تشنه در این شهر بمیرم

جز دیده کس آبی به لب من نچکاند

(خواجوی کرمانی)

**

فارغی از قدر جوانی که چیست

تا نشوی پیر، ندانی که چیست ؟

(نظامی)

**

فریب تربیت باغبان مخور ای گل

که آب می دهد اما گلاب می گیرد

(احسان)

**

فلک چه زود به پایان رساند فرصت عیش

که شیشه خالی و شب دیر و وقت رفتن بود !

(غلامحسین نوشین)

 

[ شنبه نهم دی 1391 ] [ 12:29 ] [ سها ]

[ ]

 

عیبم مکن ای شیخ اگر باده پرستم

بهتر ز تو هستم که تو خود را بپرستی

(فقیرشیرازی)

**

عیب از پس صد پرده کند خویش نمایی

بی پرده شو ای شیخ که رسوا نکنندت

(ملا محمدعلی تبریزی)

**

غنچه تا واشود از هم پاشد

فرصت عیش همین مقدار است

(نصرت لاهوری)

**

غیر از هنر عشق به کف هیچ ندارم

پرسند اگر اهل هنر از هنر ما

(حشمت قاجار)

**

غم مرا دگران می خورند بیش از من

همیشه روزی من رزق دیگران باشد

(صائب تبریزی)

**

غم به هرجا که رود سر زده آید به دلم

چه کنم ؟ خانه ی من بر سر راه افتاده ست

(سنجر کاشی)

[ چهارشنبه ششم دی 1391 ] [ 22:53 ] [ سها ]

[ ]

 

مکان گنج در ویرانه می باش، ازآن بینی

به کنج انزوا پنهان اساتید و نوادر را

(بقایی نائینی)

**

تا که شاهین زبانت به ترازوی دو گوش

سخن خویش نسنجد ، به سخندان مفروش

(مسیحا فدشکویی فسایی)

**

به ناز خفته به محمل ، چه آگهی ای دل

زخسته ای که چو گرد از قفای قافله باش

(فصیح الزمان رضوانی فسایی)

**

باده نوشان بر زاهد به ارادت نروند

تاب خشکی نبود مردم دریایی را

(فصیح الزمان رضوانی فسایی)

**

چشم بگشود گر آهو بر چشم تو مرنج

نبود تربیتی مردم صحرایی را

(فصیح الزمان رضوانی فسایی)

 

[ سه شنبه پنجم دی 1391 ] [ 11:22 ] [ سها ]

[ ]

 

گردبادی را که می بینی تو دردامان دشت

روح مجنون است آنجا خاک برسر می کند

(بیدل اصفهانی)

**

لطافت تن او ناورم بیاد - مبادا

که از تصور عقل آفتی رسد به تنش

(صفی علیشاه)

**

لطافت آنقدر دارد که هنگام خرامیدن

توان از پشت پایش دید نقش روی قالی را

(صائب)

**

لب دوختیم و خیره به چشمان هم شدیم

نازم به این سکوت که با گفتگو گذشت

(یدالله مفتون)

**

لبت به روی کسی وا نمی شود به تبسم

نمک فروش به این نخوت و غرور که دیده ؟

(کلیم کاشانی)

**

موقوف التفاتم ، تا کی رسد اشارت

از دوست یک اشارت ، از ما بسر دویدن

(همام تبریزی)

 

[ یکشنبه سوم دی 1391 ] [ 21:58 ] [ سها ]

[ ]

 

کاش بودم همچو عنقا بی نشان در روزگار

تا نبیند چشم تنگ مردم دنیا مرا

(غلامرضاقدسی)

**

کار با بودن بخت است نه دانستن کار

طاس اگر نیک نشیند همه کس نراد است

(ناشناس)

**

کاش همچون پدران لخت به جنگل بودم

که نه خود غصه مسکن بد و نی پوشاکم

(میرزاده عشقی)

**

گر جمال یار نبود با خیالش هم خوشیم

خانه ی درویش را شمعی به از مهتاب نیست

(ناشناس)

**

گر نقش تو از میانه برخاست

اندوه تو جاودانه برجاست

(ناشناس)

**

گویند مردمان غم دیوانه می خورند

دیوانه هم شدیم و غم ما کسی نخورد

(ناشناس)

**

گویند بهم مردم دنیا گله ی خویش

پیش که روم منکه ز عالم گله دارم !!

(صائب)

 

 

[ جمعه یکم دی 1391 ] [ 21:15 ] [ سها ]

[ ]

 

منی که نام شراب از کتاب می شستم

زمانه کاتب دکان می فروشم کرد

(ناشناس)

**

من به مردن راضی ام پیشم نمی آید اجل

بخت بد بین کز اجل هم ناز می باید کشید

(ناشناس)

**

مارا چو روزگار فراموش کرده ای

جانا شکایت از تو کنم یا ز روزگار ؟

(عمعق بخارایی)

**

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر

من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش

(موبد هندی)

**

مرگ غنی مقدمه ی جنگ وارث است

رحمت برآن کسی که بمرد و کفن نداشت

(صائب)

**

می از سبوی محبت ببوی ، ای عاشق

که ما علاج دل خود از این سبو کردیم

(دکتر قاسم رسا)

**

مخور فریب محبت ، که دوستداران را

به روزگار سیه بختی آزمودم من

(رهی معیری)

مجنون چو خویش را همه لیلی خیال کرد

از غیرت همین به کسی آشنا نشد

(یحیی لاهیجی)

**

ملاحت بیش از این در عالم امکان نمی باشد

خیالت می کند در دیده ی مردم نمک سایی

(ناشناس)

**

گر به جنت همنشین ابلهان باید شدن

کاش دوزخ را خدا یکجا نصیب ما کند

(غلامعلی اردالی «استهبانی» فسایی)

 

 

[ چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391 ] [ 13:19 ] [ سها ]

[ ]

 

مگر تو جلوه نمودی که ماه کرد غروب ؟

مگر ز بزم تو خاستی که شمع نشست ؟

(فصیح الزمان رضوانی فسایی)

**

خاکساران ره عشق چه صاحب نظرند

کز حقارت به جوی ملک جهان را نخرند

(نعمت فسایی)

مرا به دلق مرقع مبین و خوار مدار

که باده نشئه دهد گرچه در سفال بود

(عتابی تکلو)

**

مهوشان مظهر جمال تواند

بهر آن می کشیم ناز همه

(امیر محمد صالح)

**

مرد را دردی اگر باشد خوش است

درد بی دردی علاجش آتش است

(مجذوب تبریزی)

**

ما غافلیم و خاتمه ی عمر خلق را

بر سنگ قبر با خط خوانا نوشته اند

(صابر همدانی)

**

منحصر شد همه ی دار و ندارم به جنون

در چه ره خرج کنم اینهمه دارایی را ؟

(عارف قزوینی)

 

[ سه شنبه بیست و هشتم آذر 1391 ] [ 20:51 ] [ سها ]

[ ]

 

نمی کنم گله ای زانکه ابر رحمت دوست

به کشتزار جگر تشنگان نداد نمی

(ناشناس)

**

نیست کس را در جهان آسایشی

هرکه را دیدیم جانی می کند

(سراج الدین قمری)

**

نیشکر بر بند بندخویش خنجر بسته است

تا بدانی هیچ نوشی در جهان بی نیش نیست

(عالی شیرازی)

**

هر لوح مزاری ز اسیران دل خاک

دستی ست بسویت که بیا ، جای تو خالی ست

(واعظ قزوینی)

**

هرچه عریان تر شدم،گردید با من گرمتر

هیچ یار مهربانی بهتر از خورشید نیست

(فرخی یزدی)

**

هرکس که با خیال تو یکدم بسر برد

بوی بهشت از نفسش می توان شنید

(عباس ناسخ)

**

همچو سوزن دائم از پوشش گریزانیم ما

جامه بهر خلق می دوزیم و عریانیم ما

(غنی کشمیری)

**

هم منت روزگار و هم منت خلق ؟

ای مرگ بیا ، که زندگی مارا کشت

(واعظ قزوینی)

 

 

[ دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391 ] [ 19:58 ] [ سها ]

[ ]

 

ناید ز من گناهی و شرمنده ام که تو

پر میل جنگ داری و هیچت بهانه نیست

(خضری قزوینی)

**

نیافتم که به گوشش چه گفت باد صبا

که گل به باغ گریبان درید و هیچ نگفت

(سخنور هندی)

**

نه اشک است اینکه گاه دیدنت از دیده می ریزم

نگه در دیده ام از شرم رویت آب می گردد

(قاسم خان مینجه)

**

نام خدا نبردن از آن به ، که زیر لب

بهر فریب خلق  بگویی ، خدا خدا

(فروغ فرخزاد)

[ یکشنبه بیست و ششم آذر 1391 ] [ 0:17 ] [ سها ]

[ ]

 

نتیجه ای که دهد راستی تهیدستی ست

الف همیشه برای همین ندارد هیچ

(محمدقلی سلیم)

**

نیکویی با بد نهادان ، عمر ضایع کردن است

کی ز آرایش ،عروس زشت زیبا می شود ؟

(سیار)

**

نباشد پست طبعان را توافق بر سر روزی

برای لقمه ای سگ می درد ، دامان سائل را

(طایی شمیرانی)

**

ندانم از که بپرسم حکایت سر زلفت

که غیر حرف پریشان نمی دهند جوایم

(ابوتراب جلی )

**

نتوان رست ز پاداش مکافات جهان

گرنشد دست پدر، پای پسر می شکند

(ناشناس)

**

نازم وفای اشک که عمری در انتظار

لرزان فتاد و دامن مارا رها نکرد

(ناشناس)

[ شنبه بیست و پنجم آذر 1391 ] [ 13:10 ] [ سها ]

[ ]

 

ما شیشه ایم و باک نداریم از شکست

شیشه هر آنچه می شکند تیزتر شود

(ناصر موسوی)

مگر به دامن گل سر نهاده ای شب دوش

که آید از نفس غنچه بوی آغوشت

(رهی معیری)

**

من ز بی تابی شام سر زلفش دیدم

که دو خورشید به یک چاک گریبان دارد

(شهر آشوب)

**

مانند شانه هرکه دو روی است و صد زبان

برفرق خویش جای دهندش به سروری

(ابن یمین)

**

مانع جود کریمان کی شود حرف لئیم

مشت خاشاکی کجا سد ره دریا شود

(ناشناس)

**

مرا گر تو بگذاری ای نفس طالع

بسی پادشاهی کنم در گدایی

(ناشناس)

**

می رود با دگران و به قفا می نگرد

تا به بیند که به سویش نگرانم یا نه

(میرزا ابوالقاسم متولی )

**

مسلح برده از میدان سبق را

بجز از توپ مشنو حرف حق را

(پرتو شیرازی)

**

نعمت روی زمین قسمت پر رویان است

خون دل می خورد آنکس که حیائی دارد

(ناشناس)

ناله دامن به چراغ دل پرداغم زد

باد نگذاشت چراغان کنم این صحرا را

(ناشناس)

[ پنجشنبه بیست و سوم آذر 1391 ] [ 23:10 ] [ سها ]

[ ]

 

هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز

معلومم شدکه هیچ معلوم نشد

(امام فخرازی)

**

هزار نقش بر آرد زمانه و نبود

یکی چنانکه در آیینه ی تصور ماست

(انوری ابیوردی)

همه مسافر و من در عجب ز طایفه ای

برآن کسی که به مقصد رسیده می گریند !

(ابن یمین)

**

هزار منتم از روزگار بر جان است

به شکر آنکه مرا زاهل روزگار نکرد

(شانی تکلو)

**

هیچکس منکر جمال تو نیست

نیست حاجت سند برون آری

(اشراق اصفهانی)

همین دلیل بر آسایش عدم دارم

که باز آمدن کس نمی شود زآنجا

(عزیز نیشابوری)

**

هر گل که ز خاک ما بروید

عاشق شود ار کسی ببوید

(کمال خجندی)

**

یاد آن گلشن که گل هرچند می چیدم از آن

وقت بیرون آمدن حسرت به دامن داشتم

(فضلی چربادقانی)

**

یک تن آسوده در جهان دیدم

آنهم آسوده اش تخلص بود

(ناشناس)

[ چهارشنبه بیست و دوم آذر 1391 ] [ 21:14 ] [ سها ]

[ ]

 

هزار دل شکند تا یکی درست کند

فلک سلیقه ی شاگرد شیشه گر دارد

(داعی انجدانی)

**

هرگز لب من چاشنی خنده ندانست

چون غنچه ی آفت زده نشکفتم و رفتم

(رضا پاشا تبریزی)

**

هنوز لب به دعا نا گشوده ، کز هر سو

رسید مژده که درهای آسمان بستند

(غلام تبریزی)

**

هرگز گمان مدار که از یاد رفته ای

چون روزگار پیش ، عزیز منی هنوز

(نوید)

**

هرگز نبوده ایم فراموش روزگار

اول بلا ز خانه ی من یاد می کند

(نجدی گیلانی)

**

هرطرف می نگرم شعله ی عالم سوزی ست

آنکه دل را نکند داغ ، کدام است اینجا ؟

(صبحی همدانی)

**

همچون صدف که بهره نباشد ز گوهرش

ممسک هر آنچه جمع کند مال دیگری ست

(مسیح کاشی)

**

هرشب ستاره ای به زمین می کشند و باز

این آسمان غمزده غرق ستاره هاست

(سیاوش کسرایی)

**

هرگز ز باده ، باده پرستان نیافتند

کیفیتی که چشم توام در خمار یافت

(محمد تقی سبزواری)

**

هر که را بینی گرفتار غمی ست

کس مصون از این بلای عام نیست

(کاظم رجوی)

 

[ سه شنبه بیست و یکم آذر 1391 ] [ 22:22 ] [ سها ]

[ ]

 

مرا به ساده دلی های من توان بخشید

خطا نموده ام و چشم آفرین دارم

(ناشناس)

**

هر غنچه که گل گشت دگر غنچه نگردد

الا لب یارم که گهی غنچه و گه گل

(ناشناس)

هر زمان گفتم ترا ، گفتی که فردا خواهم آمد

گوئیا دفترچه ی تقویم تو فردا ندارد

یاد داری بامدادی وعده ام بر بام دادی

این کدامین بامداد است این که بام ما ندارد

(ناشناس)

**

هزار گمشده را در نماز می یابی

چرا به فکر خود ای بی خبر نمی افتی ؟!

(صائب تبریزی)

هیچ نقشی در جهان شادم نکرد

مرز استغنای انسان ها کجاست ؟

(پناهی سمنانی)

**

هرگز مباد کز پی دنیا دعا کنیم

نتوان برای هر دو جهان التماس کرد

(قاضی محمد معصوم)

**

هزار صورت اگر نقش می کنم به ضمیر

چو نیک می نگرم ، کرده ام ترا تصویر

(خسروی کرمانشاهی)

**

هرجا حکایتی شود از کشتگان عشق

ای راویان دهر ، ز ما هم حکایتی

(سخای اصفهانی)

**

هر سر که ز عشق با خبر نیست

هان بر سر سنگ زن که سر نیست

(محمد ناصرخان)

**

هست اسباب جهان قدر ضرورت کافی

تشنه را از لب دریا قدحی آب بس است

(مرتضی قلی بیگ)

**

هرآنکه گفت به گل نسبتی ست روی تو را

فزود قدر گل و کاست آبروی تو را

(صدقی هراتی)

**

هم بزم غیر گشت که هجران طلب شوم

می گیردم به مرگ که راضی به تب شوم

(قاضی یحیی)

**

همه روی زمین را در غمت از گریه تر کردم

غنیمت بود پیش از گریه گر خاکی به سر کردم

(عاشق اصفهانی)

[ دوشنبه بیستم آذر 1391 ] [ 22:50 ] [ سها ]

[ ]



مجله اینترنتی دانستنی ها ،